سلام سلام من اسمم فاطمه هست و این اولین تستمه و اولین داستان پس لطفا تا آخر توضیحات بخونید... راستی لایک یادتون نره🙂😘 نکته ها:🐞🐈⬛ این داستان از ادامه ی فصل چهار نیست.🍁🍂 هر فصل ۵۰ پارت داره.🎦🎦🎦🎦 در این داستان مرینت و آدرین از قبل با هم آشنا شدند و مرینت و ادرین معجزه گر هاشونو گرفتند.🐞🐈⬛ در این داستان مرینت نگهبان معجزه گر ها شده.🍭🍬 *در این داستان مرینت عاشق آدرین هست*💕🐞 در این داستان 🦋 به معنای ارباب شرارت،🐞به معنای دختر کفشدوزکی و 🐈⬛این به معنای گربه ی سیاه و بقیه شخصیت ها در قسمت های بعد مشخص میشه.... خوببب بریم سراغ داستان.... 🍹
داستان از زبان راوی : مرینت بعد از مدرسه برمیگرده خونه و می پره رو تخت تیکی از توی کیف مرینت میاد بیرون. تیکی :(مرینت دردم اومد.)🐞:(وای ببخشید تیکی😞.از دیروز که آدرین گفت دختری که عاشقشمم از شوخی بدش میاد خیلی ناراحت شدم🥺 )تیکی:(اشکال نداره،ولی اینو بدون که ممکنه آدرین تو رو گفته باشه.😊😃)🐞:(تیکی این غیر ممکنه که آدرین منو دوست داشته باشه چون آدرین کاگامی رو گفته و گاکامی هم حتما از شوخی بدش میاد.) داستان از زبان تیکی: نمیتونسم چیزی بگم که باعث کشف هویت گربه ی سیاه بشه ولی از طرفی هم دلم می خواست مرینت به رویاش برسه نمیدونستم چیکار کنم...دیدم تلفن مرینت زنگ خورد... آلیا بود. داستان از زبان مرینت: تلفن رو برداشتم.آلیا:(سلام مرینت یه خبر توپ برات دارم.😃)🐞:(اووو ااامم چه خبری؟😬)آلیا:(آدرین میخواد بره یکی از جلسه های نقاشیش تو هم دعوتی.🤩.)🐞:(اوو خوب میدونی آلیا من راستش خوووبب....)آلیا:(نمیزارم مثل اوندفعه که گند زدی باشه پس همین الان میای خونه ی ما تا بریم😬.)
داستان از زبان آلیا: تلفن رو قطع کردم و منتظر موندم تا مرینت بیاد... چند دقیقه بعد... مرینت اومد رفتم بغلش سلام و احوال پرسی کردیم.آلیا:(مرینت یه مشکلی برای آدرین پیش اومده که می خواند بیاند خونه ی شما.)🐞:( اااممم چیزه من درسامو ننوشتم پس میرم بنویسم😁.)آلیا:(😐می خوای سر منو شیر بمالی؟😐.زود میای اینجا پیش آدرین و میبریش خونتون🤯.)🐞:(باشه ببخشید من نتونستم گولت بزنم حالا آدرین کجاست؟🥲)آلیا:(دختره شیطون😏.آدرین توی هاله بری میبینیش.)🐞:(آه ه ه باشه حالا میرم.😯) داستان از زبان راوی: مرینت میره توی حال میبینه آدرین نشته روی مبل.🐈⬛:(سلام مرینت🙂.)🐞:(😁سلام غادرین😵 ببخشید،آدرین😨.)🐈⬛:(خوب بریم خونتون؟تا به من نقاشی و طراحی یاد بدی؟)🐞:(نه نمیشه،😵یعنی چیزه میشه امااا....)آلیا:(مرینت😐.)🐞:(خوب بیا بریم.😁.)🐈⬛:(😁بریم.🙂)اونها میرند خونه ی مرینت.(نینو آلیا آدرین و مرینت) وقتی می رسند خونه: آلیا:(اووو متاسفم مرینت اما من باید برم خواهرم کارم داره.😕ولی بهت قول میدم تا کارم تموم شد بیام خونتون.😇)🐞:(اوو باشه.😰)نینو : ( ای وای منم کار دارم خدافظ.😁)نینو و آلیا از اونجا میرند و مرینت و ادرین تنها میمونند.
