سلام این داستان از ادامه قسمت ویژه نیویورک هست اگه بد بود بگید ادامه ندم چون خیلی طول می کشه بنویسم راستی من هیچ کس را ندارم کمکم کنه ممنون می شم اگه کسی می توی نوشتنش کمکم کنه هر کس خواست کمک کنه توی نظرات بگه و پسر هم نباید باشه چون خودم دخترم پس کسی که کمکم میکنه هم دوست دارم دختر باشه ممنون امیدوارم لذت ببرید❤
مرینت: امروز طبق معمول دیر از خواب بیدار شدم ولی تونستم خودم را خیلی زود برسونم. رسیدم دم پله های مدرسه ولی از اونجایی که بدو بدو می کردم خوردم به یک پسر که خیلی شبیه آدرین بود و داشتم می افتادم زمین که آدرین دست من را گرفت و نذاشت بیفتم. آدرین: دست مرینت را گرفتم و نذاشتم بخوره زمین و مرینت وایساد. و از من تشکر کرد و از فیلیکس معذرت خواهی کرد. همونطور که من داشتم فیلیکس را معرفی می کردم فیلیکس کیف مرینت را برداشت و داد بهش. مرینت: وقتی معرفی آدرین تمام شد و من کیفم را از فیلیکس گرفتم تا اومدم بگم سلام من مرینتم از آشنایی با شما خوشبختم (یک جوری که انگار نه انگار دفعه پیش چه فاجعه به بار آورده بود) دستم از پشت کشیده شد و دیدم آلیا است و حسابی توپش پر است تا آمدم حرفی بزنم... آلیا: تا مرینت آمد حرف بزنه من سریع تر از اون گفتم زیاد با این پسره حرف نزن خیلی پسره بدیه فکر کنم خودت هم فاجعه دفعه قبل را یادت باشه. فلیکس: اون دختره کی بود آدرین؟ آدرین: اون مرینت بود و اونی هم که دستش را کشید و بردش آلیا دوست صمیمی اش بود. فلیکس: (توی دلش) اون دختره مرینت همونی است که توی اون فیلم به آدرین ابراز علاقه کرده بود، نمی دونم آدرین الان احساسش را می دونه یا نه؟ یجورایی اون دختر یه حس عجیبی به من میده! نباید بذارم اون دختره با آدرین جور بشه نه تا وقتی بفهمم این حس عجیب چیه.
مرینت: زنگ مدرسه خورد و ما رفتیم توی کلاس ولی از اونجایی که یک نفر به کلاسمان اضافه شده بود باید جاها را عوض می کردیم. لایلا هم که از خدا خواسته گفت فیلیکس بیاد بقل من بشینه ترتیب کلاس هم به هم نمی خورد. اما فیلیکس قبول نکرد. خانم بوستیه گفت چطوره فیلیکس بقل کلویی بشینه و سابرینا هم پیش لایلا بشینه. خب خلاصه از شانس من با هزار تا جابجایی فیلیکس بقل من نشست. حس می کردم خوشحاله که جاش بقل من است. آدرین: یکم نگران بودم فیلیکس مرینت را ناراحت کنه آخه از زمان مرگ پدرش دیگه مهربون نیست. کلاس خانم بوستیه تمام شد و همه رفتم برای کلاس خانم مندلیف آماده شوند.(کتاب بردارند و...) فلیکس: من رفتم پیش مرینت و گفتم من رازت راجب آدرین را می دانم. اون سریع دست پاچه شد و گفت کدوم راز من که اصلاً رازی ندارم مخصوصاً راجب به آدرین. گفتم من ویدیو ای که برای آدرین فرستاده بودی برای سالگرد مرگ مادرش را با بقیه ویدیو ها دیدم خودتو نزن به اون راه. آدرین: من نا خواسته حرف هایشان را می شنیدم و کنجکاویم گل کرده بود. یعنی مرینت چه رازی راجب به من داشت؟ فیلیکس: نگران نباش به آدرین نگفتم که تو...
