پارت سه😐✨ امیدوارم خوشتون بیاد☺️💜💜💜💜💜💜✨
یونگی از ماشین پیاده شد و وارد یک فروشگاه مواد خوراکه شد. نورا و لیدیا پشت دیوار ایستاده بودند. نورا رو به لیدیا کرد: معمولا یونگی خرید کردنش زیاد طول نمیکشه، زود میاد بیرون. لیدیا با اخم: از کجا میدونی؟! نورا با چشمای گرد شده: خب، بقیه که بهشون گفته بودم دربارشون تحقیق کنن، این معلومات رو بدست آوردم.(یکم فکرذ و سری تکون داد) آره. لیدیا سری تکون داد و گفت: عجب! نورا با لبخند سری تکون داد.... با کنجکاوی به لیدیا نگاه کرد: خب نمیری داخل باهاش آشنا بشی؟! لیدیا به فروشگاه نگاه کرد و با لبخند مرموزانه ای گفت: نه یک فکر بهتری دارم! نورا با چشمان گرد شده نگاش کرد و بعد به فروشگاه نگاه کرد. یونگی از فروشگاه خارج شد. چیزایی که خریده بود رو صندلی عقب گذاشت. یک قوطی نوشابه از پلاستیک برداشت و در رو بست، سر قوطی رو باز کرد و یک قلوپ خورد و سوار ماشین شد و روشن کرد. نورا به لیدیا نگاه کرد: خب؟! لیدیا ایستاد و خودشو تکون داد: بشین و نگاه کن! یکدفعه سریع دوید سمت ماشین. نورا دستشو دراز کرد و وحشتزده گفت: لیدیا نه!!!! ماشین حرکت کرد و لیدیا خودشو جلوی ماشین انداخت. نورا با تعجب و چشمان گرد شده جلوی دهنش رو گرفت و گفت: دختره روانی! ماشین به لیدیا خورد و افتاد. یونگی با تعجب ایستاد. ماشین چون سرعت کمی داشت، لیدیا زیاد آسیب ندید(البته در اصل اصلا آسیب ندیده بود😐😂) یونگی سریع از ماشین پیاده شد و با ترس سمت لیدیا رفت: خانم حالتون خوبه؟! لیدیا با اخم و درد نگاش کرد و گفت: آقا حواست کجاست؟! یونگی فهمید که خوبه گفت: واقعا ببخشید.... ولی فک کنم شما باید حواست جمع میبود! لیدیا دستی به پاهاش کشید و دادی کشید. یونگی چشماش گرد شد و گفت: میخواین برسونمتون بیمارستان؟! لیدیا با اخم و درد نگاش کرد: نظر خودت چیه؟! یونگی خم شد و دستای لیدیا رو گرفت و بلندش کرد. لیدیا میلنگد و آه و ناله میکرد. لیدیا صندلی جلو نشست و یونگی هم سر جاش نشست و ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. نورا هنوز توی شک بود، دستی به موهاش کشید و گفت: امیدوارم حال لیدیا خوب باشه! با تاسف سری تکون داد و رفت.
هایلی و تهیونگ باهم به در کمپانی هایب رسیدند. هایلی بهش توضیح داد و گفت: امیدوارم که هرچی که بهت گفته باشم به درد بخور باشه! تهیونگ سری تکون داد و گفت: اهوم خیلی بدرد بخور بود! هایلی یکدفعه خندید و زد به بازوی تهیونگ و گفت: خیلی نمکی! تهیونگ با تعجب نگاش کرد و با چندش گفت: تو واقعا جاسوسی؟! هایلی یکدفعه خندش محو شد و کاملا شیک نگاش کرد و گفت: بله؟! تهیونگ با اخم: هیچی بابا، من میرم داخل! تهیونگ میخواست داخل بره که هایلی دستشو گرفت، تهیونگ برگشت و با ناله گفت: باز چی شده؟! هایلی مظلومانه گفت: مواظب خودت باش! تهیونگ چهرش عادی شد و گفت: عاااام... باشه(با حرکت دست) تو هم مواظب باش! هایلی چپ چپ نگاش کرد و گفت: من که مواظبم تو مواظب باش که نکشنت، نگران بقیه هم نباش.... چهره بادیگاردارو که یادته؟! تهیونگ حالت کیوت: آره، یادمه. لبخند بامزه ای زد. هایلی لبخندی زد و تهیونگ داخل رفت. هایلی اوفی کرد و به ساعتش نگاه کرد و گفت: میشل کجا موند؟! چند ثانیه بعد میشل و کوک از دور دیده میشدند. هایلی سری تکون داد و گفت: پرنسس اومد. کوکی با لبخند از میشل خدافظی کرد و وارد کمپانی شد. میشل هایلی رو دید و سمتش رفت. میشل که نزدیک شد، هایلی چشماشو به خاطر نور آفتاب ریز کرده بود دست به سینه گفت: چطور پیش رفت؟! میشل موهاشو دور دستش تاپ داد و گفت: عالی بود، از من خوشش اومد. هایلی لبخند شیرینی زد و با حرکت سر: بریم. هردو باهم حرکت کردند و میشل با کنجکاوی پرسید: چرا قیافت اینشکلیه! هایلی کمی فکر کرد، نگاش کرد و گفت: پرتوهات رفت تو چشام! میشل خندید و هایلی با لبخند به زمین خیره شد.
