داستان کوتاه
کاوررر
سلام . من آمیتیس هستم ۱۸سال دارم البته قبل یه اتفاق هیرت انگیز که اخبار داغ سه ماه اخبار بوده دوستام اسمش رو تکامل گزاشتن چون به نظر اونا هر انسانی باید به این مرحله برسه اگر نه انگار بالغ نشده ناظر عزیز زحمت کشیدم
اشتباهی صفحه اول دو بار تایپ شد
یه روز عادی لباس های مدرسه رو پوشیدم رفتم سمت مدرسه از اونجایی که کسی اهمیت نمیده کیفم رو گذاشتم و رفتم حیاط .
خود آمیتیس : خب به کجا رسیدی ؟ منفی خودش ( البته تو افکارش ) : همون بدبختی ام که بودم مهربون خودش : نه نه نه این چه حرفیه میزنی این همه علم درس و..... یاد گرفتی !!! افسرده و بی حوصله : الکی از این سوالا نپرس به جایی نمیرسی
خود آمیتیس :می دونی خسته شدم آنقدر با خودم حرف میزنم افسرده : خوبه که کسی قضاوت ت نمی کنه دوماً الان داری به من میگی ازت خسته شدم ؟ خود آمیتیس : نه نه منظورم این نبود
تو همون حال و هوا بودم که زنگ اعصابمو خورد کرد و رفتم سر صف روحی : سلام بدبخت خر خون میدونی برای اینکه فروتن دیده شم یا دعوا نشه ساکت نمیمونم بلکه برای اینکه زورم بهش نمیرسه
نمیدونم کی هستم نمیدانم چه نمیدونم فقط میدونم باید درس بخونم امتحان رو میدم و بر میگردم خونه تو راه که برمی گشتم حواسم پرت بود حالم بد بود نزدیک بود گریه کنم بی دلیل چون من هیچوقت نمیدونم چمه و.....
ببببببووووققق تق تنها چیزی که میشنوم اینه که بچیکی میگه :وای حالا چه خاکی تو سرم کنم زدم بهش و ....دیگه یادم نمیاد ادامه در پارت دو ناظر خاک بر سر تو کتاب فارسی هفتم هست ایراد نگیر
ناظر عزیز بسیار خسته نباشی من بسیار زحمت کشیدم زیاد لطفاً رد نکن
خانم لطفی قصد ادامه داستان رو ندارید
تبسم *حیرت
چی ؟؟
غلط نوشتی
میرم به رستمی میگم نمرتو اضافه کنه
الهه هم لایک کرد پس فردا ۲قسمت رو با هم میزارم
بچه ها سه تا لایک نشه بعدی ساخته نمیشههههه
پارت بعد😁😊
من که میزارم ولی چه کاریه خب اگه قراره من و تو ببینیم دیگه نزارم
مدرسه بگم
خیلی قشنگ بود😘
میشه یه کمک کنید ؟ مهرا؟
جانم ؟ چیکار کنم؟
هیچی ممنون