برین بخونین
پلیسا بالاخره رسیدن و اورژانس هم باهاشون بود.. یکی از افسر های پلیس اومد پیشت و چند تا سوال پرسید... پلیس: کجا رفتن؟؟؟ -من چه بدونم کجا رفتن و کی بودن؟؟؟ داد زدی که افسر رفت... و با چند تا پلیس دیگه از هم جدا شدن تا اطراف رو بگردن.. مامورای اورژانس هم اومدن و هوسوک رو بردن... یکی از پرستار ها صدات زد: تو باید همراه ما بیای... از خدا خواسته رفتی عقب ماشین نشستی... دکترا سعی می کردن دوباره زندگی رو بهش برگردونن.. اما بعد از کلی تلاش نا امید شدن و گفتن کاری از دستشون ساخته نیست... از اول هم امیدی نداشتی... فقط آروم گریه میکردی.. تا بیمارستان رفتی و بعد برگشتی خونه... با تاکسی بیمارستان.. اگه با اون لباسا می دیدنت حتما فکر می کردم، آدمی چیزی کشتی.. گوشیت رو چک کردی و ۱۹ تا میس کال از یونگی دیدی... و یه میس کال از یه شماره ی ناشناس... گوشی هوسوک هم دستت داده بودن... نگاه کردی و دیدی برادرش یه بار بهش زنگ زده... از بیمارستان بهشون زنگ زده بودن و خبر داده بودن... با خانوادش صحبت کرده بودی.. و به خودت قول دادی فرداش بری خونشون... بالاخره رسیدی.. از پله ها بالا رفتی تا به واخد خودتون برسی... بعد در زدی... سرت رو پایین انداخته بودی که یونگی در رو باز کرد و با دیدنت خشکش زد.. +ا.. این چه سر و وضعیه.. دستت رو گرفت و کشید داخل خونه.. +کجا بودی.؟؟ چرا لباسات انقدر خونیه؟؟؟..... -... +با تو ام ها.. معلوم هست کجا بودی و چه غلطی می کردی.؟؟ -هوسوک... من.. تو بغلم بود... ولی مرد... باورت میشه یونگی؟؟ تو بغلم مرد.. داشت باهام حرف میزد... جونم رو نجات داد... الان من باید می مردم.. یونگی هنگ کرده بود و آروم شده بود... +.. چ... چی داری میگی؟؟؟ -اگه من نبودم اون الان سالم بود... اگه نرفته بودیم مهمونی اون الان اینجا بود... ولی الان.. دیگه نیست.. و قرار نیست برگرده.. همش تقصیر منه داداشی... اونا تیر اندازی کردن و هوسوک رو کشتن... دکتر گفت تیر جایی بوده که نجات دادنش تقریبا غیر ممکن بوده... اونا دیر کردن وگرنه میتونستن نجاتش بدن... +آروم باش.. بغلت کرد.. -اما.. هق.. بهم نگفته بود ازم خوشش میاد.. +بهت گفت بالاخره؟؟؟ -چی؟؟؟ دماغت رو بالا کشیدی: مگه تو میدونستی؟؟ از بغلش اومدی بیرون... سرش رو پایین انداخت: چند وقت پیش بهم گفت... -تو چی گفتی؟؟ +هیچی.. -یعنی چی؟؟ تو بهش چه جوابی دادی؟؟؟ +گفتم حد خودش رو بدونه.. و گفتم هنوز درسات تموم نشده که بخوای فکر دوست پسر باشی.. اونم گفت... -برام مهم نیست اون چی گفته ولی چرا فکر کردی میتونی واسه من تصمیم بگیری ها؟؟؟ داد زدی... -من الان دیگه بچه نیستم... خودم میدونم چجوری باید زندگی کنم... واسه خودم کار می کنم و برای گذروندن زندگی خودم پول در میارم... خودم میتونم مستقل... +چرا متوجه نیستی؟؟
