سلام دوستان من اومدم با پارت پنجم از داستانم امیدوارم از این پارت لذت ببرید بریم شروع کنیم کپی ممنوع
آنچه گذشت : داشت حالم بهم میخورد مدلین صورت شو آورد نزدیک صورت که زن عموم هم شوق داشت 😍. ..... جواب دادم و گفتم : سلام مرینت خوبی ؟ مرینت : آه امم .... سسلل ...اام اددر....یین خوبی هوووو ( نفس عمیق کشید تا لکنت نگیره ) آدرین : حالت خوبه مرینت . . .....تیکی : اوووو چه لباس های خوشگلی اینجان ... 😍😍 مرینت: بله مارو دست کم گرفتی . .....😌😌 ...... پلک بیا بیرون و گفت : اوومم آنقدر خوردم دارم میترکم 🤕🤕 گفتم ای شکمو 😂😂 حالا وقتشه کمی کالری بسوزونی .... پلگ پنجه ها بیرون 🐾 ..... .... داشتم وبلاگ آلیا رو نگاه میکردم دیدم پیام آومد دیدم نادیا داره خبر میگه . ....... دیدم نادیا اخبار میگه دیدم و من هی هی خندیدم 😂😂 فکر کردن من گم شدم ،.......بابام سرش رو بالا کرد و گفت آدرین ....... .. و آومد من رو محکم بغل کرد . تا حالا ندیده بودم بابام گریه کرده باشه اما گریه کرده بود ، بعد از نیم ساعت بابام گفت : ......
پدرم گفت : دیگه آنقدر منو رنج نده میدونی فکر کردم از دست دادمت ، بعد از مرگ مادرت تنها یار و همدم من تو بودی .... ... 😖😖 آدرین : پدر یعنی واقعا دوستم داری ... .🙁 گابریل : معلومه تو تنها فرزندی هستی که من دارم چرا نباید دوستت داشته باشم ؟ آدرین : خب ٫ شما منو حبس میکردید و الآنم نمیزارید من برم جایی ... . گابریل : اصلا از این به بعد هر وقت هر جا دوست داری برو اما تا ساعت نه برگرد باشه ...... .. آدرین : چشم پدر و پدرم منو بغل کرد 😢 ( دوستان ساعت ۱۱ است اون موقع مرینت گفتم تا ساعت هشت برمیگردم خونه و توی این مدت مرینت شام خوردن و وقت گذروندن ) رفتم داخل اتاقم دیدم مدلین چمدونش دسته شه و بعد گفت : آدرین من میدونم دوستم نداری منم اجبارت نمیکنم امااا اینو بدون من دوستت دارم ...و اومد کنارم و لبخند زد و گفت من میرم اتاق دیگه تو راحت باش 🙂
و در رو بست ، پلگ اومد بیرون و گفت : اخیش رفت و سریع پرواز کرد و رفت و در کمد پنیر باز کردم گفت : دلم برا همتون تنگ شده بود و اومممم و یکی انداخت داخل دهنش ... 😋😋😋😋 منم رفتم پشت شیشه و به بیرون نگاه کردم دیدم داره بارون میاد و گفتم پلگ من رفتم روی بالکن هوا بخورم و رفت رو بالکن و به بارون نگاه کردم و با خودم گفتم : این هوا حرف دل منو می زنه که به کسی که دوستش دارم نمیتونم خودم رو ثابت کنم و همش در دلم باید گریه کنم ،😢 سردم شد رفتن داخل و گفتم : پلگ شب بخیر ، سیر شدی بخواب .... . از زبان مرینت : از صدای رعد و برق بیدار شدم و چشمامو مالیدن دیدم تیکی آنقدر ناز خوابیده رفتم پایین تختم و ساعت رو نگاه کردم ساعت یک ( بامداد ) بود رفتم روی بالکن و دیدم بارون میاد چتر رو برداشتم و رفتم لبه ی بالکن واستادم و به هوا نگاه کردم و با خودم گفتم : قطره های بارون مثل حرف های دل من می مونه میخوام
حرف هامو به کسی که دوستش دارم بزنم اما یکدفعه شرشر حرف هام میریزه تو دلم و دوباره جمع میشه میخوام حرف بزنم دوباره شروع میریزه ........ .. رفتم و خوابیدم تا فردا مدرسه دارم میرم نشه 🙁 فردا صبح از زبان مرینت : با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ، تیکی تخت خوابیده بود رفتم پایین دست و صورتم رو شستم و بعد نشستم سر سفره مامانم از داخل اتاقشون اومد بیرون و گفت : سلام عزیزم مرینت : سلام مامان ، بابا کو ؟ سابین : بابات. رفته پایین چند تا سفارش مخصوص داریم ، و چشمک زد 😉 منظور مامان رو نفهمیدم مامانم نشست و یک لیوان شیر و چند تا ماکارون با یک قاچ کیک داد بهم و گفت بفرما من گفتم : مامان منظورت از چشمک چی بود ...... .. سابین : اهههههه مرینت تو از عشقت چیزی خبر نداری ؟
