بچه ها واقعا ازتون معذرت میخوام قول میدم جبران کنم
لیا:امم...خاله گفت...بیا صبحانه مرلین:ها؟اها...باشه مطمئن بودم صورتم سرخ شده بود. هوا گرم شده بود و هردومون سعی میکردیم چشم تو چشم نشیم رفتم پایین و بعد از اینکه مرلین اومد با هم صبحانه خوردیم کلارا:خب برنامتون چیه؟کجا میخواید برید؟ مگان:خب من چندتا جا آماده کردم ولی با بچه ها راجبش صحبت نکردیم. لیا:خاله شما هم میاید؟
کلارا:خیلی دوست داشتم باهاتون بیامم ولی کار دارم شما برید خوشبگذرونید. مگان لیا رو ساعت ده یا یازده برسون خونشون به باباش قول دادم
مگان:چشم.خببب صبحانه تموم شد همگی تو اتاق من رفتیم تو اتاق مگان و نشستیم که ببینیم کجا بریم ادوار:حتما باید یه جایی بریم؟ مگان:میتونی نیای اونموقع هم من لیا و مرلین رو میفرستم برن... ادوار: اوکی اوکی کجا میخوایم بریم؟😒 مگان:ساحل چطوره؟ ادوار :نههههه خیلی گرمهههههه مرلین:منم دوست ندارم لیا:نمیدونم😂
مگان:خب پس شهربازی ادوار:هه بچه ای؟ مرلین:بریم چیکار کنیم؟ لیا:من دوست دارم ولی اگه بچه ها... مرلین و ادوار:حتما بریمممم مگان:😂😂 باشه پس آماده شید بریم شهربازی خببب برید بیرون تا منو لیا حاظر شیم لیا: با این لباسی که بهم دادی نمیتونم بیام شهربازی لباس مدرسه رو میپو...
مگان:نهههههه اصلا بهت لباس میدم لیا:ممنونمممم خیلی مهربونییی. مگان:خببب من لباسم رو از قبل انتخاب کردم بیا ببینم این بهت میاد لیا:لباسات خیلی قشنگهه مگان:یه روز با هم میریم خرید کلی لباس میگیرم لیا😂حتماا. بزار برم الان بپوشم بعد از اینکه پوشیدم خودمو تو آینه نگاه کردم خیلی قشنگ بود(لباس لیا👆)
(نمیدونم کجا بودیم برای همین از اینجا شروع میکنیم) مگان:نهههههه اصلا بهت لباس میدم لیا:ممنونمممم خیلی مهربونییی. مگان:خببب من لباسم رو از قبل انتخاب کردم بیا ببینم این بهت میاد لیا:لباسات خیلی قشنگهه مگان:یه روز با هم میریم خرید کلی لباس میگیرم لیا😂حتماا. بزار برم الان بپوشم بعد از اینکه پوشیدم خودمو تو آینه نگاه کردم خیلی قشنگ بود مگان:چه بهت میادددددد.ببین منم خوب شدمم؟ لیا:خیلییی. همچی بهت میاد (لباس لیا👆)
(لباس مگان👆) مگان:اون لباسه رو بردار لیا:نعهه اصلاا برای توعه مگان:از الان به بعد مال توعه میخوام بدمش به تو به تو بیشتر میاد لیا:ممنونن تصمیم گرفتیم موهامونو باز بزاریم و رفتیم پایین. مرلین و ادوار رو پله ها نشسته بودن و منتظر بودن و خاله بغل دستشون وایساده بود کلارا:اوه دخترا چقدر خوشگل شدن لیا:ممنونن ادوار:اره خیلی مرلین:ا...اره
(لباس مگان👆) مگان:اون لباسه رو بردار لیا:نعهه اصلاا برای توعه مگان:از الان به بعد مال توعه میخوام بدمش به تو به تو بیشتر میاد لیا:ممنونن تصمیم گرفتیم موهامونو باز بزاریم و رفتیم پایین. مرلین و ادوار رو پله ها نشسته بودن و منتظر بودن و خاله بغل دستشون وایساده بود کلارا:اوه دخترا چقدر خوشگل شدن لیا:ممنونن ادوار:اره خیلی مرلین:ا...اره
کلارا:پسرا گفتن میخواید برید شهربازی لیا:بلهه کلارا:خوشبگذرع بهتون. لیا حتما دفعه بعد هم بیا خونمون خیلی خوشحالمون میکنی لیا:به منم پیش شما خیلی خوشمیگذرع، حتما خداحافظی کردیم و سوار ماشین مگان شدیم(ماشین مگان👆)
