
ممنون که میخونیش.
مقدمه .... بوی خ*ون در فضای اتاق ساکن است. تنها نور موجود در تاریکی که دیوار آغشته به خ*ون را به نمایش میکشد مهتاب است که از پنجره عبور میکند. جثه ای کوچک خود را در تاریکی حبس کرده و نفسش بریده بریده از میان لب های خشکش خارج میشود. پسر بچه با تیله های سیاه رنگ میان پلک هایش که از نومیدی درخشان و خیس است به اج*ساد خ*ون آلود پدر و مادرش مینگرد. تنها صدای نفس های دو تن شنیده میشود، پسر بچه و سایه مردی قد بلند که روبه روی پنجره، درست جلوی نور مهتاب ج*سد پدر پسر را میکاود. مرد با قاطعیت در تلفن همراهش زمزمه وار میگوید:« عملیات انجام شد. اون مُ*رده» صدای زمزمه مرد در سر پسربچهی کز کرده در تاریکی، میپیچد. اون مرده. اون مرده. اون مرده.
به شکاف عمیق روی سینه پدرش نگاه می اندازد که خ*ون مانند رودی از آن بیرون میاید و در بافت لباسش فرو میرود. مرد توجهش به موجود کوچک جلب میشود. طنین قدم هایش سکون اتاق را میشکند. از کنار تکه های ظروف شکسته کف اتاق که روزی سالم بر روی میز عسلی کوچک چیده شده بودند عبور میکند و روبه روی پسر می ایستد، اما پسر هنوز مهبوت اج*ساد غرق خ*ون است که روزی نفس میکشیدند. برای ان بچه کوچک عجیب بود که از شنیدن صدای نفس های مادرعزیزش و آغوش گرم او محروم شده است. آدرنالین خون پسر بالا میرود و بخاطر بوی زننده و غلیظ خ*ون استفراغ میکند. مرد روبه رویش با صدای ارام میگوید« من کریس هستم. تو باید کانر باشی» کانر دهانش را با دستان ضعیف و لرزانش پاک میکند و سرش را به سختی بالا میگیرد. در مقابلش چشم هایی زمردین قرار دارد که در سایه تاریک، دور از نور مهتاب، درخشان بنظر می رسد. کریس با غروری که کانر نمیتوانست در ان لحظه درکش کند، دستان تنومند و آغشته به خونش را به سمتش دراز کرد، آن خ*ون، خ*ون پدرش بود. کانر دست های مقابل صورتش را میکاود. قلبش چنان بر قفسه سینه اش میکوبد که گویا میخواهد سینه اش را بشکافد و به بیرون بپرد.
نمیدانست با لمس دستان مرد در چه مسیر پای میگذارد. باور و امید در وجود پسر بچه در مقابل حقیقت جلوی چشمش باخت و تصمیم گیری دیگر معنایی نداشت. بی مقدمه دستان کوچکش را در دستان مرد گذاشت و خ*ون گرم پدرش پوستش را در اغوش گرفت. در ان لحظه انتخاب کرد خانه را ترک کند و وارد دنیایی مملو از وحشی گری، با انسان هایی آشوب طلب و بی رحم شود. دنیایی که ضعیف ها طمعهی قوی تر ها میشوند. آیا به عنوان بچه ای شش ساله که نمیتوانست جلوی لرزش اندامش را بگیرد، میتوانست در این جهان به راحتی نفس بکشد؟ یا برای همیشه طناب بردگی و اسارت پوست گردنش را میسوزاند؟ کانر دست در دست کریس از در خانه عبور میکند و برای آخرین بار به مادرش مینگرد که خون بر روی موهایش ساکن شده. بغضی که سر گلویش گیر کرده اورا ازار میدهد. با صدایی که از زمزمه ارام تراست میگوید«دوستت دارم مامان» و پایش را به بیرون میگذارد. دستان کریس، مردی که حتی نمیداند کیست برای جلب کمی همدردی می فشارد و پابه پای مرد راه میفتد. کانر به در بستهی پشت سرش نگاه نمیکند.
فصل یک...... سیزده سال بعد.... 00:15:00 تا انفجار... الیزابت کلارک و کنت کندی در یک ساختمان قدیمی که در انتهای کوچهی یکی از خیابان های شهر منچستر قرار دارد در جست و جوی دو میلیون دلار طبقات ساختمان را بررسی میکنند. سال ها پیش به دلیل به قتل رسیدن شش نفر از اعضای مسکونی، ساکنان ساختمان خیلی وقت پیش آنجا را ترک نمودهاند. و حال انجا محل اقامت سگ ها و گربه های خیابانی شده است. پژواک قدم های الیزابت در حمام یکی از طبقات میپیچد. بت با بی حوصلگی میگوید:« مطمئنی توی این طبقهست کنت؟» کنت سرش را از توی کابینت رنگ پریده و زواردررفته در میآورد و از آشپزخانه فریاد میزند« یه حدسه» دختر می غرد و به جست و جویش ادامه میدهد. 00:10:05 تا انفجار
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مرسی بابت امتیاز🙂❤️
از محدود داستان های تستچی که آدم میرهههههه توووووو فاضضضضض.عالی بود و خیلی هم سنگین بود.اینو به فردوسی نشون بده ببین واکنش چیه😂
راستی میشه به داستان منم سر بزنی زیبا رو؟✨♥
مرسی:))
باشه حتما
توصیف هات خیلی خوبن و نمی دونم چرا ولی داستانت من رو یاد فیلم سنت شکن می ندازه
مرسی:)✨
ممنونم بابت امتیازا ، اما واسه چی بودن؟
همینجوری ✨
سلام رافائل عزیز
واقعا ممنونم بابت امتیاز!!!!🤎:))))
💝؛))
واقعا نویسنده ی خوبی هستی
به شخصه خیلی خوشم اومد
یادم میاد پست معرفی این داستانو من بررسی کردم (:
متشکرمم💕✨
موصوش چیه .؟
میتونی معرفیش رو تو کانال بخونی، پین شده✨🦋
💜💜
مرسی بابت امتیاز❤❤
خیلی خوبه واقعا...توصیف ها و آرایه ها و توضیحات...حیف الان خواب دارم ولی صبح بیدار بشم حتما بقیه پارت هارو میخونممم
ممنونم✨
عالی بود🤎✨️
ممنون✨
نصف شب تاریک این داستان>>>>>>>