
سمیمد یا تستچی اگه اینو منتشر نکنی دیگه ازت ناامید میشم😐😐😐💔خب بگذریم...... یک داستان باحال آوردم با همکاری و همفکری 7 تا آجی قشنگم😄💜 این 7 تا آجی خودشونو تو داستان جا دادن و نقش اصلی هستن😐😂💜منم تو داستان هستم🤭💜✨ تو اسلاید اول توضیح میدم کی به کیه همین پایین😄✨

خب اگه بالارو خوندی.... 7 دخترن برای نجات بی تی اس✌️😄💜✨ درواقع 8 نفرن، ولی چون بی تی اس 7 نفرن یکی از دخترا نخودیه🤭💜 اولین دختر که وارد داستان میشه اسمش هایلی هست که خواهر خودم(بصیرا) نقشش رو داره😎✨ نفر دوم هم ترسا که نقشش مال آجی فاطمه هست، اکانت تستچی شو یادم نی😐💔 سومی و چهارمی هم میشل و لیدیا هستند، که مال آجی های گلم نازی و کتی هست😊💜✨ پنجمی اِما هست... (باز اَما نخونین😂💔) مال آجی یاسی هست که طبق معمول مثل بقیه اسم اکانت تستچی شو یاد ندارم😐✨ ششمی و هفتمی که جولی و ساندرا هستند، مال آجی ها نرجس و هلن هست💜✨ دختر هشتم هم که نخودیه اسمش نوراست😐✨ که نقشش مال منه.... خیلی خواهش کردم که نقشی بدین بهم که به نامجون برسه ولی یاسی قبول نکرد😑💔 عکساشون هم گذاشتم اگه دیده بشه😑💔و اگه دقت کنین هایلی فقط کره ایه😂 بقیه دخترا از جاهای دیگه مثل فرانسه و آمریکا و اسپانیا و.... هستن☺️✨عکس خوب از نورا پیدا نکردم...... کلا دوتا عکس داشت که هردو یجوری بود😑 خب لذت ببرین، ژانر داستان هم اکشن، معمایی، جنایی و عاشقانس😄✨
شروع داستان: اتاق بازجویی، تاریک و یک لامپ از بالا آویزون هست و میز را نشان میدهد. یک مرد روی صندلی نشسته و دستاش بسته است و صورتش با پارچه پوشیده شده، مرد کمی تکون خورد، انگار که بهوش اومده. در باز شد و یک دختر در تاریکی وارد می شود. مرده که یکم سرحال شد با ترس سرش با تکون داد، چون دهنش بسته بود فقط صدای ناله در می آورد. دختر کنار مرد ایستاد و پارچه رو سریع از سرش برداشت و گفت: ساعت خواب. مرد تهیونگ بود😐 تهیونگ یک لحظه چشماش از نوری که توی صورتش بود اذیت شد، بعد از عادی شدن با چشمان گرد شده به دختر که صورتش توی تاریکی معلوم نبود نگاه کرد. تهیونگ صدایی درآورد. دختر پشت سر تهیونگ میرود و درحال باز کردن دستمال از دهنش همینجور حرف میزند: خیله خب، الان دهنتو باز میکنم.... آروم باش! وقتی دهن تهیونگ باز شد سریع داد زد: کمممممممممممک! دختر زد پس کله تهیونگ و گفت: ساکت شو! اینجا کسی صداتو نمیشنوه! تهیونگ که ترسیده بود همینجور به دختر که توی تاریکی معلوم نمیشد نگاه کرد و با ترس و عصبانیت گفت: تو کی هستی؟! (دختر به سمت صندلی روبروی تهیونگ حرکت کرد) از جون من چی میخواین؟! دختر نشست و چهرش واضح شد. هایلی بود،حالت چندش باری به تهیونگ نگاه میکرد و گفت: صبر داشته باش.... صبر! تهیونگ با ترس آب دهنشو قورت داد و به دوروبر نگاهی کرد و همینجور گفت: اینجا کجاست؟! هایلی که داشت چند برگه رو بررسی میکرد، گفت: صبررررر! تهیونگ نگاش کرد که داشت برگه هارو بررسی میکرد.