مرینت : ماماننننن عهههه حالا آدرین پیداش شده ..... سابین : آره صبح پاشدیم با بابات زدیم اخبار نادیا داشت اخبار میگفت و گفت که آدرین اگراست پیداش شده ، 😊😊 و باباش زنگ زد به ما و گفت میخواد برای آدرین یک جشن بگیره ، دوست هاشو دعوت کنه و یک کیک مخصوص با مجسمه آدرین که روش باشه درست کنین قرار پنج طبقه درست کنیم طبقه ی پایین سفید بعد مشکی بعد زرد و بعد سبز و آخرین طبقه میشه سفید و روی طبقه آخر هم مجسمه ی آدرین ولی از توهم کمک میخوایم تو مجسمه رو بعد از اینکه از کلاس اومدی درست کن من و بابات هم کیک هارو درست میکنیم .... 😉 من که دهنم باز مونده بود نمیدونستم چی بگم یهو جیغ زدم و گفتم مرسی مامان و ماچش کردم ..... ..( خب دوستان شاید بگین از سوفیا خبری نیست سوفیا رفته چین ، نه سوفیا خوابه چون خیلی خسته بود ) مرینت : ماماننننن عهههه حالا آدرین پیداش شده ..... سابین : آره صبح پاشدیم با بابات زدیم اخبار نادیا داشت اخبار میگفت و گفت که آدرین اگراست پیداش شده ، 😊😊 و باباش زنگ زد به ما و گفت میخواد برای آدرین یک جشن بگیره ، دوست هاشو دعوت کنه و یک کیک مخصوص با مجسمه آدرین که روش باشه درست کنین قرار پنج طبقه درست کنیم طبقه ی پایین سفید بعد مشکی بعد زرد و بعد سبز و آخرین طبقه میشه سفید و روی طبقه آخر هم مجسمه ی آدرین ولی از توهم کمک میخوایم تو مجسمه رو بعد از اینکه از کلاس اومدی درست کن من و بابات هم کیک هارو درست میکنیم .... 😉 من که دهنم باز مونده بود نمیدونستم چی بگم یهو جیغ زدم و گفتم مرسی مامان و ماچش کردم ..... ..( خب دوستان شاید بگین از سوفیا خبری نیست سوفیا رفته چین ، نه سوفیا خوابه چون خیلی خسته بود ) رفتم بالا تیکی رو بیدار کردم و با هیجان همه چیز رو برای تیکی توضیح دادم کتابامو گذاشتم داخل کیفم رفتم
پایین پنج تا ماکارون گذاشتم داخل کیفم و رفتم مغازه از مامان و بابام خداحافظی کردم و رفتم چون زود تر بیدار. شدم عجله نداشتم برای همین آهسته تر راه میرفتم وقتی رسیدم مدرسه دیدم همه جا بچه ها واستادن بعد رفتم کنار. الیا و نشستیم رو صندلی و الیا گفت : چه عجب یک روز زود پا شدی؟ شوق داری آدرین ببینی ؟ مرینت :آره خودم هم تعجب کردم ، بعدشم نخیر تازه صبح فهمیدم آدرین پیداش شده ..... . الیا : کل مدرسه از دیشب فهمیدن آدرین پیداش شده ولی تو هنوز صبح فهمیدی ..... . داشتیم صحبت میکردیم که زنگ خورد رفتیم داخل کلاس دیدیم همه بچه ها رفتن در و بر آدرین و کلویی هم به آدرین چسبیده بود 😠😠 با صدای خانم مندلیف همه رفتن سر جاشون نشستیم و درس رو ادامه دادیم ...... .. صدای زنگ تفریح اومد بعد من گفتم الیا بمون کارت دارم ..... . بعد در مورد جشن براش توضیح دادم ........ . ( شاید بگین مگه الیا دعوت نیست که مرینت در مورد جشن به آلیا گفته ، چرا الیا هم دعوته اما امروز بعد از ظهر ناتالی کارت های دعوت رو پخش میکنه ) الیا گفت : حالا چی میخوای بپوشی ؟ ........ .. قیافه ی من 🙄🙄