نامجون توی راهرو بود و رسید به اتاق در رو باز کرد. فقط جیمین توی اتاق بود، اخمی کرد و گفت: بقیه کجان؟! جیمین که روی صندلی نشسته بود شونه ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم. نامجون اوفی کرد و داخل شد، تلفن رو برداشت و به جین زنگ زد. جین هنوز خونه بود. گوشیش زنگ زد و دید نامجون زنگ زده، جواب داد: بله نامجون؟! صدای نامجون: کجایی پسر؟! جین سرفه ای کرد و گفت: خونه ام الان راه میفتم. صدای نامجون: خیله خب، منتظرتیم. جین کمی خم شده بود: اوکی اوکی. گوشی رو قطع کرد و روی میز گذاشت و موهاشو جلوی آینه مرتب کرد. (کات). ترسا بیرون خونه جین و اینا ایستاده بود و رو به نورا کرد و با کنجکاوی گفت: تو خسته نشدی همش دنبال ما اومدی؟! نورا چشماشو تو هوا چرخوند و با خنده گفت: نه! ترسا ابرویی بالا انداخت و دست به سینه کرد و گفت: خب نقشه چیه؟! نورا به خونه نگاه کرد و گفت: تا حالا که من به دخترا نگفتم که چیکار کنن، تو هم هرچی به ذهنت میرسه انجام بده. ترسا با اخم و کنجکاوی: لازمه که خودمونو بهشون نشون بدیم؟! همین جوری مواظبشون باشیم. نورا با دهن باز: عااااااا...... جین از خونه بیرون شد. نورا با هیجان و اشاره به جین: بیرون شد. ترسا نگاش کرد، نورا کمی ترسا رو هل داد و گفت: برو دیگه! ترسا با اخم نگاهی به نورا کرد و جلو رفت. نورا با کمی هیجان دست زد و پشت درخت قائم شد. جین به سمت ماشین رفت و ترسا داد زد: آهای آقا؟! لبخند نورا محو شد و با تعجب نگاه کرد. جین به ترسا نگاه کرد و گفت: بله؟! ترسا نزدیکش شد و ایستاد و گفت: میخوای بری کمپانی هایب؟! منم می رسونی؟! جین اخمی کرد و با حرکت سر : نه! ترسا اخمی کرد و عصبی گفت: یعنی چی نه؟! نمیخوای به من کمک کنی، دلت میاد؟! جین پوزخندی زد و گفت: خانم چی میگی واسه خودت؟! ترسا اشاره به ماشین: یا منو می رسونی یا(دست به سینه ایستاد) نمیزارم بری! جین خنده شیشه پاک کنی کرد. ترسا با اخم و تعحب نگاش کرد. جین سمت ماشین رفت و در ماشین رو باز کرد و گفت: بفرمایید داخل! ترسا با اخم سوار ماشین شد. جین در رو بست و دوباره خنده شیشه پاکنی کرد و ماسکشو پوشید و سوار شد. نورا با خنده گفت: از کی خنده های جین رو نشنیده بودم. دوباره خندید، به زمین خیره شده و لبخند دردناکی زد و به فکر فرو رفت. ماشین روشن شد و حرکت کرد. نورا با چشم ماشین رو تعقیب کرد. (کات) کوک به سمت اتاق رفت و در رو باز کرد و با خنده گفت: سلامی دوباره! نامجون مرموزانه و با اخم نگاش کرد و گفت: شیرموز خوردی اینقدر سرحالی؟! کوک با خنده روی صندلی نشست و گفت: آره عجب شیرموزی بود! (😂😂)