تهیونگ اخمی کرد و گفت: کی هستی؟! هایلی برگه هارو کنار گذاشت و نگاهی بهش کرد و گفت: کسی که نمیشناسی! تهیونگ عادی نگاش کرد و چند لحظه بعد با اخم گفت: اصلا میدونی من کیم؟! هایلی به صندلی تکیه داد و دست به سینه کرد و گفت: کیم.... ته یونگ، عضو بزرگترین بوی بند جهان.... که توسط کمپانی هایب کره حمایت میشه. تهیونگ با تعجب نگاش میکرد، هایلی دستاشو تو همه چرخوند و گفت: همه دنیا میشناسن شمارو(دستاشو پایین آورد) اونوقت من نشناسم! تهیونگ اخمی کرد و گفت: چرا منو دزدیدی؟! هیتری؟! هایلی کاملا عادی نگاهی به برگه ها کرد و گفت: نه هیتر نیستم(تهیونگ اخمش بزرگتر شد) آرمی هم نیستم! هایلی زیر چشمی به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ با عصبانیت: چرا منو گروگان گرفتین؟! هایلی نفسی تازه کرد و آرنجاشو روی میز گذاشت و گفت: برای خوشگذرونی! تهیونگ با تعجب نگاش کرد و گفت: مگه مریضی؟! هایلی خندید و گفت: شوخی کردم! تهیونگ با چندش نگاش کرد، هایلی عادی شد و گفت:مپانی هایب تو دردسره! تهیونگ تعجب کرد.
تهیونگ با دهن باز نگاش میکرد، اخمی کرد و گفت: یعنی چی؟! خب چرا منو بستین؟! هایلی از روی صندلی تکونی خورد و نفسی تازه کرد و گفت: دراصل که کمپانی ما در خطره به خاطر کمپانی شما..... ولی تهیونگ حرفشو قطع کرد و گفت: یک لحظه صبر کن(هایلی بیحرکت شد و نگاش کرد) عاااام...کمپانی شما به خاطر کمپانی ما در خطره.... اصلا کمپانی شما چیه؟! هایلی اوفی کرد و به صندلی تکیه داد و گفت: اگه مثل جسد نپری جلو حرفم میگم! تهیونگ عادی نگاش کرد، هایلی حالت کنایه: اجازه هست؟! تهیونگ اخمی کرد و حالت عصبی گفت: بگو دیگه! هایلی ابرویی بالا انداخت و ادامه داد: کمپانی ما جاسوسیه، جاسوس هارو تمرین میده (اشاره به خودش) من خودم اینجا تمرین دیدم و الان یکی ار مربی هام......(تهیونگ سری تکون داد) ما چند نفر رو آماده و تمرین دادیم و به عنوان بادیگارد به کمپانی شما فرستادیم ولی متاسفانه..... تهیونگ چشاش گرد شد و گفت: آدم کُشن؟! هایلی عادی نگاش کرد و با حرکت سر گفت: آره تقریبا! تهیونگ اخم کرد و گفت: یعنی چی تقریبا؟! هایلی اوفی کرد و ادامه داد: اون چندتا بادیگارد که ما آموزش دادیم از یک باند مافیای بزرگ جهانی به اسم ( ام سی سی) هستش که با کمپانی شما بسیار پدرکشتگی داره(دختر با حرکات دست) از اونجایی که ما افراد زیادی آموزش میدیم و به عنوان بادیگار به سراسر دنیا میفرستیم.... به کمپانی ما برای آموزش اومدن و ما بدبختانه اونارو به کمپانی شما فرستادیم! تهیونگ با اخم و عصبیانیت: خب چرااااااا؟! هایلی تعجب کرد و با ترس عقب رفت. تهیونگ با داد: چرا مواظب نبودین آخه؟! حالا میخواین چیکار کنین؟! هایلی با چهره جمع شده: چرا ترمزت برید؟! خب ببخشید با اسم و نشانی دیگه ای اومده بودن!