بعد از مدرسه از زبان آدرین : خیلی خوشحال بودم آخه پدرم اجازه داد بدون بادیگارد برم خونه ، شال گردنی هم که پدرم برای تولد ۱۵ سالگی خریده بود برداشته بودم تا سردم شد گردنم کنم ........ .. 😆😆 نزدیک در خونمون بودم ، شال گردن رو تو گردنم انداختم و یک عکس گرفتم .... .. رفتم داخل خونه ناتالی نبود ، در زدم پدرم در رو باز کرد عجیب بود و گفت اون ی پسر گلم و بغلم کرد عمو و زن عمو هم اومدن و سلام کردن ....... .. از زبان مرینت : رفتم اتاقم و یک لباس برای فردا بعد از ظهر طراحی کردم ، یک لباس کوتاه صورتی ؛ بعد رفتم اندازه هامو یاد دادم به سوفیا گفتم بگیره و ساعت رو نگاه کردم ساعت سه بود رفتیم ناهار خوردیم و بعد مامان رو بابام رفتن سر کارشون تقریبا ساعت چهار بود که سوفیا گفت : من رفته ام بخوابه ام ........ . و منم رفتم تا مجسمه ی آدرین رو درست کنم و رفتم پی کارم که تیکی اومد و گفت : درسته مثل جوراب بو گندو نیستم ولی یک وقت به ما ماکارون ندی ، خندیدم و گفتم : جوراب بو گندو کیه ؟ 😁😁
تیکی : پلگ کوامی کت نوار 🐾 و باهم خندیدم و به تیکی ماکارون دادم ...... .. شروع کردیم به درست کردن مجسمه ، یک ساعت بعد : زنگ فر صدا داد رفتم و مجسمه ی آدرین رو در آوردم دیدم سوخته 😨😨😨 . داد زدم بد بخت شدم با صدای من سوفیا از اتاقش اومد بیرون و گفت : چی شد هه ؟ و اومد پیشم و گفتم : هیچی مجسمه ی آدرین سوخته ...... ..( روز دوم همه چیز در مورد آدرین بهش گفته بود چون روز اول سوفیا در خدمت الیا و در مورد لیدی باگ و کت نوار بهش گفته بود 😂😂 ) سوفیا : اووووو اشکال ندارد دوباره درست کن ، گفتم : آره و نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به درست کردن ...... ... ساعت شش از زبان آدرین : یک نفر در زد و اومد تو پدرم بود و گفت : پسر عزیزم برای فردا جشنی ترتیب دادم برای تو ، هر کدوم از دوست هاتو دوست داری دعوت کن ..... من گفتم : واقعا پدر ممنون 😃😃
و لیست دوستا مو نوشتم ........ .. نینو ، مرینت ، الیا ، کلویی ، رز ، جولیکا ، کیم ،مکس ، الکس ، ناتانیل ، میلن ، ایوان ، سابرینا ، کاگامی فقط بخاطر اینکه دوستی ساده ای برام ( دوستان ببخشید اگه کسی رو یادم رفت ) بعد لیست رو دادم به بابام و بابام هم رفت و پلک اومد بیرون و گفت بیا برام فیلم بزار میخوام ببینم باشه پلگ الان میام و بهش کنترل رو دادم و رفتم دوش بگیرم ....... .. از زبان مرینت : زنگ فر صدا داد و رفتم و مجسمه ی آدرین رو برداشتم و دیدم کاملا آماده است و از خوشحالی جیغ کشیدم و تیکی اومد و گفت : دوباره سوخته مرینت : نه خیلی خوب شده ........ . و مجسمه رو گذاشتم توی یخچال تا سرد بشه و رفتم بالا تا یکم هوا بخورم و رفتم رو بالکن و نشستم روی صندلی که یکدفعه دیدم یک نفر وارد مغازه شد اما با ماشین بود رفتم پایین دیدم ناتالی هست داره چیز های جدیدی میگه تا مامان و بابام درست کنن و بعد خداحافظی کرد و رفت رفتم پیش بابام و گفتم : بابا ناتالی دیگه چی سفارش داد
تام : ۲۰۰ ماکارون ، ۱۰۰ کروسان ، ۱۵۰ نان خامه ای همینا رو سفارش داده جدید گفتم : چییییییبی 😱😱 تا کی همینطوری درست کنیم مگه آدرین چند نفر رو دعوت کرده ؟؟ بعد مامانم گفت : جدا از این ها یک کارت دعوت هم برای تو اومده ..... .. کارت رو گرفتم و از خوشحالی رفتم بالا و گفتم : تیکی تیکی بیا بدوووووووو ...... و باهم رو کارت رو خوندیم نوشته بود ( از طرف آدرین به دوست مهربانم مرینت دوپن چنگ ) باز کردم نوشته بود ( سلام مرینت من آدرین هستم از ساعت هفده تا ساعت بیست و دو شما را به خانه ی خودم دعوت میکنم تاریخ : روز سه شنبه ( شاید بگین چرا سه شنبه آخه خودتون میدونین که توی خارج یکشنبه روز تعطیله و چون یک روز پیش روز تعطیل بود پس فردا سه شنبه است ) و ناگهان یادی از کت نوار کردم و گفتم : تیکی عجیبه دو روزه هاکماث کسی رو شرور نکرده ..... .. تیکی : راست میگی واقعا چرا و گفتم : باید تبدیل بشم و اگر کت نوار دست از لج بازی برداره باهاش قرار بزارم و گفتم تیکی خال ها روشن 🐞
پارت پنج خدمت شما
پارت بعد هرچه زودتر میاد ....
عالی بود ❣️❣️❣️❣️❣️
ممنون