
هاای این قسمت یه کمی طولانی شد:))
با قدم های تند وارد حیاط شدیم. میرای اصلاً امان نمیداد تا اطراف و ببینم یا اصلا بفهمم کجای خونه هستم. چیزای زیادی از حیاط خونش یادمه. دایره های زیاد کوچیکی سطح سبز رنگ حیاط رو پر کرده بودن. در هر دایره گل های مختلف کاشته شده بود که با بوشون اظهار وجود میکردن. خیلی زیبا بود ، قطره های آبی که از روی برگ های گل ها که براشون مثل سرسره بود لیز میخوردن. پرنده ها با اطمینان و امنیت کامل حیاط رو خونهی خودشون کرده بودن و باد مثل مادری دلسوز گل ها و چمن هارو نوازش میکرد. به خودم اومدم جلوی در خونه که نصف در اصلی بود ایستاده بودم. میرای نفس عمیقی کشید ، من و رها کرد و بعد در و باز کرد. فرش قرمز درازی وسط پهن شده بود ، تا روی پله ها هم کشیده شده بود انگار پایان نداشت. دیوار های زیبایی که روشون نقش های زیبا حکّاکی کرده بودن و میز های سفید که گلدان های مختلف ارزشمندی روشون بود.
برای گلدان ها از گل های توی حیاط استفاده کردن بودن. میرای دستم گرفت و گفت : _ بیا بریم دیگهههه از پله ها بالا رفتیم و به طبقه دوّم رسیدیم. طبقهی دوّم پذیرایی بود. ظاهر خونه شبیه کاخ های تو قصه های دیزنی بود ولی داخلش دکوراسیون مدرنی داشت. داخل با وسایل مدرن متفاوتی تزئین شده بود. راستش و بخواین منم گول ظاهر خونه رو خوردم. میرای همونطور که دستم گرفته بود من و به طبقه سوم و آخر برد. طبقه سوم یک راهروی بزرگ بود که به بخش متفاوتی وصل بود. از راهروی صاف روبهرومون گذشتیم و وقتی به تهش رسیدیم میرای از جیبش یه کلید درآورد و دری که سمت چپ من بود و باز کرد. همین که در باز شد صدای جیر جیرش نظرم و جلب کرد و یهو بوی تندی روم هجوم آورد. بوی چوب خشک و کمی گل.
داخل اتاق و نگاه کردم. واقعاً زیبا بود. _ چون این اتاق دکوراسیون مدرنی نداره ، گفتم برات انتخابش کنم شاید خوشت اومد. کارات و انجام دادی بیا طبقه دوّم منتظرتم. _ ممنون.... میرای با قدم های محکم روی زمین و با ریتم خاصی پیش رفت و آهنگ ژاپنی مورد علاقشو مثل همیشه زیر لب خوند. خب.....رفتم تو اتاق و در و پشت سرم بستم. هوف....سقف اتاق از چوب ساخته شده بود و وسطش یه پنجرهی گنده بود که باز میشد و میتونستی بری روی سقف خونه بشینی. بعد از باز و بسته کردن پنجرهی روی سقف و دیدن اطراف ، نظرم به قفسه های چوبی گوشهی اتاق جلب شد. میتونستم کتاب هایی که با خودم آوردم و اونجا بچینم ، یا قاب عکس مورد علاقم. به تخت زیر پام زل زدم. رو تختی و بالشت هام و حتی پتوم نگ و طرح توت فرنگی داشتن.
خیلی باحال بود. کمی خودم و بالا و پایین کردم و دیدم تختم صدای جیر جیر میده. من خیلی این صدا رو دوست دارم ، نمی دونم چرا. کف اتاق هم چوبی بود و کاغذ دیواری های اتاق هم صورتی بودن. از رنگ صورتی خوشم نمیاد ولی صورتی های اتاقم پاستیلی و باحال بودن. خب دیگه بسته. اومدم پایین و رفتم حموم و یه دوش گرفتم. با بخار آب گرم آروم شدم. بعد لباسام و عوض کردم. تو این خونه هوا خیلی خنک تر از بیرون بود. پس یه شلوار سفید گشاد با تیشرت زرشکی گشاد ساده پوشیدم و رفتم طبقهی دوم. از پله ها اومدم پایین و دیدم میرای روی یک مبل سبز رنگ وسط هال نشسته. سلام آرومی کردم و بی تفاوت روی مبل روبهروی میرای نشستم. فاصلمون تقریباً ۲ متر بود ، اونم به خاطر میز بزرگی که در میونِ مبل ها قرار داشت.
