خب خب من اومدم با پارت 6 😘💖
دریکو وارد اتاق دنریس شد. اتاق او همان طور که دنریس گفته بود کوچک تر از اتاق دریکو بود ولی فقط کمی. اتاق دنریس سبز بود آن هم از آن سبز های ناز و دوست داشتنی💚. دریکو گفت:اااممم خوب اومدم بهت بگم که اشکالی نداره با ماگل زاده ها دوست باشی😁من خودمم ازشون بدم نمیاد😊فقط به پدر و مادر نگو که باهاشون دوستی چه اهمیتی داره که اونا بدونن؟😁بهشون در باره ماگل زاده ها هیچی نگو درباره اش باهاشون حرف نزن😊 دنریس:اره نباید چیزی میگفتم😒 دریکو:راستی سرشام گفتی (دریکو خودشم...) تو چی میخواستی بگی دنریس؟! دنریس سرخ شد:هیچی ولش کن. دریکو:تا نگی ولت نمیکنم😐
دنریس:خب من 😐 من 😣 اممم خب من میدونم تو هرماینی رو دوس داری اصلا به خاطر همین بهش نزدیک شدم😁حق داری دختر با ادب و مهربون و شیرینیه من خیلی دوسش دارم😊 دریکو با ناراحتی گفت:تو از کجا میدونی 😒😞 دنریس با تعجب گفت:دریکو! من چن سالمه؟ 12 درسته!؟ 12 ساله که برادرمی انتظار داری نشناسمت تو یه جور خاصی بهش نگا میکردی شاید دست خودت نباشه ولی من فهمیدم😐😁 دریکو واقعا تعجب کرد واقعا نمی دانست دنریس این همه از او شناخت دارد😐 ولی گفت:فعلا که از من خوشش نمیاد😑 دنریس:اشتبا نکن اون قبلا ازت خوشش نمی اومد الان هیچ حسی نسبت بهت نداره من اینو از رفتاراش میفهمم😄 در ضمن شاید این حسش تبدیل بشه به دوست داشتنت😁
دنریس ادامه داد:ولی تو چطوری هرماینی رو دوس داری سال پیش که ازش متنفر بودی!😐 دریکو:واقعا نمیدونم یه هویی یه همیچن حسی داشتم خوب بیا دیگه از این موضوع حرف نزنیم☺ دنریس:هرجور راحتی من که حوصله ام سررفته تو ایده ای نداری؟ دریکو: نظرت چیه بریم باغ قدم بزنیم🌲🌳🌹🌱🍀 دنریس با خوشحالی گفت:عالیه بززننن برریم😊😁
بعد از کمی خوش گذارنی دیگر وقت خواب بود هردو خسته شده بودند و بعد از حمام هریک به اتاق های خود رفتند و خوابیدند😴😴💚💚
صبح روز بعد دریکو بعد از صبحانه چند ساعت وقت گذاشت برای انجام تکالیف مدرسه که استاد ها برای تابستان برای آنها تایین کرده بودند. دنریس نیز همین تصمیم را داشت📚📝✏
بعد از 3 ساعت درس خواندن دریکو برای صرف نهار به سالن غذا خوری رفت اینبار موقع نهار اعضای خانواده درباره مدرسه یا مشنگ زاده ها حرف نزدند اینبار موضوع بحث انها شنیدنی بود و دریکو و دنریس هردو از حرف زدن و احضار نظر کردن لذت میبردند.😁 بعد از نهار دنریس به دریکو گفت:تو بازیکن خوبی توی کوییدیچ هستی به منم باید چون منم میخوام دروازبان باشم. دریکو:دروازبان کاری نداره فقط نباید گل بخوری باید از دروازه ها محافظت کنی فقط همین😀منم توی دروزاه بانی مهارت ندارم فقط جست و جوگر خوبیم😊. دنریس:دریکو بیا بریم تو حیاط پشتی که یه زمین کوییدیچ عه تو اون توپ (بچه ها اسم اون توپ هارو یادم رفته )ها رو پرت کن منم بگیرمش پیشرفت میکنم😀
دریکو واقعا باورش نمی شد این همه استعداد در این دختر واقعا باور نکردنی بود دریکو موفق نشده بود حتی یک گل به دنریس بزند همه را میگرفت😻 دریکو موضوع را برای پدرش گفت و پدر هم با پرفسور اسنیپ حرف زد و دنریس در کوییدیچ تیم اسلیترین پذریفته شد😊😀😁 پدر برای دریکو و دنریس دو آذرخش خرید و تابستان کم کم با تمرین کوییدیچ و سرگرمی های دیگر می گذشت