داستان از زبان آلیا: الیا:(نینو آخه این چه بهونه ای بود؟!!)نینو:(خوب چی میگفتم؟😁🥴)رفتیم خونه ی خودمون و منتظر بودیم. داستان از زبان راوی: مرینت و آدرین به هم نگاه میکنند.قیافه ی مرینت😁قیافه ی آدرین😌 🐈⬛ :(مرینت پس بیا شروع کنیم.)🐞:(آهان ببخشید یادم رفت😁.خوب اول از همه کاغذ رو باید برداریم و طرحی که میخوایم رو بکشیم.)اونها طرحشون رو می کشند.مرینت یه قلب شکسته می کشه و آدرین دختر کفشدوزکی رو.مرینت خوشحال میشه.🐞:(چرا دختر کفشدوزکی رو کشیدی؟)🐈⬛:(خوب آممم همینطوری.😁)
نکته ی قبل از این سوال:🦚به معنای ناتالی یا همون مایورا هست. داستان از زبان گابریل: 🦋:(من هیچوقت موفق نمیشم این تلاش ها بی فایده است من چیکار کنم😞.)ناتالی داشت از اونجا رد می شد اومد پیش من.🦚:(قربان شما نباید شکست بخورید.من همیشه کنارتونم😉)🦋:(ممنونم ناتالی.😊اِ احساس شدیدا منفی حس می کنم.😏.)رفتم توی مخفیگاهم.🦋:(نورو بال های تاریکی برخیزید.)وقتی پشت سرم رو دیدم دیدم ناتالی پشت سرمه 🦋:(ناتالی تو اینجا چیکار می کنی؟)🦚:(معجزه گر طاووس رو آوردم به نظرتون بهتر نیست ازش استفاده کنم؟آخه می خوام به شما کمک کنم😖)🦋:(باشه اما اگه حالت بد شد سریع می دی به من و تا یک ماه دیگه ازش استفاده نمیکنی😟.)🦚:(چشم،دوسو پر های من رو آماده کن.)آکوما رو درست کردم.🦋:(پرواز کن آکوما کوچولو ی من و این نفرت رو افزایش بده.مایورا صبر کن باید بعد از اینکه شکست خوردیم اموک رو به پرواز در بیاری.😈)
داستان از زبان راوی: آکوما میره و میره و میرسه به لایلا!!!!!!لایلا:(از اون مرینت بدم میاد بدم میاد.رفته با آدرین میگرده.😬😠یه آکوما.🥳بیا اینجا آکوما کوچولو.😈)اون رو می بره توی دستبندش.لایلا:(سلام ارباب شرارت من لایلا هستم به من قدرت بده تا برات معجزه گر دختر کفشدوزکی و گربه ی سیاه رو بیارم.😈)🦋:(می دونستم تو همیشه طرف منی😈از این به بعد تو نفرت انگیز هستی،من ایندفعه یه قدرت خاص برات دارم. من به تو قدرتی میدم که بتونی کسایی که نفرت انگیزند رو به تیمت ملحق و کسایی که نفرت انگیز نیستند رو بکشی.😈)
داستان از زبان ادرین: تازه طراحی مون کامل شده بود و قسمت سایه بودیم.نقاشی من که خیلی هام قشنگ نشده بود ولی نقاشی مرینت خیلی قشنگ شده بود.یهو یه حسی منو به مرینت متصل کرد اما قطع شد به خودم اومدم و توی دلم گفتم من که عاشق مرینت نیستم من عاشق دختر کفشدوزکیم.🙂یهو دیدم یکی شرور شده همونوقت بادیگاردم منو سفت گرفت و بردم به خونه.🐈⬛:(پلگ تبدیل گربه ای.😏)تبدیل شدم و رفتم تا حساب اون ابر شرور رو برسونم.البته با کمک بانوی زیبام.😍) داستان از زبان مرینت:(نکته الان برمی گردیم به اونجا که آدرین شرور رو می بینه) دیدم یه ابر شرور داره ول میچرخه.آدرین هم رفت با هم خداحافظی کردیم و من تبدیل شدم.بعد رفتم روی برج ایفل ابر شروره داشت شلیک می کرد به من که گربه ی سیاه اومد جلوم و اون ممرد.😨 نکته گربه ی سیاه نمرد رفت به یک دنیا ی دیگه مثل میراکلس شانگهای)