جیمین پوزخندی زد و یکدفعه گوشیش زنگ خورد، یونگی بود. جواب داد: جانم؟!....... دیر میای! (نامجون به جیمین نگاه کرد و جیمین با ترس صاف نشست) تصادف کردی؟! (نامجون و کوک با تعجب :چی شده؟!) آها، یکی رو زدی! (نامجون با تعجب: وات؟!) باشه باشه........منتظر میمونیم، خدافظ. گوشی رو قطع کرد و نامجون با ترس گفت: چی شده؟! جیمین اوفی کرد و بلند شد: یونگی یکیرو با ماشین زده بردتش بیمارستان ولی خیلی جدی نیست گفت که نگران نباشین. کوک ابرویی بالا انداخت و تکیه داد. نامجون زد به پاهاش و گفت: چه گرفتاری شده!!! جیمین اوفی کرد و گفت: من میرم همین پارک بغل یک قدمی بزنم حالو هوام عوض شه! کوک دستی تکون داد و گفت: خدافظ! جیمین از اتاق بیرون رفت و هوسوک رو دید و با کنجکاوی گفت: کجا رفته بودی؟! ته کجاست؟! هوسوک هول زده به جیمین نگاه کرد و گفت: نمیدونم کجاست... یکی کمک خواست کمکش کردم،(با حرکت سر)تو کجا میری؟! جیمین دستی به صورتش کشید و گفت: همین پارک بغل حالم عوض شه! هوسوک با نگرانی: میخوای باهات بیام؟! جیمین لبخند دوستداشتنی زد و گفت: نه، برو داخل! هوسوک لبخندی زد و داخل رفت و جیمین به راهش ادامه داد. (کات) ساندرا به گفته نورا توی پارک منتظر نورا بود که بیاد. هنذفری توی گوشاش بود و آهنگ گوش میداد. نورا از دور معلوم شد، ساندرا لبخندی زد و سمتش رفت. هنذفری رو از گوشاش در آورد و گفت: سلام. نورا لبخندی زد و گفت: سلام، شروع نکردی؟! ساندرا با قیافه عادی: نه، نمیدونم جیمین کجاست؟! نورا ابرویی بالا انداخت و دست ساندرا رو گرفت و گفت: بریم یک جایی که توی دید نباشیم. باهم سمت درختا رفتند. نورا نفسی کشید و گفت: خب، الان باید ببینیم که جیمین کجاست. ساندرا سری تکون داد و به دوروبر نگاه کرد جیمین رو دید و با هیجان گفت: پیدا شد! نورا نگاهی کرد و خندید. نورا حالت مظلومانه: موچی حلال زاده! ساندرا با تعجب: چی؟! نورا به ساندرا نگاه کرد و گفت: هیچی، نگاه جیمین جولی رو دید ولی نمیدونم ازش خوشش میاد یا نه ولی تو کارتو انجام بده و بسیار کیوت باش! ساندرا دستاشو دور چشماش تکون داد و گفت: کیوتی از من میباره! نورا خندید و به جیمین نگاه کرد. جیمین روی یک صندلی نشست، نورا به ساندرا نگاه کرد و با حرکت سر: برو! ساندرا چشمک زد و رفت. ساندرا آروم آروم نزدیک شد و چشمای جیمین رو از پشت آروم گرفت و گقت: سوپراااااایز! جیمین تعجب کرد و دستی روی دستای ساندرا کشید و گفت: چی؟! جیمین بلند شد ولی ساندرا دستاشو هنوز برنداشته بود. نورا با لبخند نگاه میکرد و گفت: وای خدا چه کیوت! جیمین دستای ساندرا رو کنار زد و به ساندرا نگاه کرد. ساندرا خیلی تعجب کرد و گفت: وای خدا، واقعا ببخشید. جیمین لبخند زد و گفت: مگه برای من سوپرایز نداشتی؟! ساندرا خندید و گفت: حق دارین مسخره کنین، خیلی ببخشید فکر کردم دوستم هستین! آخه هرروز میایم اینجا باهم، روی همین صندلی میشینیم. جیمین لبخند کیوتی زد و گفت: پس من میرم دیگه مزاحم نمیشم. ساندرا سریع و با حرکت دست: نه نه نه نه (جیمین با چشمای گرد شده نگاش کرد) دوستم دیر میاد، میشه باهم حرف بزنیم؟! جیمین لبخندی زد و گفت: باشه. هردو روی نیمکت نشستند. نورا نفس راحتی کشید و به تنه درخت تکیه داد، به روبرو خیره شد، چند ثانیه بعد گفت: فقط یکیشون مونده. همینجور به روبرو خیره شد.
