سلام من الان که پارت ۲ را می گذارم هنوز پارت ۱ نیومده ولی دیگه تا من پارت ۳ را بنویسم میاد اگر خوشتان آمده بگید ادامه بدم اگر نه من ادامه ندم آخه این چند وقته خیلی کار دارم ولی بازم پارت ها را طولانی می سازم هر یک پارت من ۲ پارت عادی هست این قدر زیاده برای همین زیاد تعداد قسمت ها زیاد نیست چون هر قسمت یه عالمه هست امیدوارم خوشتان بیاد اگه ایده ای چیزی هم دارید بگید از ایده ها استقبال می شود من هم هر پارت تمام می شود شروع می کنم نوشتن پارت بعد ولی طولانی طول می کشه ببخشید.
آنچه گذشت... فیلیکس کنار من می شینه وایی خدا مرینت لیدی باگه یه حسی مثل، مثل عشق حالا که محدود نیستم می تونم برم پیش مای لی... یعنی لیدی باگ مرینت هنوز نیومده یکم نگرانم __________________________________________________ رفتم خونه مرینت دیدم مادر پدرش دارن گریه می کنن پرسیدم چی شده برای مرینت اتفاقی افتاده؟ مادر مرینت گفت کت نوار مرینت .... مرینت ... مرینت مرد رنگم پرید که پدر مرینت گفت نه سابین (اسم مادر مرینت) شایدم فقط گیر افتاده گفتم چی شده چه اتفاقی افتاده؟ گفتن یهو یه مرد غریبه سرخ پوست اومد مرینت و یه جعبه را برد 😭 گفتم نگران نباشید من حلش می کنم و رفتم. با خودم گفتم حالا کجا را بگردم مرینت ... مرینت ... نههه که یهو بانیکس جلوم ظاهر شد گفت کیتی نوار مینی باگ کجاس؟ گفتم مثل اینکه نگهبان معجزه آسا اونو با خودش برده گفت پس به خاطر همینه گفتم چی؟ گفت هیچی می تونی لیدی باگو تو فاضلاب پیدا کنی گفتم ممنون و رفتم خیلی دوست داشتم بدونم منظورش چی بود ولی وقت نداشتم باید مرینتو نجات می دادم من رفتم فاضلاب و کمی که جلو رفتم مرینت را دیدم که بسته شده به دیوار یعنی واقعاً مرینت بود بازش کردم و گفتم خوبی .... مرینت؟ گفت مرینت؟ اوه نه نه نه نه نه من بریجیتم دختر خاله مرینت بعد گفتم حالا چرا مثل مرینت لباس پوشیدی؟ گفت خواستم با مرینت ست کنم کاملاً معلوم بود داره دروغ میگه ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم حالا مرینت کجاس گفت نگو نگو داغ دلم تازه میشه گفتم مگه چی شده گفت اون مرد مرینت را کشت 😢 گفتم چییییی گفت همین که شنیدی گفتم از کدوم ور رفت گفت چه فرقی داره گفتم خیلی فرق داره گفت از اون ور. من زیاد حرفش را باور نکردم برای همین رفتم اون وری که میگه وایسادم تا بره وقتی که رفت اون ور من سریع رفتم توی اون راه دو راهی و رسیدم به جایی که مرینت بود و دیدم... بریجت: من فهمیدم گولم را نخورد برای همین چند دقیقه رفتم کنار و دوباره اومدم و رفتم دنبال کت نوار دیدم کت نوار رسیده کت نوار: من فیلیکس و را دیدم که داشت به مرینت نزدیک می شد که ببوستش مرینت هم هی دست و پا می زد ولی چون به دیوار بسته شده بود نمی تونست کاری کنه و من دیر رسیدم فیلیکس مرینت را بوسید اون موقع نمی تونستم خودم را کنترل کنم و.....