تا این که نامه وسایل سال چهارم دریکو و سال دوم دنریی آمد در آن نامه وسایل مورد نیاز برای سال بعد نوشته شده بود . درنامه دریکو یک چیز دیگر نیز بود او باید یک لباس شب به مدرسه زیرا مسابقه 3 جادوگر در هاگوارتز برگزار میشد و در کیسمس ان سال یک مهمانی یول بال در مدرسه برگزار میشد. دنریس گفت:توباید برای مهمونی یک نفر رو برای رقص دعوت کنی کی رو دعوت میکنی؟ دریکو:نمیدونم شاید لونا! دنریس:صب کن ببینم لونا نظرتو درباره هرماینی تغییر داده؟! دریکو:😑😑نخیر! به نظرت اگه برم از هرماینی دعوت کنم و اون قبول نکنه ضایع نمی شم؟!😐😑😐 دنریس:شاید بهتره از همون اول زمینه چینی کنی مثلا وقتی از قطار پیاده میشی دور و برش بپلک وقتی چشش بهت افتاد یک لبخند محو بزن😁 دریکو:حالا برای تصمیم گیری براش خیلی زوده! راستی میدونتی امسال جام جهانی کوییدیچ تو انگلیس برگزار میشه و ما قراره بریم؟ دنریس گفت :اره و این خیلیییی عالیه😁😀
بلا خره روی رسید که قرار بود آنها به تماشای مسابقه بروند صبح زود از خواب بیدار شدند و با رمز تازی که وزارت سحر و جادو برای آنها تایین کرده بود به محل برگزاری مسابقه رسیدند😁آنها یک چادر برپا کردند تا وقت مسابقه آنجا ماندند. پدر صندلی درجه یک را رزرو کرره بود و حالا فقط یک ساعت به شروع مسابقه مانده بود که دریکو و دنریس باهم بیرون از چادر رفتند تا یکم برای خود خرید کنند. دریکو:دنریس چی دوست داری؟ دنریس:امم خوب یکی از اون دوربین های که باهاش میتونی لحظه به لحظه بازی رو با گزارش زیر نویس شده ببینی چطوره؟😁 دریکو:فکر خوبیه! دریکو یکی از آن دوربین ها برای خودش و دنریس خرید
بلاخره وقت مسابقه رسید و خانواده مالفوی درجای خود نشته بودند که هری رون و هرماینی همراه با آقای ویزلی آمدند و جلوی آنها نشستند. بعد از تماشای مسابقه ای هیجان انگیز و نفس گیر همه به چدر های خود رفتند تا بخوابند و فردا به خانه های خود برگردند😴🏢دریکو کم کم میخواست بخوابد که اتفاق عجیبی رخ داد یک نفر علامت مرگ خوار ها را به هوا فرستاده بود بود. لوسیوس گفت:ای وای توی چادر بمونید و بیرون هم نیاید من باید برم یه سر و گوشی آب بدم😯. دریکو با خود فکر کرد نکند آنها میخواهند یک مشنگ یا مشنگ زاده را بکشند😯😣
دریکو به نارسیسا گفت :مامان من باید برم خیلی زود برم میگردم نگران نباش برای من اتفاقی نمی افتی . دنریس با ترس و تعجب به او نگاه کرد. دریکو زیر لب آرام گفت:هرماینی! دنریس سرش را تکان داد. دریکو باید می رفت و به هرماینی هشدار می داد. داشت دنبال آنها میگشت ناگهان چشمش به آن 3 افتاد آنها هیچ وقت از هم جدا نمی شدند . درکو برای این که جلب توجه نکند به یک درخت تکیه داد و یک سیب سبز که همیشه یکی در جیبش داشت در آورد و گاز زد 🍏با صدایی که آنها بشنوند گفت:هی بهتره هرماینی گرنجر رو به یه جای خلوت ببرین فک نکنم اینجا محل مناسبی برای یه مشنگ زاده باشه! هری رون و هرمایین با تعجب به دریکو نگاه کردند که به درخت تکیه داده بودو یک سیب سبز را گاز میزد و با حالت بی روحی به آنها نگاه میکرد. هری با تعجب پرسید:از کی تاحالا تو نگران هرماینی شدی ملفوی؟😑 دریکو سرخ شد. ولی خود را جمع و جور کرد و گفت: به شما ها خوبی نیومده نه 😑😐😑من نگران کسی نیستم😑فقط حوصله خون ریزی رو ندارم😐و با بی اهمیتی از آنها دور شد. ولی هری و رون با تعجب به هرماینی که سرخ و خجالت زده شده بود نگاه میکردند.