نزدیکای غروب بود. اما از کمپانی خودشون خارج شد. به دوروبر نگاهی کرد و گوشی رو برداشت و زنگ زد. چند ثانیه صبر کرد و نورا جواب داد: الو؟! اما دستشو توی جیبش کرد و گفت: کجا بیام؟! صدای نورا: عااااااا...... کافه استارباکس، کافه مشهوریه..... نامجون معمولا نزدیک غروب میره اونجا... امروز هم میره. اما سری تکون داد و گفت: اوکی، خب؟! صدای نورا: آدرسو میفرستم برات. اما شروع کرد به قدم زدن: باشه. گوشی رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت و قدماش تندتر شد. (کات) اما به کافه رسید و وارد شد. نورا داخل اتاق شیشه ای که افراد بیرون نمیتوانستند ببینند رزرو کرده بود، با دیدن اما بیرون شد و دستشو بلند کرد. اما دیدش و با لبخند سمت نورا رفت. اما روبروی نورا نشست و گفت: چه جای قشنگیه! نورا با لبخند به دوروبر نگاه کرد و نفسی تازه کرد و گفت: آره. اما دستاشو روی میز گذاشت و گفت: نامجون نیومده؟! نورا به اما نگاه کرد و حرکت سر گفت: الاناس که برسه. در کافه باز شد و نامجون داخل شد. نورا نگاهی کرد و با لبخند گفت: رسید. اما برگشت و نگاش کرد. نامجون به دوروبر نگاهی انداخت و ماسکشو درآورد و دستی به موهاش کشید. اما ابروهاشو بالا انداخت و گفت: چه خوشتیپه! نورا پوزخند آرومی زد و گفت: همیشه بود. اما برگشت و به نورا نگاه کرد و با هیجان گفت: خب، نقشه چیه؟! نورا که هنوز داشت به نامجون نگاه میکرد، آروم آروم تکیه داد و گفت: به بقیه که چیزی نگفتم خودشون وارد عمل شدن(به اما نگاه کرد) تو هم با نبوغت وارد عمل شو! اما ابرو بالا انداخت و نگاهی به نامجون انداخت که با گارسون حرف میزد. نورا به اما نگاه کرد که داره به نامجون نگاه میکنه، اخم ریزی کرد و زد به دست اما و گفت: هی(اما نگاش کرد) پاشو یک کاری بکن! اما با حرکت دست: چیکار کنم خب؟! نورا با خنده نگاش کرد. گارسون سمتشون اومد و گفت: چیزی میل دارین؟! اما با حرکت دست: نه مرسی. نورا با اخم بامزه رو به اما کرد: از طرف خودت حرف بزن(رو به گارسون کرد) لی جان، برای من همون مخصوص و همیشگی روز چهارشنبه رو بیارین! گارسون با تعجب نگاه کرد و نورا رو شناخت و با خنده گفت: خواهر نورا!!!!! نورا با لبخند اخمی کرد و گفت: هیس.... برو بیار! لی با هیجان تعظیمی کرد و گفت: چشم حتما! نورا لبخندی زد و لی رفت. اما با کنجکاوی و لبخند به نورا گفت: چی شد؟! تورو میشناسن؟! نورا خندید، کمی جلو اومد و گفت: بیخیالش، برو دیگه نامجون یک ساعت بیشتر اینجا نیست! اما اوفی کرد و بلند شد، نورا با لبخند اما رو نگاه میکرد. اما به سمت میز نامجون حرکت کرد. نورا نفسی تازه کرد و سرشو روی میز گذاشت و به نامجون نگاه کرد.
