
ببخشید دیر شد امیدوارم خوب باشه
ولی مامان جوابی نداد و آلبوم رو پشتش قایم کرد و گفت: هیچی اون کسی نیست داشتم آلبومای قدیمی رو تمیز میکردم که خاک رفت تو چشام ویل: مامان میدونم که یه چیزی هست بگو اون کیه؟. ولی مادر ویل همچنان انکار میکرد. ویل آلبوم رو از مامانش گرفت. ویل: این کیه؟ این دختر بچه؟. و همین طوری لج کرد تا مامانش کم آورد
و گفت: اون خواهرته خواهر کوچیکت ویل: چی ..چ..چییییییی چطور ممکنه من یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم؟ چرا فبلا بهمنگفتی؟ چرا الان پیشمون نیست؟ کجاست؟. مادر ویل: آروم باش پسرم آره اون خواهرته وقتی بچه بود گمش کردیم و هرچقدرم دنبالش گشتیم پیداش نکردیم. ویل: چطوری گمش کردین؟
مادر ویل: یه روز مثل همیشه تو رو بردم پارک تا بازی کنی ماری هم تو کالسکش (ماری خواهر کوچیک ویل هست) خواب بود بعد تو با بچه های دیگه دعوات شد اومدم تو رو از اونا جدا کردم ولی وقتی اومدیم پیش کالسکه ماری کاسکه خالی بود و هرچقدر گشتم پیداش نکردم پیش پلیس هم رفتیم ولی نتونستن پیداش کنن
ویل: من هرطور شده پیداش میکنم و بعد میره تو اتاقش و فکر میکنه که چیکار کنه. که یهو یه چیزی یادش میاد. ویل: اون اون اون دختره میا دقیقا شبیه خواهر من بود شاید اون باشه نه نه ننننننهه چی دارم میگم اون که خانواده داره ولی اگه اون باشه چی فردا میرم میبینمش هیچ سر نخی ندارم پس اول اونو میبینم .
جولی تق تق ویلیام هنوز خوابی بیدارشو چقدر می خوابی قبلا که از همه زودتر بیدار میشدی. (جولی خواهر بزرگتره ویلیام هست) ویلیام: باشه بیدار شدم حالا برو. جولی: باشه زود بیا پایین صبحانه حاضره. ویلیام: باشه. رفتم دوش گرفتم لباس مدرسه ام رو پوشیدم و اتاقم رو مرتب کردم همچی مثل روزای قبل بود
ولی یه چیزه جدید تو اتاقم بود اونم دستبند میا بود می خواستم اونو دیشب بهش بدم ولی اگه میدادم میفهمید که من در واقعه همون پسرماه ام. نویسنده: چیییییییییی ویلیام همون پسر ماهه اصن برگام ریخت😅 رفتم پایین میل زیادی به صبحانه نداشتم چند لقمه بیشتر نخوردم بعدم رفتم کفشام رو پوشیدم و راهی مدرسه شدم.
دوستان این شاید آخرین پارت داستانم باشه چون شاید نباشم که بنویسمش ولی اگه بودم میزارم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واو
خیلی قشنگ هستش👌🌸