شهربازی 👆 ادوار:به حساب کیه؟من که علاقه ای ندارم پولمو حروم کنم مگان:به حساب منه تو خودت رو ناراحت نکن مرلین:خیلی خسیسی ادوار:نه از تو خسیس تر مرلین:هه. من خسیسم؟ اتفاقا من دست و دلباز ترین آدم جهانم ادوار:واییییییییی چقدر تو خوبیییی نکشیمونن لیا:😂😂
از آخرین باری که رفته بودم شهربازی مدت زیادی میگذشت. خوشحال بودم که پیششون بودم و خیلی احساس آرامش میکردم. مگان:خبببب رسیدیم همگی پیاده شید لیا: چقدر بزرگهعه مرلین:تا حالا اینجا نیومدی نه؟ لیا:ن...نه مگان:خببب میتونیم از یه وسیله آروم شروع کنیم و بعدش برسیم به هیجانی ها شما ها که نمیترسید؟ ادوار:هه منو ترس؟بیخیال بابا(نویسنده:اره بابااا تو راست میگی😑) لیا:شاید یکم
مرلین:نه اول تو شهربازی گشتیم و تصمیم گرفتیم به ترتیب کدوم بازی ها رو بریم. وقتی بازی های آروم و بی دردسر تموم شدن نشستیم یه جا تا خستگی در کنیم ادوار:هه الان منظورت این بازی ها بود؟ مگان:منتظر بمون...میتونی بری پاپ کردن بگیری؟ ادوار:هه مگه من نوکرت... مگان:لیا تو هم حوس پاپ کرده بودی نه؟ ادوار:حتماا الان میرم لیا: ممنونن
مرلین:پس من میرم دستشویی مرلین که رفت مگان اومد سمت من مگان:ببین الان بهترین فرصتههههه من میرم و ادوار رو سرگرم میکنم موفق باشییی لیا:وایساا... ولی مگان رفته بود. انگار چون آخر هفته بود شهربازی شلوغ بود و همه چپیدع بودن تو هم صف ها هم طولانی بود برای همین بعد چندتا بازی خسته شده بودیم. مرلین:مگان کوش ؟ لیا:ها؟...ر...رفت کمک ادوار مرلین:خببببب...میخوای بریم دنبالشون لیا:ها؟باشه
مرلین:پس من میرم دستشویی مرلین که رفت مگان اومد سمت من مگان:ببین الان بهترین فرصتههههه من میرم و ادوار رو سرگرم میکنم موفق باشییی لیا:وایساا... ولی مگان رفته بود. انگار چون آخر هفته بود شهربازی شلوغ بود و همه چپیدع بودن تو هم صف ها هم طولانی بود برای همین بعد چندتا بازی خسته شده بودیم. مرلین:مگان کوش ؟ لیا:ها؟...ر...رفت کمک ادوار مرلین:خببببب...میخوای بریم دنبالشون لیا:ها؟باشه
بلند شدیم و رفتیم آنقدر شلوغ بود جمعیت داشت منو هل میداد و اصلا نیاز نبود که راه برم مرلین:اینجا خیلی شلوغه پیداشون نمیکنم اگه میخوای...میتونیم...میتونیم...بریم یه بازی کنیم لیا:میخوام...بریم من باید بهش بگم با اینکه خیلی میترسم ولی باید بگم...اینکه باهاش تنهام خیلی بهم استرس میده. الان فقط خودمم و خودم....
ناظر جان خواهش میکنم رد نکن براش زحمت کشیدم ممنونمم برید نتیجه لطفاا
چقد کامنت گذاشتم، پیااام دادم
دیگه نگرات بودیم😂😂
وایییی خیلی ذوق دارم
چقدر تیکه انداختن های ادوارد و مرلین کیوته😂
بارانن واقعا پارت بعد تو روخدااااا
داستانت عالیه لطفا ادامش بده 💓
تمومش نکنیا 😉
تا اونجایی که میتونی داستانت رو ادامه بده📱
پارت بعدی هم زودد بزاررررررررر 😊
عالییییی 💖
پارت بعدددددددددددددددددددد😉😉😉😉🥰🥰🥰🥰
اشکال نداره بفدات ارزش داستانتو داره
عررررررررررررررررر عاااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللی
پارت بعععععععععععععععععععععععععععععععد باران جووونممممممممممممممممم