رفتم و یه مشت محکم زدم به فیلیکس و محکم خورد تو دیوار حقش بود رفتم تا مرینت را باز کنم معلوم بود حالش خیلی بده وازش که کردم افتاد روی زمین مرینت افتاد زمین و من دستش را گرفتم و بلندش کردم که یهو نگهبان اومد من مرینت را یک جا نشوندم مرینت بلند شد تا تبدیل بشه که تا من اومدم بگم نه تو حالت خوب نیست تبدیل نشو نگهبان گفت فکر کردی بیهوش بودی من بی کار بودم معجزه گرت را دست کاری کردم و حالا هر موقع تبدیل شی میمیری با حرس به نگهبان خیره بودم که نگاهم به مرینت خورد که خونریزی داشت سریع بردمش و به نگهبان گفتم کار ما تمام نشده و به فیلیکس هم اشاره کردم مرینت را برداشتم و رفتم بیمارستان و یکی از دکتر ها اومد و مرینت را برد حالا این وسط نادیا شاماک اومده بود و می گفت چه رابطه ای بین و شما و مرینت دوپن چنگ هست، چه اتفاقی افتاده و کلی سوال دیگه منم که حوصله نداشتم بدون هیچ حرفی رفتم خونه مرینت و به مامان باباش گفتم اون ها هم رفتن بیمارستان و من رفتم خانه دیدم فیلیکس هم اون جاست بدون توجه به مادر و پدرم رفتم سمتش و گفتم چطور تونستی؟😡 همه با تعجب نگاهمون کردن فیلیکس گفت خواب حالا مگه چی شده من اونو زخمی نکردم که تعجب همه بیشتر شد من گفتم به هر حال تو اون کار دست داشتی گفت خواب من به این شرط بهش کمک کردم که آسیبی به مرینت نزنه گفتم واقعاً ازت انتظار نداشتم فیلیکس تو نمی تونی قلبی که مال تو نیست را به زور به دست بیاری فیلیکس آتیشی شد (عصبانی شد) گفت چطور به من که می رسه به روزه گفتم نذار کاری که کردی را به زبون بیارم گفت تو قدر مرینتو نمی دونی فقط من می دونم گفتم تو از عشق هیچی نمی دونی رفتم و گفتم بعداً این بحث را ادامه میدیم چون الان باید برم بیمارستان پیش مرینت مادرم هم گفت منم میام من جونمو به مرینت مدیونم پدرم هم در ادامه گفت مگه میشه من از تو و مادرت جدا باشم منم میام بعد کلی اسرار قبول کردم و تبدیل به خودم شدم و رفتیم بیمارستان آلیا هم اونجا بود و از استرس حدود صد بار جلوی صندلی ها رژه رفت بعد دکتر اومد و گفت فشار زیادی بهش وارد شده و تا یک ماه نباید هیچ هیجان و استرسی حتی....
دویدن هم داشته باشند. رفتم و گوشواره های مرینت را برداشتم داشتم با مرینت حرف می زدم و می گفتم مرینت، بانوی من من بدون تو نمی تونم که در باز شد مثل اینکه پرد و مادرم نگاهم می کردن و پدرم گفت درکت می کنم منم یه بار عشقم را از دست دادم هر کاری برای برگردوندنش کردم درکت می کنم و مطمعاً هستم که مرینت هم درک می کنه. گفتم ممنون پدر من باید از یکی انتقام بگیرم مادرم گفت منظورت فیلیکسه یا نگهبان گفتم برای فیلیکس هم دارم اما الان از نگهبان مامانم تأید کرد و پدرم گفت تنها که نمیشه ما هم میایم. بریجت: کت نوار رفت و من هم رفتم دنبالش رسیدم به بیمارستان و همین طور در تعقیب کت نوار بودم که فهمیدم آدرین آگراست است وقتی رفتم بیمارستان خودم ناراحت جلوه دادم و با دوست مرینت آلیا گریه کردم معلوم بود آدرین خیلی عصبانی رفتم سمتش و گفتم من هم می خوام کمک کنم مرینت خیلی برام عزیزه کت نوار آلیا نزدیک من بود و شنید و داشت شاخ در میورد آدرین هم گفت تو از کجا می دونی گفتم خودم دیدم تبدیل به آدرین شدی و ادامه دادم اگه تو کت نواری پس مرینت هم لیدی باگه دیگه آلیا داشت از تعجب می ترکید بد بخت که یهو دکتر اومد بیرون و گفت مریضتان بهوش آمده همه خواستیم بریم پیش مرینت که دکتر گفت بهتره فعلاً دور و برش خلوت باشه و همه رفتیم کنار.
