سلام دوستان من اومدم با پارت پنجم از داستانم امیدوارم این پارت زیبا باشه طرفدار های داستان من بریم شروع کنیم .... . کپی ممنوع
آنچه گذشت : پدرم گفت : دیگه آنقدر منو رنج نده میدونی فکر کردم از دست دادمت ، بعد از مرگ مادرت تنها یار و همدم من تو بودی .... ... 😖😖 ... .گفت : دلم برا همتون تنگ شده بود و اومممم و یکی انداخت داخل دهنش ... 😋😋😋😋...داشت اخبار میگفت و گفت که آدرین اگراست پیداش شده ، 😊😊 ....رفتم بالا تیکی رو بیدار کردم و با هیجان همه چیز رو برای تیکی توضیح دادم کتابامو گذاشتم داخل کیفم رفتم ....الیا گفت : حالا چی میخوای بپوشی ........ .. قیافه ی من 🙄🙄 ......تولد ۱۵ سالگی خریده بود برداشته بودم تا سردم شد گردنم کنم ........ .. 😆😆 .... .زنگ فر صدا داد رفتم و مجسمه ی آدرین رو در آوردم دیدم سوخته 😨😨😨 .... .تیکی : راست میگی واقعا چرا و گفتم : باید تبدیل بشم و اگر کت نوار دست از لج بازی برداره باهاش قرار بزارم و گفتم تیکی خال ها روشن 🐞 .....
برای کت نوار پیغام گذاشتم و گفتم : کت نوار خواهشاً بیا برج ایفل ..... . خواهش میکنم و رفتم که دیدم ..... فلش بک به نیم ساعت قبل : ( از زبان آدرین ) به پلگ پلی استیشن یاد داده بود و داشتیم باهم بازی میکردم که یک دفعه یاد اون روز کردم ( روزی که یک طبقه از برج رو برای لیدی باگ تزیین کرده بود ) و بعد پلگ گفت : من شیکمم قارووو قورر میکنه برم پنیر خوشمزه مو بخورم .... .. بعد از اینکه پلگ پنیر شو خورد دلم پر از غم شد گفتم پلگ پنجه ها بیرون 🐾 و رفتم رو برج ایفل و تنهایی نشستم و به غم هام فکر کردم نیم ساعت نشستم و بعد دیدم لیدی برام پیغام گذاشته و گفته : بیا برج ایفل توجه نکردم که دیدم لیدی باگ گفت : هومممم ( سرفه کرد ) از زبان لیدی باگ : وقتی رسیدم دیدم کت نوار اونجاس بعد از پشت سرش رفتم و گفتم : هوممم ولی کت نوار توجه نکرد 😞😞
رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم رو شونه اش و گفتم : میدونم از دستم ناراحتی اما به من حق بده ..... . ، کت نوار دستم رو از شونه اش پایین آورد و پشتش رو به من کرد ..... . گفتم : ببین کار اصلی من نجات مردمه در اوقات خالی هم تفریح .... .. که کت نوار پرید تو حرفم و گفت : و بعضی اوقات شکستن دل کت نوار .... . 😞 عصبانی شدم و داد زدم : تو چرا آنقدر خود خواه شدی من هزار بار بهت گفته بودم که یک پسر دیگ رو دوست دارم ولی تو منو ول نمیکنی 😡😡و بغضم ترکید و صورتم رو اونور کردم و گفتم : من مثل تو نیستم به عشقم حرف دلم رو بزنم و اون منو رد کنه من اصلا نمیتونم جلوش حرف بزنم و اون اصلا از حرف دل من خبر نداره اون ..... .. بیشتر از این نمیگم .... ممکنه هویتم لو بره ...... .. 😢😢 ( با گریه میگفت ) کت نوار یهو بلند شد و جلوم واستاد و بلندگفت : آره فقط به فکر اینی که هویتت لو نره معجزه گرت رو از دست ندی آره تو تنها فکر همینه ، اصلا خانم لیدی باگ شما میدونید عشق یعنی چی که اینطوری حرف میزی 😣😣
من خیلی هم عصبانی بودم و هم ناراحت یک سیلی محکم زدم توی گوش کت نوار و بعد داد زدم : یادت باشه دفعه آخرت باشه اینطوری حرف میزنی من تنها دق دقه ام اینه که شهرم رو نجات بدم و به عشقم برسم تو اگه ناراضی هستی میتونی معجزه گرت رو بدی به نگهبان فهمیدی یا دوباره برات بگم ....... داد میزد ( من که این تیکه رو کامل تصور کردم 😔 ) کت نوار هم گفت : باشه اگه اینطوری منم چیزی نمیگم منم از این به بعد تو رو یک همکاره بسیار ساده میدونم و رفت منم از شدت عصبانیت رفتم خونه از زبان کت نوار : زندگی برام هیچ پوچ شده بود رسیدم اتاقم و گفتم پلگ پنجه ها داخل و رفتم رو تخت دراز شدم پلگ اومد کنارم و گفت : بیا آدرین پنیر بخور برا اعصابت خوبه ☺️☺️ گفتم : مرسی پلگ و یکم از پنیرش کندم که پلگ گفت : لیدی باگ رو ول کن پاشو و به خودت برس و رفتم داخل دنیای مجازی و به کلی همه چیز یادم رفت . ( خب دوستان شب اتفاق خاصی نمیافتد و میریم به فردا صبح ، محض اطلاع بگم که پرانتز ها حرف های من یعنی نویسنده است بریم سراغ داستان 😊)