خوب این پارتم تموم شد سیب سبز های من🍏😘
واای خدا چالش یادم رف، بستنی🌈🤘
مررسیی عزیز دلممممممم😘😘😘😘😘😍😍😍😚😚😚😚😚😚😚😚😙😙😙😙😙😙😙😙
اجیییییییییی حرف نداره♥️♥️♥️😚🥺
حتماااااااااااااا ادامه بدیا🥺♥️
اینو ی کتاب کن چاپ شه😍🤘
من طرفدارتمممم😁💗
شاید نظر من باشه ولی ب نظرم در فیلم هری پاتر دراکو ب هرماینی ته قلبش علاقه داشت اما ب روش نمیآورد چون میدونست هرماینی دوسش نداره و خانواده ش هم نمیذارن😭😭😭😭
#تا پارت بعد نگیریم آروم نمیگیریم، عزیزان ادامه بدین😁🤘
ممنونن عزیززز دلمممممممممم😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘مررسییی گلممم من طرفدارر تو اممم خییلییی مهربونییییییییییییی😍😍😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙
بچه ها یکی از فرشته های هری پاتر آسمونی شدن😭😭😭😭😭😭بازیگر نقش نارسیسا مالفوی به علت سرطان در گذشتند😢😢😢😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭خیلی ناراحت شدم 😣😣😣😣😣وای خدا😩😩😩😩😩
اره 🤧
ای وای نمیدونستم😢😢خدا رحمتش کنه😭😭ناراحت شدم۰🥺
خدا رحمتش کن یکی از فرشته ها ترکمون کردن
میدونی داری مثلا همون زمانی که اتفاقات می افتاد میگی فقط بارون ازدواج نکنه😁
عزیزم ببین من رون رو خیلی دوس دارم محض اطلاع شما هم تعییرات زیادی ایجاد شده رون هم یه دختر خوب نصیبش میشه 😁 من خودم زوج رون و هرماینی رو خیلی دوس دارم وقتی بهم رسیدن ذوق کردم و این یه داستانه که به تقضای دوستان عزیز نوشته شده حالا اگه شما از شیپ درماینی خوشت نمیاد نخون 😘
نه اتفاقا من از هردو شیپ خوشم میاد هم از درماینی وهم از روماینی😁
وهمچنین عزیزم بستنی😁
وخسته نشدم داستانت عالیه فقط داستان رو زیاد مثل کتاب پیش نبر خودت بنویس 😊
داستانت خیلی خوبه
فقط یک سوال شما دختری؟چندسالته؟
یح معلومه که دخملم 12 سالمه😁
وای خیلی عالی یک سوال میتونم اسمتو بدونم؟
چطور مگهراستی شما خودت چن سالتونه و دختری یا پسر اسم شما چیه؟
ممنون من خودم دخترم ۱۵سالمه اسمم ....نگین اسم شما؟
حالا اسم شما چی هست؟
منم صبا ام از آشناییت خوشبختم😘😁😘😘😘
منم از آشناییت خوشبختم😊
خيلي قشنگ بود😍😍
چالش: بستني😋
مرسیییی قشنگممممم😘😘😘😍😍😍😍😍😍😍
همه بگید تا پارت بعدی رو نگیریم اروم نمیگیگیریم👊
😂😂😂😂😂😂تو بررسی دو روز پیش گذاشامش😂😂😂😂
ب کمپین تون میپیوندم😁🤘
تا پارت بعدی رو نگیریم اروم نمیگیگیریم👊🌈
خیلیییییییی خوب بود😊😊
زود پارت بعد رو بنویس🙃🙃
چالش: بستنی شکلاتی🤩🤩
مررسیی عزیز دلممممم😁😘😍
ببخشید چالش یادم رفت😄
چالش : بستنی🍦😊
اوو پس منتظر بستنی باش 😉😂🍦🍧😘😘😘😘😘😘