عاشقش هستی. مرینت هسابی دست و پاشو گم کرده بود و لپاش گل انداخته بود که من ادامه دادم ولی فکر نکنم بخوای آدرین بدونه، من قول میدم به آدرین چیزی نگم، خیلی خوش حال شد ولی وقتی ادامه دادم ولی یه شرط دارم خنده از روی لباش پرید اومدم شرطم را بگم که یهو دیوار فروریخت و هاک ماث (ارباب شرارت) وارد شد. هاک ماث: لیدی باگ (دختر کفشدوزکی) یا بهتره بگم مرینت معجزه گرت را بدون هیچ دردسری بده به من مگر نه از راه سخت وارد می شوم. (وقتی این را گفت جعبه میراکلس ها را هم به مرینت نشان داد) نمیدونم چرا آدرین تعجب از چشماش می بارید و آلیا هم که گوشی به دست فیلم می گرفت من اگه جای لیدی باگ (دختر کفشدوزکی) بودم سر آلیا را از تنش جدا می کردم. مرینت: (توی دلش) یعنی واقعاً روزم بدتر از این هم میشد. من سریع زدم زیرش ولی هاک ماث فیلم تبدیل شدنم را داشت و هیچ جوره نمی تونستم انکار کنم.پس با خودم گفتم من که نمی تونم بزنم زیرش پس حداقل بزار از خودم و دوستام محافظت کنم. گفتم تیکی اس پاتز آن (تیکی خال ها روشن) و تبدیل به لیدی باگ شدم. هاک ماث گفت پس راه سخت را انتخاب کردی باشه من مشکلی ندارم و بعد میراکلس زنبور را با چند تای دیگه داد به کلویی و میراکلس روباه با چند تای دیگر داد به لایلا و بعد گفت وقتی پنج نفر بودین نتونستین من تنها را شکست دهید چه برسه تو تنها من با دو تا آدم خاص که با چند تا میراکلس تبدیل شدن پس هیچ شانسی نداری. آدرین: هاک ماث لیدی باگ را پرت کرد و لیدی باگ خورد تو دیوار و با دیوار یکی شد. من دیگه طاقت نیاوردم و گفتم پلگ کو آز اوت (پنجه ها بیرون) و تبدیل به کت نوار شدم و به سمت هاک ماث دویدم. همه با تعجب بهم نگاه می کردن و آلیا همچنان فیلم می گرفت که یهو مایورا جلوم سبز شد و خلاصه کلی جنگیدیم ولی بازم نتونستیم هیچ کاری بکنیم لایلا با میراکلس ها من را جلوی هاک ماث گرفته بود و کلویی با میراکلس ها لیدی باگ رو جلوی هاک ماث گرفته بود. هاک ماث گوشواره های لیدی باگ (میراکلس ها یش) را در آورد و...
لیدی باگ گفت هر آرزویی که بکنی بهای سنگینی داره و هاک ماث پرید وسط حرفش و گفت هر بهایی داشته باشه من خودم می دهم من فقط می خواهم امیلی همسرم برگرده. از تعجب خشکم زده بود هاک ماث پدر منه ولی خودم را جمع و جور کردم و تا خواست انگشترم (میراکلس هایم) را بردارد گفتم کتا کلیزم (پنجه برنده) و هاک ماث گفت آدرین یعنی دوست نداری مادرت برگرده (با عصبانیت گفت) گفتم چرا خیلی دوست دارم برگرده اما نه اینجوری. در همین هین لیدی باگ گفت یه راه دیگه هم هست. من و هاک ماث متعجب نگاهش کردیم و هاک ماث گفت اما این تنها راهیه که هست تنها راهیه که تو کتاب هم هست. لیدی باگ گفت نه تنها راه نیست من می تونم کمکت کنم همسرت رو برگردونی ولی باید میراکلس ها را همراه با میراکلس پروانه و طاووس برگردونی البته همراه کتاب میراکلس ها. هاک ماث قبول کرد و گفت اگه واقعاً برش گردونی باشه بهت پس می دهم. ولی لیدی باگ گفت برای اینکه بتونم انجامش بدم به کتاب میراکلس نیاز دارم. هاک ماث: من بهشون اعتماد نکردم که میراکلسشان را بهشون بدم برای همین من آدرینو و مایورا مرینتو آورد. رفتیم پیش جنازه امیلی به لیدی باگ گفتم خواب حالا چی؟ گفت حالا کتاب لازمه. کتاب را دادم بهش یه ورد خوند و یک قطره از انرژی لیدی باگ و آدرین آمد بیرون و رفت قاطی کفشدوزک های معجزه آسای لیدی باگ و بعد از کمی چرخیدن دور جنازه امیلی همه با هم رفت تو وجود امیلی. آدرین: یهو نگام خورد به لیدی باگ که...
مثل اینکه عذاب می کشید دیگه نتونست تحمل کنه و بیهوش شد من گرفتمش و بعد چشماش را باز کرد ولی چشماش تماماً بنفش شده بود و می درخشید که یهو یه نور به کل دنیا منعکس شد و بعد محو شد و چشم های مرینت عادی شد. امیلی: من چطور زنده شدم؟ گابریل نذاشت حرفم را بزنم بغلم کرد ولی یک دختر بغل آدرین بود و معلوم بود آدرین خیلی خوش حال بود. گابریل گفت آدرین چی شد؟ گفت خودمم نمی دونم ولی فکنم خیلی ازش انرژی برد. تیکی: نگران نباشید اون تا یکی دو ساعت دیگه بهوش میاد. راستی قولت را که فراموش نکردی؟ هاک ماث (گابریل): نه البته که نه من حرفی بزنم پاش وایمیستم. یکی دو ساعت بعد مرینت: چشمام را باز کردم ولی کمی تار می دیدم که بعد چند ثانیه کاملاً واضح دیدم. آدرین و مادرش بالای سرم بودن. (البته آدرین نزدیک تر بود) آدرین گفت خوبی مرینت گفتم آره خوبم گابریل و آدرین و مادر آدرین امیلی ازم تشکر کردن و من گفتم خواهش می کنم و از این حرفا... امیلی: به نظرم دختر خوبی بود. من جونم را به این دختر مدیونم. و حس می کنم اون برای آدرین بیشتر از یه دوست ارزش داره نه بخاطر این که من را نجات داده یه حسی مثل، مثل عشق. تو همین فکر ها بودم که یهو یک مرد سرخ پوست وارد شد و افتاد رو مرینت و زمین سوراخ شد و در حال سقوط بود که آدرین سریع گفت پلگ کو آز اوت (پلگ پنجه ها بیرون) و تبدیل به کت نوار شد و رفت مرینت را نجات داد. مرینت گفت مرسی پیشی آدرین خندید و گفت خواهش می کنم مای لیدی (بانوی من) بعد مرینت گفت....
