سلام دوستان من اومدم با پارت هشتم از داستانم امیدوارم از این پارت بسیار لذت ببرید ، من برای داستانم زحمت میکشم از نوشتن ، جمع کردن عکس درست کردن عکس و ..... پس لایک کنید چیزی ازتون کم نمیشه فقط من خوشحال میشم و نظر دادن هم باز هم فقط منو خوشحال میکنه پس بعد از خواندن داستان لایک کنید و نظر هم بدید .... . بریم شروع کنیم کپی ممنوع
آنچه گذشت : کاگامی روبروم واستاده و گفت : من و عشقم همو دوست دارم داریم و یهو منو 💏 ... .رسیدم به مغازه هیچی حالیم نمیشد فقط میدویدم رفتم داخل مغازه 😭😭 ... مرینت رفت نینو میخواست دنبال الیا بره که من دستشو گرفتم و گفتم چی شده بگو ؟ ما نگرانیم 😢 ..عکس هارو گذاشتم داخل یک کشو و نشستم رو زمین ، گریه ام گرفت 😭😭 ... . کردم تا الیا بیاد تو ، حال مرینت خیلی بد بود براش خیلی ناراحتم 😔😔 .. ..سریع براش آب قند درست کردم اما انگار حالش خیلی بد بود 😩... ...واستاده اومد نزدیک حالم رو پرسید منم گفتم : ممنون خوبم ... .. .🙂 ..... مرینت : با رود سن و شهر بازی و بستنی موافقم 😃 فردا بعد از مدرسه بریم 🙃 ...الکس : خیلی موافقم رز : پس چی بگیم مرینت : فهمیدمممممممم همه : چیییییییی ؟ ... .چشمام رو بستم و گوش دادم یک حس آرامشی پیدا کردم و همینطور گوش میدادم ..... .
بعد از اینکه لوکا برام آهنگ زد گفت : خب دیگه بریم بیرون اول بریم سینما .... . آخه اگه دیر برسیم فیلم تموم میشه مرینت : بریم وقتی رسیدیم لوکا پاپ کورن و آب میوه خرید و رفتیم نشستیم تا فیلم شروع بشه که لوکا گفت : اهنگم چطور بود ؟ مرینت : عالی بود خیلی عالی ... . حالا منم یک هدیه نا قابل برات آوردم ( دوستان این قسمت بعضی تکه هاش از قسمت دوم فصل چهار میراکلس « حقیقت » کمک گرفته شده .... . فکر نکنید من کپی کردم من فقط کمک کوچیکی گرفتم ) و یک جعبه دادم به لوکا ، لوکا بازش کرد و گفت : وااااااا یک پیک با امضای جگد استون ( همون کادویی که مرینت داد به لوکا داخل قسمت حقیقت ) ممنون مرینت ممنون ... و منم گفتم خواهش میکنم ... . خواستیم همو 👩❤️💋👨 که فیلم شروع شد و من گفتم اووو فیلم شروع شد من هنوز آدرین دوست داشتم و نمی تونستم لوکا رو ب . و . س کنم ... .
فیلم تموم شد بلند شدیم و رفتیم تا آندره پیدا کنیم لوکا گفت چه جالب همین نزدیکیا پارک کرده .... . و رفتیم یک بستنی از آندره گرفتیم و یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم لوکا گفت : با من خوشحالی ؟ مرینت : این چه حرفیه معلومه خوشحالم ... بعد لوکا صورتش رو نزدیک کرد اما من نمیتوانستم اونو 👩❤️💋👨 کنم برای گفتم : بستنی مون آب میشه بیا بخوریم .. . بعد از اینکه بستنی هامونو خوردیم رفتیم دور بزنیم و تا ساعت پنج دور زدیم بعد رفتیم رود سن نشستیم .. . لوکا گفت : مرینت تو منو دوست نداری درسته ؟ ... . مرینت : چرا یعنی اره ولی خب ... . من هنوز هم ... . لوکا : هنوز هم آدرین رو دوست داری ؟ ... . مرینت : آره خب نمیتونم با اینکه میدونم اون کاگامی رو دوست داره ولی آخر احساساتم رو میگم 😞 .. . لوکا : روی منم حساب کن تا وقتی به آدرین نرسی ازت جدا نمیشم .. .. منم گفتم : ممنون لوکا و گونشو 👩❤️💋👨 و گفتم : فعلا خداحافظ برم داخل مغازه به مامان و بابام کمک کنم ... .