تهیونگ اوفی کرد و به دستای بستش نگاه کرد و با اخم به هایلی نگاه کرد، دستاشو جلو آورد و گفت: خب چرا منو دزدیدین؟! نمیتونستین مثل بچه آدم بگین؟! هایلی با اخم: خیلی داری حرف میزنی! بعدشم چون نمیومدی..... و رئیسمون ازم خواست که بدزدمت! تهیونگ با تعجب: خب حالا دستامو باز نمیکنی تا بهتر بهتون کمک کنم؟! هایلی با چندش نگاش کرد و بلند شد سمت تهیونگ رفت، دستاشو باز کرد. تهیونگ دستی به دستاش کشید....داشت به در خروجی نگاه میکرد. هایلی درحال رفتن سر جاش بود که تهیونگ یک دفعه بلند شد و به سمت در دوید. هایلی با تعجب نگاش میکرد. تهیونگ سعی در باز کردن در بود و هایلی به آینه ای که داخل اتاق بود نگاهی کرد و خندید. تهیونگ با عصبانیت محکم با پا زد به در و دادی کشید. هایلی به تهیونگ نزدیک شد و گفت: هی عامو(تهیونگ با عصبانیت نگاش کرد، هایلی دستشو گذاشت روی شونه تهیونگ) خودتو خسته نکن! تهیونگ دست هایلی رو کنار زد. هایلی بهش خندید و رفت سر جاش نشست. چند ثانیه بعد هایلی به تهیونگ نگاه کرد و گفت: نمیشینی خوشتیپ؟! تهیونگ دستی به بازوش کشید و آروم آروم به سمت صندلی رفت و نشست.
تهیونگ نشست و هایلی که تکیه داده بود ادای تهیونگ رو درآورد و گفت: خب دستامو باز نمیکنی که بهتون کمک کنم؟! تهیونگ با اخم نگاش کرد، هایلی خندید و دستاشو رو میز گذاشت و گفت: رئیسمون حق داشته که گفته دست بسته بیارمت! تهیونگ چیزی نگفت و به میز خیره شد. هایلی نفسی تازه کرد و برگه های میز رو مرتب کرد و گفت: خب...... اگه تو و دوستات به ما کمک کنین(تهیونگ نگاش کرد) ما هم به شما کمک میکنیم. تهیونگ با اخم دوباره به میز نگاه کرد. هایلی سرشو کج کرد تا چهره تهیونگ رو ببینه و گفت: باشه؟! تهیونگ زیرچشمی نگاش کرد و سر آرومی تکون داد و گفت: باشه! هایلی لبخند دوستداشتنی زد و چندتا عکس از لای برگه ها بیرون آورد. تهیونگ رو صندلیش تکونی خورد و به عکسا نگاه کرد. هایلی عکسارو توی دستش مرتب کرد و گفت: 7 تا بادیگاردن.... و شما هم 7 نفرین! هایلی یک عکس رو روی میز سمت تهیونگ گذاشت و تهیونگ با دقت نگاه کرد... هایلی گفت: مین کوم لی..... تا به حال دیدیش؟! تهیونگ با دقت نگاش کرد و با اخم سری تکون داد و گفت: نه! هایلی اخم ریزی کرد و عکس بعدی رو گذاشت و گفت: جانگ هیم لی، اینو چی؟! تهیونگ نچی کرد و گفت: نه، حتی یکبار! هایلی تعجب کرد و عکسای دیگه رو هم به تهیونگ نشون داد و جواب تهیونگ هم مثل دفعه قبل بود.