میرای سرش و از توی گوشیش درآورد و با صورت عجیبی بهم نگاه کرد. سکوت برقرار بود. _ اوه.....ببخشید بورام تو فکر بودم. منتظر بودم بیای. بعد خم شد و از قوری کنارش برای هردومون چایی ریخت. صدای برخورد چای با لیوان باعث شد به حرف دربیام. _ نه....مشکلی نیست.ممنون. بعد مکث میکنم. میرای چای رو با نعلبکی زیرش میزاره جلوم. دستم رو دور چایی میگیرم تا گرم بشه. بعد با دست چپم چونم و میخارونم و با لحنی که انگار از خودم نامیدم میگم : _ همش میگم ممنون. واقعا که مسخرم. _ بورام انقدر فاز منفی برندار ، خوشحالم که تو زندگیمی. هردومون به هم زل میزنیم و بعد همزمان میزنیم زیر خنده. بعد از میل چای میرای بهم گفت آماده شم ، چون قراره بریم اون سه نفر و ببینیم. کمی هیجان داشتم و هزارتا سوال تو مغزم خونه کرده بود.
ولی آرامشم و حفظ کردم. لباس خنکی پوشیدم. مثل همیشه. یه تیشرت زرد گشاد که روش طرح خورشید و ماه بود به همراه کارگو مشکی. الان خوبه. به طبقه پایین میرم و میبینم میرای منتظرمه. سریع سوار ماشین میشیم و راه میفتیم. بعد از ۵ دقیقه ماشین وایمیسته. آروم پیاده میشم. میرای سرش تو گوشیه و اصلا حواسش به من نیست. موقع راه رفتن پایین دامنش لای پاهاش گیر میکنه. وایمیسته و لباسش و صاف میکنه و بعد چشمش به من میخوره و میفهمه که منم باهاشم : _ واقعا گیجم. در و باز میکنه و اون موقع بود که برای دوّمین بار بوی قهوه رو استشمام کردم. جایی که رفته بودیم ، یک کافه بود. یک کافهی عجیب. نمای بیرونش متضاد نمای داخلش بود.
هرکی ندونه و ظاهر کافه رو ببینه فکر میکنه اینجا پاتوق آدمای خلافکار هست. ولی وقتی باطن اینجا رو ببینه کاملاً نظرش عوض میشه. بوی عود و قهوه و چای به همراه گیک شکلاتی. موزیک ملایم که درش صدای پیانو خودنمایی میکنه. مطمئنم خیلی ها با قهوه ها و صدای پیانو و ویالون های این کافه دردودل و جای خالیه معشوقه هاشون و حس کردن. میرای راه افتاد و منم دنبالش. هرجا که چشم کار میکرد قهوهای و سیاه بود. بعد از کمی راه رفتن به میز های ته سالن رسیدیم و اون موقع بود که دیدمشون.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
۲۴
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
به کتابچه ی لونا نیز سر بزنید 🎍
اسم کتاب های کتابخانه ی لونا : دخترک گمشده 🌹
عالییییییییییییی
جای خیلی بدی قطع کردی پس..........
پارت۶☹️☹️☹️☹️☹️
مرسی
دقیقا چون جای بدی قطع کردم نمی خواستم زیاد بشه پارت ۶ و زودتر مینویسم💜🫂
سلام چطوری اگر به داستان ترسناک یا جنایی علاقه داری به پروفایلم و رمان بازی گرگ و گوسفند سری بزن خوشحال میکنی منو
حتما مرسی که گفتی🫠💓
مرسی
❤️
دقت کردین کاور داستان عکس شخصیتاست ؟
دقیقا پارت ۱ عکس بورامه
اون یکی عکسا برای خوشگلیه و عکس بقیه رو هم در پارت های بعدی میبینید🫠💓
ممنون برای دقتت💜🍦
❤❤❤❤
❤❤😊