(راستی عکس دختره اما هست) نامجون یک کتاب از کیفش برداشت و شروع کرد به خوندن. اما روی صندلی روبرو نامجون یک میز دیگه نشسته بود. نورا خندید و گفت: خدایا، اصلا فکرشو نمیکردم که اینقدر سخت باشه. اما اوفی کرد و دستاشو به میز زد، دستش به گلدون روی میز خورد و افتاد. آب گلدون روی میز پخش شد و اما با تعجب بلند شد و گفت: ای وای. نامجون سرشو بالا کرد و با تعجب نگاهی کرد و به گارسون گفت: مینهو بیا این میزو جمع کن. اما به نامجون نگاه کرد و مینهو سریع اومد، نامجون به اما نگاه کرد و با لبخند گفت: درکتون میکنم، منم خرابکاری خیلی میکنم. اما لبخندی زد، نامجون به میزای اطراف نگاه کرد و همه پر بودند. به اما نگاه کرد و اشاره به صندلی جلویی میز خودش گفت: میتونین اینجا بشینین تا میزتون تمیز بشه. نامجون بلند شد و به صندلی اشاره کرد، اما با لبخند جلو رفت. هردو باهم نشستند. نامجون به یکی از گارسونای دیگه گفت: چیملی، سفارش این خانم رو اینجا بیارین. مینهو درحال تمیز کردن گفت: چیزی سفارش ندادند. چیملی جای میز اومد و سفارش گرفت، اما هم فقط قهوه سفارش داد. نورا اخمی کرد و با لبخند گفت: نامجون همرو پیش برد..... اِما خیلی شانس آوردی(چهره مهربون) همیشه به همه کمک میکرد نامجون! یکدفعه چشماش گرد شد و گفت: وای خدا لیدیا! سفارش نورا رو آوردن و لی گفت: بفرما خواهر نورا! نورا نگاهی به لی کرد و شناختش و با لبخند گفت: ممنون لی جان. لی لبخندی زد و گفت: داداش نامجون هم مخصوص همیشگی چه شنبه رو سفارش داده! نورا با چشمای گرد شده و لبخند به لی نگاه کرد و گفت: جدی؟! لی سری به نشانه آره تکون داد. نورا به نامجون نگاه کرد و نی نوشیدنیشو توی دهنش کرد. لی با کنجکاوی کمی جلو اومد: میشه یک سوال بپرسم؟! نورا که داشت با نی نوشیدنی میخورد، سری تکون داد. لی به نامجون نیم نگاهی کرد و دوباره رو به نورا کرد و گفت: چی شد جدا شدین؟! نورا دست از خوردن برداشت و کمی سرفه کرد. لی با نگرانی: حالتون خوبه؟! نورا گلوشو صاف کرد و گفت: آره خوبم لی.....(به نامجون نگاه کرد که داشت با اما حرف میزد، چندتا سرفه کرد) بعضی وقتا اونجوری که میخوای نمیشه.(فلش بک: اصکی از داستان محشرررر🤓✨) سه سال پیش: نورا در کافه استارباکس نشسته بود و مشغول کتاب خواندن بود. یکدفعه دوتا دست مردونه جلوی چشماش اومد و چشماشو گرفت. نورا لبخندی زد، کتاب رو گذاشت و دستی به دستای مرد کشید... لبخندش بزرگتر شد. مرد صورتش رو نزدیک سر نورا کرد(نکته:چهره مرده هنوز معلوم نشده، میدونم میدونین کیه😑 ولی میخوام جذاب شه😂🤓)
صدای مرد: اگه گفتی من کیَم!!! نورا لباشو جمع کرد و فکر کرد و گفت: نمیدونم، خودت بگو! دستای مرد برداشته شد و صاف پشت سر نورا ایستاد. نورا برگشت و با تعجب نگاش کرد. نامجون بود(میدونم میدونین🤓) نامجون حالت کیوتی اخم کرده بود، نورا خنده ای کرد و گفت: چرا اینشکلی شدی؟! نامجون دماغشو بالا کشید و لبخندی زد. به سمت صندلیش رفت، درحال نشستن: خب تو که میدونی کیم چرا(نشست) اینجوری میکنی؟!