فردا صبح از زبان مرینت : یک صدایی میومد هی میگفت بیدار شوووو ، چشمامو باز کردم دیدم تیکیه گفتم چیه ؟ گفت : بلند شو دیگه مدرسه ات دیر شده ، داد زدم : چیییی و تند تند رفتم پایین دیدم سوفیا داره فیلم نگاه میکنه و گفتم سلاممممم و اونم گفت سلام بعد تعجب کرد نگاه کردم به خودم دیدم با لباس خوابم دستپاچه شدم 😲😲سریع رفتم بالا و لباس هامو عوض کردم اومدم پایین و چون دیرم شده بود ماکارون برداشتم و توی راه خوردم .... . زنگ آخر کلاس از زبان مرینت : زنگ هنر بود رفته بودیم پیش معلم ( اگر یادتون باشه قسمتی که مارک شرور شد رفتن کلاس هنر این کلاس هم همون کلاسه ) و طراحی میکردم که الیا اومد کنارم گفت مرینت لباس های آدرین و مدلینگ رو به کجا رسوندی گفتم : تقریبا تمومه اما لباس خودم برای امروز بعد از ظهر جشن آدرین مونده الیا گفت : من میتونم کمکت کنم بعد مدرسه بریم بازار ، مرینت : مرسی .... .
بعد از مدرسه از زبان مرینت : الیا ازم پرسید : برنامه ریزیت چیه ؟ مرینت : خب ما ساعت پنج دعوتیم ، ( الیا تایید کرد ) من دو ساعت لازم دارم اماده شم قیافه ی الیا 😨😨 ( یا خدااااااا مجلس عقد نیستا مرینت جان ، یک جشن کوچیکه ) خب من ساعت سه و نیم میرم حموم نیم ساعت بعد در میام موهامو خشک میکنم لباس میپوشم کمی خستگی در میکنم بعد ساعت چهار لباس میپوشم آرایش میکنم آماده میشم و یک ربع راهه تا خونه ی ادرینشون ... . الیا : اوکی پس ما ساعت چهار و چهل و پنج بیایم دنبالت ... . مرینت : منظور ما کیا بود ؟؟؟ ... الیا : من و دی جی نینو و باهم خندیدم 😂😂 گفتم باشه که دیدم رسیدیم به مغازه مرینت : صحبت میکردیم یادمون رفت کی زمان گذشت ؟ ساعت رو نگاه کردم ساعت دو و نیم بود ( ساعت دو تعطیل میشن ) گفتم : به نظرت چقدر تور بگیرم برای لباسم ؟ (لباسش رو دوخته می خواد تورش رو بگیره ) الیا گفت : من که خیاط نیستم نمیدونم
از فروشنده متر گرفتم و گفتم : آقا بی زحمت به من چهار متر تور صورتی بدید و گفت : چشم دوشیزه بعد رفتیم خونه ما و مامانم براتون پای گلابی آورد و باهم خوردیم 😋😋 بعد الیا کمکم کرد و لباسم رو تموم کردم پوشیدم خیلی اُجمل شدم بعد الیا گفت : ماشاالله چقدر ناز شدی خانم ، آدرین در یک نگاه باید عاشقت بشه ... . گفتم : مرسی الیا جونم فلش بک به دیروز بعد از ظهر : ( از زبان کاگامی ) خدمتکار صدام زد گفت مامانم کارم داره رفتم و مامانم گفت آدرین برات نامه نوشته بیا بخون ( چرا وقتی گوشی هست با گوشی بهش پیام نداده 🤔 ) باز کردم دیدم دعوت نامه است داخل دعوت نامه رو بلند برای مامانم خواندم ( داخل نامه 📩 ) « از طرف آدرین اگرست دوشیزه کاگامی » ( 😒 سوسک ژاپنی ، گربه خنگ مرینت به اون خوشگلی رو ول کردی چسبیدی به سوسک ژاپنی واقعا که ) بعد از خوندن دوشیزه کاگامی قرمز شدم « سلام کاگامی من آدرین هستم از ساعت هفده تا ساعت بیست و دو شما را به خانه ی خودم دعوت میکنم تاریخ : روز سه شنبه ساعت : 17
گفتم : مامان من باید برم فرانسه ؟ خانم تسوروگی : تو نه من و تو ؛ کاگامی : بله مادر من و شما .... خانم تسوروگی : برو چمدونت رو ببند فردا ساعت نه صبح راه میافتیم میرسم فرانسه تا ساعت دو ظهر برسیم .... . خم شدم و گفتم : چشم مادر 🌝🌝 ( میریم جلو تر ) فردا بعد از مدرسه از زبان آدرین : رسیدیم دم در خونه ما از نینو خداحافظی کردم و زنگ خونه رو زدم که دیدم ناتالی باز کرد رفتم داخل ناتالی اومد جلو ی در و گفت : سلام ( از پدرش اجازه گرفته با نینو اومده خونه ) رفتیم داخل دیدم از اتاق بابام صدا میاد گفتم حتما مهمون داره پرسیدم : ناتالی کسی اومده خونه گفت : آره خانم تسوروگی و دخترشون از ژاپن رسیدن و خانم تسوروگی ، عمو و زن عموت هم پیش پدرت هست هستن ، البته بگم که کاگامی داخل اتاق تو هست .... . رفتم بالا چند ثانیه واستادم و رفتم راهروی سمت چپ از پله ها که بالا رفتم در اتاق مدلین رو زدم جواب نداد در و باز کردم و رفتم داخل گفتم من اومدم داخل ... ..