توی راه بودم که تیکی از داخل کیفم اومد بیرون و گفت : برو خونه آدرین و بخاطر خراب کردن مهمونی ازش عذر خواهی کن .. . مرینت : اوکی بزن بریم از زبان آدرین : داشتم با پلگ پیانو میزدم که یهو یک نفر در زد و گفتم : کیه ؟ ناتالی بود گفت مرینت دوپن چنگ اومده .. . پاشدم گفتم نه ... یعنی چیزه .. . پلگ : آروم باش ببین چی میگه و قایم شد 🙃 و مرینت اومد داخل و گفت : شلام .. یعنی سلام منم گفتم : سلام و سرم رو انداختم پایین مرینت اومد جلوتر و گفت : چرا صبح نیومدی مدرسه البته قصد فضولی ندارم .. . یهو بغلش کردم و گفتم : ممنون مرینت بیا بشین فعلا تو تنها کسی هستی که میتونم باهاش صحبت کنم ☺️ مرینت مثل لبو قرمز شده بود فکر کنم خجالت کشید 😳 بردمش جای مبل گفتم : بفرما و خودم هم نشستم و گفتم : مرینت من دیگه روم نمیشه برگردم مدرسه میترسم دیگه دوستام کنارم نباشن .. . اما خوشحالم تو دوست من هستی هنوز مرینت : این چه حرفیه معلومه ما دوستت میمونیم و تو که جرم نکردی فقط عشقت رو 👩❤️💋👨 کردی ؟
آدرین : چی ؟ عشقم ... . دیوونه شدی .. . من هیچ حسی به کاگامی ندارم فقط نمیدونم چطوری بهش بگم دوستش ندارم همین ... . مرینت : چی ؟ دوستش نداری ؟ آدرین : نه معلومه ... . من یک نفر دیگرو دوست دارم اما خب نمیتونم بهش بگم از زبان مرینت : یعنی آدرین کیو دوست داره ؟ که آدرین پرسید : مرینت تو چرا توی مهمونی گریه کردی ؟ ( چون تو خری نمیدونی دوستت داره ) مرینت : اهااا اصلا اومدم اینجا بخاطر بهم زدن مهمونیت معذرت خواهی کنم ... . امم . . ببین من همون لحظه مادرم بهم پیام داد و گفت که پدربزرگم تصادف کرده و من ناراحت شدم و گریه کردم و سریع بلند شدم تا برم بیمارستان 🙂 آدرین : اووو متاسفم ... . الان حالشون خوبه مرینت : آره خیلی حالش خوبه مرخص شده و توی خونه استراحت میکنه ... . خدارو شکر هیچ اتفاقی نیافتاده بود آدرین : خداروشکر .. .
مرینت : خب من باید برم دیگه توهم فردا حتما بیا مدرسه هیچ خجالت کشی هم نداریم خداحافظ .. . آدرین : حتما میام و راستی .. . لباس های شو لباس رو آماده کردی ؟ چون چهار روز دیگه شو لباسه .. . ( چرا چهار روز دیگه خب الان میگم چون روزی که مرینت پیام رو خوند روز یکشنبه بود و یک هفته وقت داشتند .. . و مهمونی آدرین که دیروز بود که توی دعوت نامه نوشته بود روز سه شنبه پس امروز چهارشنبه است داخل داستان ، پس چهار روز دیگه میشه یکشنبه 😊 ) مرینت : بله هم لباس تو آماده است هم خانم مدلین آدرین : چه زود و تو باید روز شنبه بیای شو البته اخبارش رو میگن اما من زودتر بهت میگم چون هر کی که توی پاریس به طراحی علاقه داشته شرکت کرده و شاید از توهم بزرگ تر باشن و همه با لباس هاشون میان شرکت ما و لباس هاشونو بابام میبینه و از بین همه سه نفر انتخاب میشن ... . مرینت : چی ؟ سه نفر پس من شانسی ندارم 🙁 آدرین : میبینیم من مطمئنم تو انتخاب میشی ... .😊 مرینت : ممنون خداحافظ آدرین : خداحافظ
از زبان مرینت : چی سه نفر تیکی بدبخت شدم ... . تیکی : لباس های تو عالیه 😉 رسیدیم مغازه مامانم گفت : سلام و بابام هم سلام داد ... . گفتم : سلام مامانی و بابایی خوبید ؟ تام و سابین : خوبیم بیا کمک تا ساعت هفت وقت داریم این کیک رو تموم کنیم ... . مرینت : مگه ساعت چند ه ؟ وای شش باشه برم بالا لباس هامو عوض کنم میام و سریع رفتم کمک ساعت نه شب از زبان مرینت : نشسته بودیم با مامان و بابا و سوفیا اخبار نگاه میکردیم و مامانم برامون پای اسفنجاج آورده بود با ماکارون و داشتیم میخوردیم 😋 اخبار : سلام من نادیا شاماک هستم گیج نشید چون این فقط یک اخباره ... . خبر شماره 1 : چند روزه هاکماث کسی رو شرور نمیکنه و من از لیدی باگ و کت نوار خواهش میکنم فردا ساعت پنج بعد از ظهر برای مصاحبه ای که من نادیا شاماک ترتیب دادم بیاید .... . خبر شماره 2 : چهار روز دیگر مسابقه طراحی برند اگراست نزدیک ۳۰۰ نفر کوچک و بزرگ لباس هایی آمده کردن که آقای گابریل اگرست فقط سه نفر از اونها رو انتخاب میکنه ؛ ساعت شانزده روز شنبه در شرکت برند اگراست پخش زنده داریم تا ببینیم چه کسانی اون یه نفر. برتر هستند پس با ما همراه باشید با «اخبار 21 با نادیا شاماک »