تیکی اس پاتز آن (تیکی خال ها روشن) و تبدیل شد به لیدی باگ بعد از چند دقیقه جنگ که در این هین من از گابریل میراکلس طاووس را برای کمک به اونا میخواستم و گابریل نمی داد اون مرد آدرین را گرفت و مرینت را تهدید کرد که اگه جعبه میراکلس ها را نده بهش آدرین را می کشه اینبار دیگه به گابریل نگفتم و میراکلس را ازش قاپیدم و تبدیل شدم در همین هین مرینت گفته بود باشه باشه بهت می دم ولی اول آدرین را ول کن که من پریدم و آدرین را نجات دادم و لیدی باگ قدرتش را افزایش داد و بالاخره اون رو گیر انداختیم. بعد از جنگ مرینت سریع رفت و آدرین رو بغل کرد و گفت حالت خوبه آدرین؟ آدرین هم اونو بغل کرد. من مطمئن شدم اونا عاشق همن. خیلی هم به هم میومدن. مرد سرخپوست (نگهبان میراکلس): من هیچ جوره قبول نمی کنم یک دختر بچه نگهبان میراکلس باشد. فیلیکس: من که از مدرسه اومدم دیدم لیدی باگ و کت نوار همو بغل کردن و بعد مرد سرخ پوست بعد چند حرف محو شد. من ناراحت بودم و رفتم توی اتاقم (چون هنوز خانه ای توی پاریس نگرفتیم موقتاً خونه عمو گابریل می مونیم) مامانم هم توی اتاق بود و با نگرانی گفت فیلیکس خوبی اون بیرون چه خبره؟ گابریل: لیدی باگ خداحافظی کرد و رفت منم از کار امیلی خیلی عصبانی بودم چون نمی خواستم دوباره از دستش بدم. آدرین: تبدیل شدم به خودم معلوم بود بابام از اینکه مامانم این کار را کرد اصبانیه. و مامانم هم داشت سعی می کرد راضیش کنه که بابام گفت نمی خواهم دوباره از دستت بدم امیلی می فهمی. مامانم امیلی گفت تو منو از دست نمی دی گابریل. منم به شوخی گفتم من اینجا هویجم. بعد همه خندیدن و پدرم گفت آدرین می دونی خودتو تو چه خطری انداخته بودی اگه توی یکی از اون جنگ ها بلایی سرت میومد چی من گفتم بابا خسته شدم این قدر محدودم کردی. بابام گفت از این به بعد آزادی به شرطی که حسابی مراقب خودت باشی ما کلاً یه پسر تو دار دنیا داریم. خندیدم و گفتم مرسی پدر و مادر و پدرم را بغل کردم. و گفتم اگه محدود نیستم میشه الان برم باید با مای لی... یعنی لیدی باگ حرف بزنم مامانم گفت داشتی یه چی دیگه صداش می کردیا که حرفتو خوردی شیطون بلا خندیدم و گفتم پس خدا حافظ بعد هم رفتم دنبال مرینت که دیدم فیلیکس مرینت را به خودش نزدیک کرده (یه جای خلوت برده بودش) سریع رفتم و دست مرینت را گرفتم و کشیدمش این ور از دیدنم تعجب کرد و گفت آدرین؟ ممنون. بعد بردمش و تو دلم گفتم بعداً حساب فیلیکس رو میرسم و به مرینت گفتم میشه امشب ساعت ۸ بیای رو برج ایفل اونم قبول کرد. ساعت تقریباً شده بود ۸ و نیم ولی هیچ خبری از مرینت نبود برای همین نگران شدم و....... __________________________________________________ آنچه خواهید دید... مرینت: انتقام می گیرم لوکا و فیلیکس🙁
خوب بود اما اگه زود کشف هویت نمی شد عالی بود(البته نظر من اینه)
این کشف هویت اصلی نیست این رو بانیکس درست می کنه😉❤ آخه من خودم هم دوست ندارم زود کشف هویت شود😊
مامانییی🤩🤩🤩
عااااااااااللللللیییییی بود
مرسی گلم🤩
محشر بود 💐🌹💐
❤❤
عالی بود حتما ادامه بده
❤
سلام عزیزم من میتونم کمکت کنم اگه بخوای
سلام❤
ممنون اسم تون چیه؟
اسم من رها هست🙂