دیدم داخل اتاق نیست نگاه کردم دیدم در بالکن بازه گفتم حتما رفته روی بالکن رفتم از پله های اتاق بالا و دیدم آره اونجاست رفتم کنارش و برگشت و گفت : سلام آدرین کی اومدی داخل ؟ گفتم : دیدم جواب نمیدی اومدم داخل ببخشید ... . گفت : اشکال ندارد و برگشت و به منظره نگاه کرد که از اینجا برج ایفل هم دیده میشد گفتم : من دوستان رو به جشن دعوت کردم میتونی تو هم بیای ... . گفت : نه آدرین من نمیام من امروز خودم به جشنی دعوتم 😊😊 و گفتم باشه خداحافظ فعلا .... . از زبان کاگامی منتظر آدرین بودم نمیدونم چرا دیر کرد یهو در باز شد و من سریع رفتم پیش آدرین و بغلش کردم و اون منو از خودش جدا کرد و گفت : سلام خوبی ؟ گفتم : سلام چقدر دیر کردی ؟ آدرین با دوستم رفته بودم بیرون ، کاگامی : باشه و نشستیم و صحبت کردیم که ناتالی در رد و گفت وقت ناهاره 🍔🍕🍝🍣🍤🍱 مگه ساعت چنده وای ساعت سه و نیم 😱 یک ساعت داریم صحبت میکنیم
ساعت یک ربع پنج از زبان مرینت : مامان بابام ساعت چهار کیک و ........ بردن خونه ی ادرینشون و نینو و الیا هم اومدن دنبال من و رفتیم رسیدیم اونجا بچه داخل باغ خونه ی ادرینشون نشسته بودن رفتم و به بچه سلام دادم ......آقای اگرست میز های گرد گذاشته بود و سه تا صندلی دروش من ، نینو و آلبا کنار هم نشستیم اما یک میز دوتا صندلی داشت داشتم همینطوری به لباس بچه ها نگاه میکردم مدل لباس بچه ها :« الیا : یک کت و شلوار قهوهای روشن پوشیده بود ؛ نینو : یک تیشرت سبز با یک شلوار لی پوشیده بود ؛ کلویی : یک شومیز سفید آستین سه ربع پوشیده بود و یک دامن کلوش زرد ... ....... که یهو در باز شد و آدرین و کاگامی اومدن بیرون بلند شدم و هول کردن آخه دست همو گرفته بود ،😔😨😱 بغض کردم نزدیک بود گریه کنم که الیا لباسم رو کشید و نشستم ( کاگامی یک لباس قرمز بلند پوشیده بود ؛ آدرین هم یک کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یک پیراهن سفید و کروات سبز ) آدرین خیلی جذاب شده بود خیلییییی من همش آدرین رو نگاه میکردم نمیتونم چشم ازش بردارم .... .. از زبان آدرین : من دوست نداشتم دست کاگامی رو بگیرم اما مجبور بودم در و باز کردن و منو کاگامی رفتیم داخل باغ اول که وارد شدم چشمم به مرینت و قلبم تند تند زد انگار عاشقش شدم خیلی جذاب بود همینطور نگاش میکردم که کاگامی : من و عشقم یک سورپرایز داریم براتون ...... . ( خدااااا تو رو بخدا شیپ داستان ادریگامی نشه 😭😭)
آدریگامی
😑😑😐😐😶😶
من خودم به شخصه لیدی نوار و ادرینت رو ترجیح میدم
اما دلیل نمیشه این دوتا شیپ رو داخل داستانم بیارم شاید لوکانتی شد .... . شاید لیدیرین شد ... . شاید ادریگامی شد ... .
میخوام زجر تون بدم تا وقتی که شخصیت ها بهم برسن 😏😏😛😛
عالیییی
ممنون
عالییییییییییییییییییییییییییی
ممنون
سلام دوستان پارت ششم خدمت شما