داخل خونه ما غوغا به پا شد همه میگفتن : مرینت مرینت مرینت بابام گفت : من به دخترم افتخار میکنم و مامانم هم تایید کرد و گفت بیاید شامممم 🍚🍗🍚🍗🍚🍗🍚🍗🍚🍗🍚 شب از زبان مرینت : گفتم بزار یکم خاطره بنویسم که تیکی گفت : نمی دونم چرا حس میکنم یک اتفاقی میافته ... . گفتم : نه بابا چه اتفاقی .. . که یهو ویز اومد داخل گفت : سلام سلام بیاید این برگه از طرف استاد فود گفتم ممنون و رفت .. . خواندم استاد فو نوشته بود فردا بعد از مصاحبه بیا خونه ی من ... . از زبان آدرین : چه فکر های بدی که در مورد مرینت به ذهنم نرسید پلگ گفت : آدرین پنیر بری برام میخری ؟ آدرین : باشه چقدر ... . پلگ : واقعااااااااااااااا آدرین : آره پلگ : خب ، من هزار تا میخوام آدرین : کم کم میخرم برات ، من برم پیش پدرم باهاش صحبت دارم ... . ..🙃
از زبان گابریل : ناتالی لیدی باگ و کت نوار فکر میکنن من شکست خوردم بهتره همینطور ادامه بدیم و یهو بهشون حمله کنیم ... . ناتالی : بله قربان داشتیم صحبت میکردیم که آدرین در زد ... . ناتالی رفت و در و باز کرد و گفت : قربان اگر کاری ندارید من برم غذا رو بچینم و بقیه بیان... . منم گفتم : نه کاری باهات ندارم میتونی بری .. .آدرین اومد و گفت : پدر چرا هنوز خانم تسوروگی شون داخل خونه ی ما هستن ، من اصلا احساس خوبی نمیکنم و دوست دارم شما هم درک کنید ... . تا الان به حرفتون گوش دادم و با گامی ارتباط بر قرار کردم اما دیگه نمیتونم .. ..... گابریل : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ آدرین : به خانم تسوروگی بگید من دخترش رو دوست ندارم تا آنقدر کاگامی خودش رو به من نزدیک نکنه ... من خودم هم به کاگامی میگم گابریل : اونها فعلا مهمون ما هستند چون اونا میخوان فعلا پاریس بمونن و خودشون خونه خریدن اما تا بعد از مسابقه آماده نمیشه چون گفتن چند تا از وسایلشون رو از ژاپن بیارن پاریس ... .
تو هم به زودی به کاگامی نگو تا اگر ناراحت شد بره خونه ی خودشون گریه کنه .... . آدرین : چشم پدر 😔 ( گابریل بخاطر این نگفت دیر تر به کاگامی بگو دوستش داری تا اون بره خونه ی خودشون گریه کنه برای این گفت چون تا چند روز دیگه کسی رو شرور نمیکنه میخواد کاگامی رو شرور کنه برای همین گفت دیر تر بهش بگو ) گابریل : بیا بریم پسرم سر میز شام از زبان آدرین : رفتیم سمت سالن غذا خوری که خانم تسوروگی و کاگامی هم پشت سر ما اومدن و نشستیم عموم و زنعموم و مدلین هم نشسته بودن ناتالی غذا رو اورد و خودش هم نشست 🍕🍟🍝🍲🌭 خانم تسوروگی گفت : گابریل این دوتا کبوتر عاشق خیلی بهم میان .... . که بابام گفت : باید خودشون هم نظر بدن ... . خانم تسوروگی گفت : مگه خودشون همو دوست ندارن تازه صحنه ی ب . و . س کردن شون رو دیدم 😆 من قرمز شدم و غذا مو برداشتم و گفتم : با اجازه من میرم توی اتاقم غذامو میخورم ... . و سریع از اون جا دور شدم .. . رفتم توی اتاقم و پلگ اومد بیرونو گفت : مثل اینکه یادت رفت برای شام من پنیر بخری من پنیر هام تموم شده ... . گفتم : اووووو یادم رفت الان برات پنیر بری چهار تا سفارش میدم بعداً برات یک عالمه پنیر میخرم و بعد از چند دقیقه گفتم : پلگ یعنی استاد فو منو لیدی باگ رو چیکار داره ؟ ..... .
عالی بود
فقط اونجا نوشتی چون تو خری نمی فهمی دوست داره ترکیدم😂😂
دنبالی دنبال
😂😂 خودم قسمت های خنده دارش میمیرم ، جاهای غمگینش گریه و زاری میکنم .... .
و دنبالت کردم
بعدی
الان گوشی رو میخورم بعدی بعدی
ممنون بعدی در صف بررسی قرار داره
خیلی قشنگ بود ❤️🌹
لطفا پارت بعد رو بنویس که ببین من ساعت 3 صبح یواشکی اومدم گوشیمو برداشتم تا ادامه داستان رو بخونم اگه ننویسی سکته ميزنم میوفته گردن تو ها از همین الان گفته باشم!!! 😂😂😂
من پارت نه و ده رو ثبت کردم نگران نباش .....