(با حرکات دست) جذابش کن دیگه! نورا خندید و گفت: خب، حال میده اذیتت کنم! نامجون با اخم سری تکون داد و لبخندی زد. به دوروبر نگاهی کرد و گفت: چه خلوته امروز(نگاه به نورا) چیزی سفارش دادی؟! نورا سری تکون داد و گفت: نه منتظر بودم تو بیای، باهم سفارش بدیم. نامجون داشت دستشو بلند میکرد و با لبخند ریز گفت: ما که همش همون مخصوص و همیشگی روز چهارشنبه رو سفارش میدیم. نورا خندید و نامجون که دستشو بلند کرده بود، با اون دست دیگش به گلدون روی میز ضربه زد. خواست بیفته، هردو با تعجب نگاه کردن و نورا سریع گلدون رو گرفت. هردو با چشمای گرد شده اول به گلدون و بعد به هم نگاه کردند. یکدفعه هر دو خنده مسخره ای کردند، نورا انگشتشو سمت نامجون کرد، تکون داد و با خنده گفت: بازم نزدیک بود. نامجون از خنده روی میز پهن شد. لی وارد شد و با لبخند نگاشون کرد، سرفه ای کرد. هردو به لی نگاه کردند، خندشون کمتر شد. نامجون صاف نشست و رو کرد به لی و با لبخند گفت: چطوری لی؟! درسا خوبه؟! لی لبخندی زد و سری تکون داد: آره خوبه، فعلا! نامجون با لبخند، دستشو مشت کرد و تو هوا تکون داد: آفرین پسر خوب(زد به شونه لی) همینجور ادامه بده.... درس خیلی خوبه! نورا دستشو به میز تکیه داد، سرشو با دستش نگه داشت و چشماشو تو هوا تکون داد و گفت: البته اگه علاقه داشته باشی! نامجون به نورا اشاره کرد و رو کرد به لی و گفت: حرف حق، حرفای زن داداشت رو جدی بگیر. نورا که به کفشای نامجون خیره شده بود، از خنده روی میز پخش شد، نامجون بهش نگاهی کرد و لبخند ریزی زد. لی رو به نورا تعظیمی کرد و گفت: ممنون زن داداش! نورا سریع صاف نشست، با خنده و اخم زد به بازوی لی و گفت: ساکت شو! لی با خنده کمی عقب رفت. نامجون چشماشو ریز کرد و به نورا نگاه کرد. نورا به نامجون نگاهی کرد و ابروهاشو بالا انداخت. نامجون چشمکی زد و رو به لی کرد: داداش همون مخصوص و همیشگی چهارشنبه رو بیار! لی با کنجکاوی: ولی امروز دوشنبست! نامجون با چهره جمع شده و حرکات دست: خودت که میدونی ما همش اینو سفارش میدیم(زد به شونه لی) برو بیار دیگه! لی پوزخندی زد. دستی به شونش کشید و با تعظیم گفت: ببخشید، چشم. نامجون خنده ای کرد و گفت: ممنون. لی رفت. نامجون آهی کشید و به نورا نگاه کرد. نورا آرنجشو روی میز گذاشته بود و سرشو با دستش نگه داشته بود و با محبت به نامجون نگاه میکرد. نامجون اخم ریزی کرد و ادای نورا رو درآورد و گفت: چرا اینجوری نگام میکنی؟! نورا چندبار پلک زد، دستشو برداشت، نفسی تازه کرد و صاف نشست، گفت: خیلی وقت بود، ندیده بودمت! نامجون حالت کیوتی خندید. نورا با خنده چهرشو جمع کرد و دستاشو نزدیک صورت نامجون کرد. دو دستی سر نامجون رو گرفت و تکون داد و گفت: خدایا، چرا اینقدر کیوتی لامصب!!! نامجون خندش گرفت و رفت عقب، بلند بلند خندید. نورا با اخم و خنده: نخند! نامجون از خنده سرشو روی پاهای نورا گذاشت و خندید، نورا هم با لبخند سرشو گرفت و موهاشو نوازش میکرد. (پایان فلش بک🤓😐✨)
چرا نورا اینقدر زود لو داد😐💔 فک نمیکردم اینقدر زود بیاد😐😐💔 عرناله💔💔💔 به هرحال... خب امیدوارم لذت کافی رو برده باشین☺️💜 این داستان صحنه اکشن زیادی داره و همینطور از اون صحنه های(توبه استغفرالله).... 😐🤭✨ به هرحال.... مرسی که هستین :)