فیلیکس: همه رفتن کنار من هم از فرصت استفاده کردم و قایمکی رفتم تو مرینت توپ عصبانیت بود و یهو ترکید و گفت از اینجا برو بیرون فیلیکس من هم گفتم باشه فقط خواستم بهت بگم من به هیچ وجه نمی خواستم چیزیت بشه و رفتم بیرون یهو یه دختر عین مرینت جلوم سبز شد و گفت سلام فیلیکس من بریجیت دختر خاله مرینت هستم و قول می دم اگه از مرینت دوری کنی و آزادش بزاری به کسی نمی گم اینجا تو اتاق مرینت بودی. ناچار قبول کردم ولی به مرینت نگفتم آزاده با اینکه از این دختر بیشتر از مرینت خوشم اومده بود چون مثل خودم بود ولی دلم راضی نمی شد. __________________________________________________ یک روز بعد __________________________________________________ آدرین: پر شده بودم از خشم، نفرت و غم خیلی سر در گم بودم و نمی دونستم چکار کنم تازه ۲ ساعت بود مرینت مرخص شده بود و من هنوز بهش نگفته بودم معجزه گرش را برداشتم و الان حتماً خیلی نگرانه و براش خوب نیست پس برم بهش بگم یک گل برداشتم و رفتم پیش مرینت مرینت گفت سلام پیشی من معجزه گرم را هرچی می گردم پیدا نمی کنم بعد گفتم معجزه گرت دست منه گفت خدا را شکر خیلی نگران بودم میشه به زحمت بهم پسش بدی گفتم آره یعنی نه یعنی خواب ببین مای لیدی تو نباید یک ماه هیچ استرس و هیجانی حتی در حد دویدن هم داشته باشی پس من تا یک ماه دیگه اینو بهت بر می گردونم نگران نباش اخم هاش رفت تو هم ولی منو بغل کرد و بوسید و من گفتم ممنون که درک می کنی مای لیدی و رفتم. مرینت: کت نوار را بغل کردم و بوسیدم تا بتونم معجزه گرم را ازش بقاپم و وقتی می رفت دستم که معجزه گر بود را بردم پشتم و اون دستم هم به نشونه خداحافظ تکون دادم. نمی خواستم به گربه دروغ بگم ولی اون معجزه گرم را بهم نمی داد. آدرین: اومدم خونه دیدم معجزه گر کفشدوزک نیست داشتم سکته می کردم (سکته توی این متن یک اصتلاح است) که نکنه گمش کردم که پلگ اومد بیرون و گفت آدرین...
وقتی در حال عشق و عاشقی بودی کفشدوزک ازت قاپیدش آروم گرفتم و گفتم باید همین امشب نگهبان را شکست بدیم تا مرینت از معجزه گر استفاده نکرده. به مامان و بابام هم گفتم و با هم به شکستش رفتیم همون موقع که رسیدیم مای لیدی هم اونجا بود من گفتم ببخشید مای لیدی و رفتم گوشواره هاشو (معجزه گرش) بقاپم که جا خالی داد هی جا خالی می داد که بالا خره نگهبان اومد و ما رو بست به دیوار. مامانم چشماش چهار تا شده بود از اینکه من اونو مای لیدی صدا زدم (چشماش از عصبانیت چهارتا نشده بود) حالا این مهم نبود این مهم بود که مای لیدی بیهوش شده بود و نگهبان هم معجزه گرش رو برداشته بود. یهو یاد این افتادم که اون سری نگهبان گفته بود اگه دوباره از معجزه گرش استفاده کنه میمیره! بابام رفت به جنگ نگهبان و مامانم هم اومد ما رو وا کرد من ضربان قلب مرینت را گرفتم ولی اصلاً ضربان نداشت مامانم گفت زود باش ببریمش بیمارستان و من مرینت را بغل کردم و با مامانم رفتیم بیمارستان مرینت را بردن توی اتاق معاینه اش کردن و یه دکتر اومد که از چهره معلوم بود که مرینت .... مرینت .... نهههههه بعد گفت متئسفم این بیماری از دانش ما خارج بود بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن با مادرم رفتیم خانه و دیدیم بابام هنوز نیومده گوشیم زنگ خورد نگهبان بود گفت اگه چیزی که شریکم (فیلیکس) می خواهد (مرینت) را بهش ندی دیگه پدرت را نخواهی توی این دنیا دید. واقعاً نمی دونستم چکار کنم نمی خواستم پدرم را از دست بدم و همچنین مرینت را هم نمی توانستم ول کنم ای خدا حالا باید چکار کنم😭؟😭؟😭؟😭؟😭؟ از یک طرف هم....