هایلی با اخم به صندلی تکیه داد و گفت: یعنی چی؟! صدایی از پشت بلندگو اتاق اومد: هایلی(هایلی به آینه نگاه کرد.... تهیونگ مات و مبهوت به دوروبر نگاه میکرد) آقای کیم چیزی رو نمیفهمه(هایلی و تهیونگ به هم نگاه کردند) بفرستش خونه! تهیونگ لبخند شیرینی زد، هایلی سری تکون داد و گفت: باشه! هایلی بلند شد و گفت: آزادی جناب(به در اشاره کرد) بفرما! تهیونگ با لبخند بلند شد و سریع سمت در رفت. در رو که باز کرد دوتا از اون بادیگاردای هیکل گنده پشت در بود با تعجب نگاشون کرد. هایلی سریع به پایین گردن تهیونگ زد و بیهوش شد. تهیونگ روی دست بادیگاردا افتاد و هایلی به بادیگاردا گفت:از همونجایی که آوردینش..... ببرینش همونجا! بادیگاردا سری تکون دادند و تهیونگ رو کول کردن و بردن. هایلی بیرون اومد و دست به سینه به رفتن بادیگاردا نگاه میکرد که یک دختر اومد کنارش ایستاد و گفت: حالا چی؟! هایلی اوفی کرد و گفت: نمیدونم ترسا.... نمیدونم! هردو به رفتن بادیگاردا نگاه کردند. (بعد از اون آهنگ خفنای داستان اتفاق زده میشود و صفحه سیاه میشود و روی صفحه اسم داستان نوشته میشود و مردی با صدای کلفت اون را میخواند😐 حالا اگه صدای مرده نبود هم نبود)

خب اینم پارت اولششششششش😂✨ امیدوارم لذت برده باشین عشقا💜❤️💙 مرسی که هستین💜✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
به جان تهیوتگ نفهمیدم چی بود ولی خوب بود ولی یه سوال هایلی اسم یه شرکت غذایی نبود؟ حالا ولش امممممم چرا نگفتی زود تر میومدم میخوندم آج😐
اینقدر گیج کننده بود😐😐
هایلی رو نمیدونم اگه اسم شرکت هم باشه، بالاخره اسم دختر هست دیگه😐😂
مرسی که هستی😐💜✨
خواهش آجز
اکانت نازی رو بدین به من تو تل که باهام بده اینجا به جوری باهاش خوب میشم
اینجا اکانت نداره😂😂😂💔
اونی عالی بود🍫😻
حس می کنم دارم فیلم می بینم😐😂
عرررممنون🥺🤓🤓💜✨
سلام میخوام که داخل این پارت اجی بترکونم البته با کمک شماها اجی ها و داداشا که مثل اون یکی پارت اجی اینجارو هم بتر کنیم نظر شماها چیست بیاید که خودی در آینجا هم نشان دهیم 🙂☺☺😎😎😎😎😎❤❤
اینجا م میخوان بترکونین😐😐😐 بیخیال😂😂😂
yeah yeah yeah😛😛😛
مشتاقانه منتظر پارت بعدیم💕💜
عضو اکیپی عزیزم دارم همین جور میپرسم برداشت بد نکنی😺😺😺😺
مرسی آجی🤓🤓🤓✨ خوشحالم که دوست داشتی☺️💜✨
راستی کتی نمیای ت.ل........ عکس لیدیا میخوام، اسمش چیه برم بگردم😐😂
هعی از دست فیلتر بگو بیام😿😿😿😿
خب اسم. مستعارم چیمی یا موچی چون بایسم جیمینه رو این اسمو گذاشتن دوستام حتی خود اسم جیمین خب بگذریم از خودت بگو
خوشبختم آجی☺️✨
منم بشرام بهم میگن مامانبزرگ، حصرت خدیجه و اومی😂🤓✨
همین دیگه، خوشحال شدم☺️
تازه گیا فکرکنم آجی بشری رو ایموجی 🤓 قفل کرده 😐 همش ازش استفاده می کنی 😶
بببخشید شوخی کردم 😊
آره کراش حدیدمه😂😂🤓🤓🤓🤓🤓
کاملا پیداس😶
وای اجی بلاخره همین الان وقت گیر آوردم و خوندم عالی بود...یعنی نمیدونی کلی داستان میخوندم اسم نصفشون یادم رفت...عالی بود اجولم💋💋💋💜💜💜
ممنون آجی 🥰☺️💜✨
خواهش اجی💋🌺...وای عر اولش بایصم بود🤤🤤🤤🤤
دلم برات تنگ شده بود اجی خوبی خوشی سرحالی 🙂❤💜
ممنون آجی جون... خوبم تو چطوری جانا؟! 💜✨🤓