نتیجه 1
😑😑😑😑😑😑
نتیجه 2
😑😑😑😑😑😑
نتیجه 3
😑😑😑😑😑😑😑
نتیجه 4
😑😑😑😑😑😑😑
عالی
عههههههههههههه نه من قبول ندارم اینو😐
اما بره با یکی دیگه😐
نورا و نامجونو بهم برسون
بابا بایس خودته ها😐
ای جان😂😂😂 ممنون😂😂 خب چیکار کنم برین به اما بگین😐💜✨
ادامه: (لامصب دلم پره فقط تستچی منتشر نمی کنه..😐😂)خب داشتم می گفتم صحنه های جذاب و انحرافیم خواستید در خدمتم😉😆😂😈 اهااا و اینکه خیلی شوخم چیزی تو کامنتا گفتم به دل نگیرید (به دلم گرفتید مهم نیس کنار میاید😆😂)این نقشه میشلم دقیقااا عینه شخصیته من نوشته شده به خوبی می تونید منو تصور کنید (قربونم برید😌😂😆) و در آخر جمله ی معروفه نازی😆😎: پرتوهای درخشان و کورکنندم تو چشتون😆😂✌
حالا برم دست به دامنه تستچی بشم اینو منتشر کنه😐😑😒😂🔪🔪(فک کنم تستچی با پرتوهای نورم کور شده منو نمیبینه😐😂)
عضو شدی 🤪
سلام ورلد واید هندسام کوکیم😸😸😐
بلی بلی عضو شدم داشتم می ترکیدم از حرص کامنتام منتشر نمی شد😐😂
دیگه نمیشد که من تو بیشتر داستانا نقشه اصلی باشمو کامنت ندم😆😆😂
حالا بیاید بهم منت کنید تستاتونو لایک کنم😂😂
چه عجب ما تو رو دیدیم😐 بیا اونور آشناشیم چون خیلی طرفدارات بالاس😐😂
اوووووو من کجا فن دارم خودم خبر ندارم😐😂😂😎
اگه یکم دیه بگذره تو تستچی معروف میشم همه داستانای تستچیو خوندم فقط فعالیت ندارم😐😅
من الان چندمین باره دارم کامنت میدم هیچ کدومم تستچیه زلیل شده منتشر نکرده😐😑😒تستچییییه مرده شور برده این یکیو منتشر کن به خدااا من پدرتووو نکشتم😑😑😒😠🔪🔪
خب من نازی 16 در نقشه میشل هستم سان شاینتونم😆 خیلیاتون منو میشناسید خیلیاهم تو کامنتا دربارم گفتن ولی من نتونستم جواب بدم(تستچیه بوق...😒)داشتم می گفتم من جذابتونم تو تل هم جینه گروهم😆😎😂بهم وردواید هندسام 2 هم میگن😆این صحنه های توبه استغفرالله هم به پیشنهاد و تاکید من بوده😈😆چون خیلی منحرفم دیه خیلیم رد کردم اصن نگم براتون😈😈😂
بلی بلی مگه هست کسی که کیجاتک رو نشناسه 😶🧐
🤓🤓🤓 به منحرف بودمت افتخار نکن نازی😐😂😂😂✨
فعلا که با همین منحرف بودن معروف شدم😐😈😂
راستی تو چرا از تل رفتی چرا نموندی ازت خدافظی کنم نامرد😐😑
منم فوبیا گوشی دارم😐😂
میام باز🤓
اونی عالی بودی مثل همیشه
ببخشید من چند روز تو تستچی نبودم هیچی نخوندم😐💔
مگه میشه آدم با نازی داستان بنویسه و ..... نشه😐😂🍫
😂😂😂😂😂💜✨
مجبورم کردن، مجبور😐😂
توبه استغفرالله😹😹😹😹
جررر خوردم وقتی خوندم😹😹😹
عب نداره این صحنه ها باعث رشد فیلم میشن😹😹😹💖
رشد فیلم😐😐 والا فیلمایی هم هستن که از این صحنه ها ندارن و پیشرفت کردن😂😂🤓💜✨
ممنون آجی💜✨
عالی بود عاجی😻😻😻💖💖💖
یعنی زبونم از خوبی این داستان بند اومده😻😻😹
و اینکه خیلی وقته که خوندم ولی وقت نکردم کامنت بزارم 😐😹😹
ولی عالی بود😻😻🤘
ممنون آجی😂😂💙💜
خیلی انرژی خوبی بود😍😂🤓💜✨
راستی اجولم...بلاخره پارت جدیدم منتشر شد😊💋⚘
اوووهههه چه عجب.... میام میخونم باز آجی🤓🤓🤓💜
واییی...نونا عالی بوووود...میگم اسم کم اوردی من و گارسون کردی؟🤪🤪😂😂
😂✨😐
ممنون☺️✨
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالیییی حرف نداشت😐👌🖤
ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون
مرسی که هستین💜✨