❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
بعد رفتند و ناپدید شدند ❤ گفتم بریم دنبالش آدرین گفت باشه بزن بریم گفتم بریم ❤❤ رسیدیم به مرکز قصر انجا یه دیگ بود اومدم در را باز کنم که دوباره اونا ظاهر شدند و گفتند ننننهههه گفتم چرااا!؟ گفتند چون شما الان نباید در را باز کنید چون روحش میپره گفتم چچچچچییییی؟ گفتند این ماده جادویی به شما عمره زیاد میده گفتم آهان خوب الان چرا نخریم گفتند باید به کسانی که میراکلس دارند هم بدید گفتم باشه ولی کی گفتند دو روز دیگه ساعت سه صبح 🦋 گفتم باشه
بعد ما هم رفتیم قصر را بگردیم که دیدم یکی داره میگه عینکم کو عینکم کو گفتم ببخشید آقای عینک تو ن اینه گفت من چشمام تار میبینه لطفا برام بزنید زدم براش گفت ممنونم داشت میرفت که گفتم ببخشید این جا کاری داشتید گفت بله من دنبال پادشاه و ملکه میگردم اسمشان مرینت و آدرین گفتم خب ما ییم گفت منو ببخشید که نشناختم علا حضرت گفتم مشکلی نیست ❤❤ خلاصه گفت این کار ها را باید انجام بدید گفتم چشم چند تا است گفت سی تا گفتم 😟😱😱گفت اگه اجازه بدید من بروم گفتم باشه برو ولی یه سوال تو کی هستی گفت☺ من وزیر و مشاور شما هستم گفتم آهان❤
بعد دوباره (بچه ها اسم پادشاه و ملکه ی قدیمی خیلی طولانی است من براشون علامت&را میزارم) &ها ظاهر شدند گفتم سلام گفتند سلام میخواستیم بهتون بگیم که شما وقتی اون معجون را میخرید سنتون (الان مرینت و آدرین 29 سالشونه 🥰🤩) دیگه جلو نمیره دختر تون هم 18 ساله میشه وقتی ازدواج کرد 29 ساله میشه مثل خودتون گفتم ممنون که گفتید گفتند خواهش میکنم
که یهو
😇😇😇😇😇😁😇😁 چالش ( دوست داری داستان را ادامه دهم
🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
نظرات بازدیدکنندگان (0)