خیلی ناراحت شدم به خودم امدم و گفتم هر جور که باشه باید گربه ی سیاه رو نجات بدم.😌بعد اینکه شکستش دادم گربه ی سیاه برگشت پریدم بغلش یهو یه حسی بهم دست داد خیلی عجیب بود من که عاشق آدرینم؟بعد یهو اون حس قطع شد. قبل اینکه به گربه ی سیاه چیزی بگم یه آموک اومد تندی رفتم بگیرمش و گرفتمش. 🐞:(گربه چرا اینکارو کردی؟😖)🐈⬛:(نگران نباش بانوی من،من فقط جونمو نجات دادم.)🐞:(جونتو؟)🐈⬛:(آره میدونی که تو جون منی و عضوی از بدنم هستی من بی تو میمیرم.)🐞:(خوب خوب این حرفای عاشقونه بسه دیگه.🙂واگرنه به ممد قلی میگم بیاد گربه کوچولومون رو ببره ها😆)🐈⬛:(هر چی شما بخوای.🙂)
رفتم خونه تا استراحت کنم همونوقت آلیا اومد خونمون.آلیا:(خوب مرینت چه خب...آدرین کجاست!!!!!!!)🐞:(بادیگاردش بردش.😁)آلیا:(خوب پس یعنی نتونستی!!!؟؟؟)مرینت:(آممم نه.😁)آلیا:(خوب اشکال نداره بزار یه بارم ما دو تا خوش باشیم.😊)و همدیگه رو بقل کردیم.👩❤️👩 و اونروز شد بهترین روز دنیام🤩🥳
تمام شد برو بعدی
♥️اول از همه از تستچی ممنونم که همیشه با ما بچه هاست و خیلی خوبه♥️
بعد بگم که لطفا لایک کنید و نظر بدید تا روزای بعد بهتر بنویسم.
بعدیش اینکه من یک هفته در این تست ماندم چون خیلی زیاده بعد منم وقت کافی نداشتم تا داستان بنویسم ولی با این حال نوشتم پس نظر بدید و دلمونشکونید💔💔💔
به نظرتون چه تستایی درست کنم؟
توی نظر ها بگید😚
خوب امروز ۳۰ فروردین دوشنبه هست و ساعت ۱۰ و ۵۶ دقیقه وسط کلاس آنلاین الان شد ۵۷ دقیقه پس لطف کنید حتی شده یه شکلک هم بدید تا خوشحال بشم♥️😚و در آخر تستچی خوب و مهربان از تو تشکر می کنم بسیار در حق من لطفی بکن تست مرا قبول بکن بفرما شعرم که دیگه گزاشتم پس یه نظر بدید.کپی شعر آزاده بزارید توی تستاتون دل تستچی شاد شه😚♥️ خدافظ ♥️♥️♥️😚😚😚
زیبا بید
عالی بود داداش منهمین امروزباداستانت اشناشدم
محشره🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
مرسی🥰😘😍😘😍🥰😍🥰😍🥰
⠀⠀╱▔▔▔▔▔▔▔▔▔▔▔▏
⠀╱╭▏╮╭┻┻╮╭┻┻╮╭▏
▕╮╰▏╯┃╭╮┃┃╭╮┃╰▏
▕╯⠀▏⠀┗┻┻┛┗┻┻┻╮▏
▕╭╮▏╮⠀⠀⠀⠀┏━━━╯▏
▕╰╯▏╯╰┳┳┳┳┳┳╯╭▏
▕⠀╭▏╭╮┃┗┛┗┛┃⠀╰▏
▕⠀╰▏╰╯╰━━━━╯⠀⠀▏
فاطمه جون ، میشه بپرسن چن سالته? میخوام بدونم این داستان قشنگ از ذهن چند ساله بیرون تراویده ، اول خودم.
نگارم کلاس دهم 17 ساله😘
من ۱۲ سالمه،دارم میرم تو ۱۳😁❤❤😁😁❤❤
چجوری ۱۷ سالته کلاس دهمی من ۱۵ سالمه نهم هستم😐💔
خیلی عالی بود آجو💛😊
میسی آجو💙😘
ممنون داستان خیلی زیبایی نوشتی
ممنون♥️♥️♥️
بچه ها یه لحظه فکر کردم از تستچی حذف شدم😱
نترس واسه منم پیش اومده😂💔
بچه ها داستان من رو به همه معرفی کنید♥️♥️♥️💜💜💜😁😁😁
تا جایی که بتونیم چشم.
ولی اگه میشه شماهم داستان مارو یکم تبلیغ کنید.
من توی یکی از تستام کردم تسته توی بررسیه
با تشکر
خب شما الان می گید قسمت بعدی رو میخواین هیجانی درست کنید،تا ساخته بشه ما سکته میکنیم که.
توی برسیه♥️😂
عالی😍
خیلی خوشم اومد ادامه بده
مرسی عزیزم ♥️♥️قسمت بعد قراره هیجانی بشه♥️♥️