نگران بودم اصلاً مرینت زنده می مونه😢؟ بعد یهو یکی شرور شد و قدرتش سنگ کردن آدما بود و مامانم را سنگ کرد ناتالی هم که رفته بود مرخصی. حالا وسط این همه بدبختی دوباره نادیا شاماک می گفت ما اینجا هستیم با مدل معروف آدرین آگراست تو دلم گفتم گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. مامانم هم که سنگ شده بود من دلم می خواست اون وسط خودمو دار بزنم از دست این همه بدبختی ولی باید همه چیزو درست می کردم ولی دیگه هیچی نداشتم فقط پلگ مونده بود رفتم تو اتاقم به پلگ گفتم حالا چکار کنیم گفت پیش به سوی نجات شوگر کیوت (حبه قند) گفتم شوگر کیوت منظورت کوامی لیدی باگه گفت آره نه یعنی نه اسم یه پنیره گفتم ولی من پنیری به این اسم نمی شناسم گفت نه منظورم این بود این اسمیه که روی یکی از پنیر هام گذاشتم گفتم ای شکمو (لپ های پلگ گل افتاده بود وقتی آدرین قبول کرد نفسش را فوت کرد بیرون و لپاش درست شد) بیا تبدیل شیم اول بریم سراغ اون شرور بعد هم بریم بابام را نجات بدیم. پلگ کو آز اوت (پلگ پنجه ها بیرون) شکست دادن شروره نسبت به کار های دیگم زیاد سخت نبود پس زود تمام شد و با کتا کلیزم (پنجه برنده) آکوما را نابود کردم و همه کسایی سنگ شده بودند از جمله مامانم به حالت عادی برگشتند ولی خسارت های به بار اومده درست نشدند چون میراکلس لیدی باگ (کفش دوزک معجزه آسا) نداشتیم. حداقل الان مامانم هست با مامانم یه نقشه کشیدیم و رفتیم به نجات پدرم. (نقشه: من حواس نگهبان را پرت می کنم مامانم پدرم را باز می کنه) نقشه را اجرا کردیم ولی نگهبان گفت فکر کردی فکر اینجا را نکردم بعد داد زد همه در ها بسته و در ها بسته شدن و ما گیر افتادیم بعد چند دقیقه جنگ مامان و بابام را گیر انداخت من با پنجه برنده دویدم سمتش که بزنم بهش یهو مرینت را گرفت جلوم من هم وایسادم گفتم اما مرینت تو بیمارستانه گفت اون یک سنتی مانستر (هیولای آموکی) هست خوشکم زده بود و گفتم پس چرا گفتی مرینت را برات بیارم گفت چون می خواستم بیاین اینجا تا کارتان را تمام کنم (بکشمتان) مرینت سعی می کرد فرار کنه ولی نمی توانست و نگهبان گفت راستی با شریک دومم آشنا شدید؟ که یهو لوکا با معجزه گر مار ولی هیپنوتیزم شده وارد شد و دستم را پیچوند و کتا کیلیزم (پنجه برنده) را زد به خودم. مرینت: کت نوار پودر شد و من هم خیلی ضعیف بودم که یهو اون نوری که ازم منعکس شده بود (همونی که برای زنده کردن مادر آدرین بود) از کل دنیا گرفته شد و رفت تو من و چشمای من دوباره نورانی شد و نگهبان را زدم کنار و یک لباس آهنی صورتی بنفش به طرز معجزه آسایی تنم شد و نگهبان را کشتم توی دلم گفتم انتقام می گیرم لوکا و فیلیکس🙁 و رفتم پیش آدرین و.... __________________________________________________ آنچه خواهید دید... از کی تا حالا خانم دروغ گو شدن
عالی بود اجی 😍😍😍
خیلی خوبه ❤❤
خیلی خوشحالم همچین اجی دارم 😌😘😘😘
عالی بود منتظر پارت بعد هستم خواهشا زود بزار مرسی
من تا پارت ۴ را ثبت کردم توی برسی هست😊
پارت ۳ منتشر شده😁❤