با ناراحتی رفتی تو اتاق و در رو، بستی.. میدونستی حق با یونگی... خودت هم نمیخواستی قبل تموم شدن تحصیلاتت با کسی قرار بزاری.. ولی الان فقط دلت میخواست هوسوک دوباره پیشت باشه... لباسات رو عوض کردی و رفتی حموم... ساعت حدود ۳ نیمه شب یا بهتره بگم صبح بود.. موهان رو سشوار زدی و رفتی لباسات رو انداختی تو لباسشویی.. یونگی تو آشپزخونه نشسته بود.. با سردترین شکل ممکن باهاش برخورد کردی و برگشتی تو اتاقت تا بخوابی... اما خوابت نبرد و گریه کردی... تو حال خودت بودی که یکی دم گوشت گفت: تا کی میخوای از دست داداش بزرگت دلخور باشی؟؟؟ یهو بغضت شکست و بلند زدی زیر گریه: من متاسفم داداشی... هق.. تقصیر تو نبود میدونم... اما نمیتونم این قضیه رو هضم کنم... آخه چرا اون؟؟؟ +حتما سرنوشت این انتخاب رو براش کرده... -چرا همش باید سر ما بیاد؟؟ آخه چرا؟؟ چرا هر کی رو که داریم ترکمون می کنه؟؟ اول بابا بعد مامان بعد نامجون به دوست تو ... حالا هم که هوسوک... داریم تاوان کدوم گناه رو پس میدیم یونگی؟؟؟ مگه ما چیکار کردیم که انقدر سرنوشت واسمون این چیزا رو انتخاب می کنه؟؟؟ +نمیدونم... فقط... فقط میدونم هنوز همدیگه رو داریم... تو هنوز داداشت رو داری.. منم هنوز یه خواهر کوچولو دارم... تا حدی آروم شده بودی... -یادته وقتی کوچیک تر بود یک تو انباری زندگی می کردیم؟؟؟ +منظورت تو دگوئه؟؟ -اوهوم... +معلومه یادمه.. کنار هم میخوابیدیم و تا صبح میلرزیدیم... -میشه امشب اینجا بخوابی؟؟؟؟ +معلومه که میشه.. ولی کجا نکنه میخوای رو صندلی بازیت بخوابم؟؟ -نه من اونجا میخوابم.. تو رو تخت بخواب... +تو نصف شب تو خواب راه میری دوباره برمیگردی رو تخت.. -تخت که از یک نفره بزرگتره منم یک سوم تخت رو میگیرم نمیمیری که یه شب... +اوففف باشه.. رفت پتوش رو آورد و در عرض کمتر از ۱۲۰ ثانیه خوابش برد... تو هم یخورده رفتی تو فکر و بصورت خودکار خوابت برد (اصلا حال کردین خودکار رو؟؟؟ خواستم پز بدم آخه پز میاد دیگه) صبح بیدار شدی.. ساعتای ۱۰ بود..دست و صورتت رو شستی و چون یونگی هنوز خواب بود بی سر و صدا رفتی تو هال... و رو مبل نشستی... یه رامیون هم واسه خودت درست کردی و تلویزیون رو روشن کردی.. اخبار بود... خواستی رد کنی که در زدن... از چشمی در نگاه کردی ولی کسی پشت در نبود... -کیه؟؟؟ +یه بسته ی پستی دارین.. -چه صدای آشنایی.. در رو باز کردی که یکی دستش رو گرفت جلو دهنت و اون داخل خونه وسریع در رو بست و میخکوبت کرد به دیوار.. #خواهش می کنم داد نزن.. دستش رو از جلو دهنت برداشت.. هلش دادی: اینجا چه غلطی می کنی؟؟؟؟؟
#باید بریم... -چی رو بریم من با تو بهشت هم نمیام... رفتی در رو باز کنی تا بیرونش کنی.. #میدونم چه اتفاقی واسه هوسوک افتاده پس اگه میخوای اون اتفاق واست نیفته باید از اینجا بری... -منظورت چیه؟؟ نکنه زیر سر تو بود... #اگه زیر سر من بود که نمیومدم بهت هشدار بدم احمق جون... -احمق خودتی حالا تا وقتی شر درست نکردی برو... #چرا متوجه نیستی.. جون خودت و یونگی تو خطره... -آقای کیم نامجون... خودت هم میدونی همه ی اینا تقصیر توئه مرگ هوسوک اینکه الان یه گروه از خلافکارای بابات دنبال من و خانوادمن... چرا دست از سرم بر نمیداری.. #... فکر می کردم تو هم دلت میخواد برگردم و همه چی مثل قبل بشه.. دوستیمون و خاطراتمون.. همش برگرده... ولی مثل اینکه واست مهم نیست... -واسم مهمه ولی حتی اگه برگردی هم دوباره هیچی مثل قبل نمیشه... شاید بتونی اون روزا رو برگردونی اما یچیزایی رو ازم گرفتی که هرگز برنمیگردن... از جمله غرور له شده ی من و قلبم که شکستی و هوسوک و خیلی چیزای دیگه.. #آره درسته ولی حتی اگه قرار نباشه دوباره مثل قبل بشه بازم نمیخوام تو زندگیم از دست بدمش.. همین الان هم به خاطر تو از اون زندان بیرون زدم... -تو فرار کردی؟؟؟ #نه بهشون گفتم برم یه دقیقه سر کوچه یه کیم چی چیزی بخورم گفتن باشه منم سر راه اومدم بهت سر زدم... یهو اخبار تو تلویزیون جلب توجه کرد... گوینده خبر: هم اکنون پپلیسان این منطقه متوجه شدن که یک قاتل به نام کیم نامجون، ساعاتی پیش از زندان فرار کرده. تمام پلیس ها به دنبال این خلافکار هستند و آرزو دارن هر چه زودتر بتونن پیداش کنن تا کسی آسیبی نبینه... #ببین باید حرفم رو گوش کنی.. خواهش می کنم.. من این همه راه رو نیومدم که جونت رو به خطر بندازم.. لطفا.. +اینجا چیکار می کنی؟؟؟؟ #من... نامجون یهو به تو نگاه کرد... -به من نگاه نکن.. +منتظرم.. #اومدم بهتون بگم از اینجا برین.. جونتون در خطره... +خب حالا گفتی برو و دور و بر ما نپلک.. #ا/ت.. میشه گوشیت رو بدی!!! لحنش طور ترسناک و جدی ای بود.. +یااا خیلی داری پررو میشی برو بیرون.. #اگه نرم؟؟؟ +خودم بیرونت می کنم.. #ببین این همه مدت بهت احترام گذاشتن ولی داری زیاده روی می کنی.. اگه میخوای تو نیا من خواهرت رو میبرم... -یعنی چی... +خودش هم موافق نیست که بیاد میدونی اگه به زور ببریش این کار جرمه؟؟؟ -من کی گفتم موافق نیستم؟؟؟ اتفاقا موافقم.. #دیدی؟؟ لبخندی با افتخار زد.. -و البته نگفتم موافقم که با تو بیام.. گفتم موافقم که از اینجا برم.. لبخندش خشک شد..
#ولی من باید باهاتون باشم.. +چرا؟؟ #خیلی چیزا هستن که فقط من ازشون خبر دارم.. +میشه یه مثال بزنی؟؟؟ گوشیت رو از رو میز برداشت و قابش رو باز کرد... بعد یچیزی رو جلوتون گرفت.. #این ردیابه.. و البته غیر فعال کردنش کار راحتی نیست... شما هم که بلد نیستین.. و البته الان کلی ردیاب تو خونتونه.. +خب ما احمق نیستیم به جای این که غیر فعالش کنیم میندازیم یه گوشه.. #فکر کردی به همین راحتیاست؟؟ این ردیابا اگه ۲۴ ساعت جایی غیر از جای اولی که واسش برنامه ریزی شدن بمونن، منفجر میشن.. البته که انفجار کوچیکیه ولی.. میتونه آسیبی وارد کنه.. بعد پوزخندی زد.. #ولی اگه نمیخواین خب باشه... -صبر کن.. من با خودت میام.. یونگی هم میاد.. اما وقتی اینا رو ازمون جدا کردی.. من پیشت میمونم و یونگی رو میفرستی یه جا دیگه.. لبخند زد.. +یعنی چی که من رو میفرسته یه جای دیگه و خودت باهاش میری؟؟ -یعنی این بار من تصمیم میگیرم... +واو واو خودت رو انقدر بزرگ نگیر. -تفنگ بیهوشیت رو داری؟؟؟ -یونگی من این بار به حرفت گوش نمی کنم... متاسفم داداشی.. ولی من به نامجون، یه قولی دادم.. و باید کمکش کنم.. +دیگه داری زیاده روی می کنی تو به هیچکس کمک نمی کنی... و با هیچکس از این خونه بیرون نمی... -نشونه گیری خوبی بود.. #امیدوارم کینه ش رو بیشتر نکنه.. -نمی کنه.. کاش منم یه تفنگ بیهوش کننده داشتم هر وقت از کسی عصبی بودم میزدم بیهوشش می کردم.. تا رو مخم راه نره.. #فکر کنم تو از من خلافکار بهتری می شدی.. -چرا؟؟ #گاهی حرفای ترسناکی میزنی.. برو وسایل خودت و یونگی رو جمع کن.. منم تا اونموقع تا جایی که میتونم این ردیاب ها رو خراب می کنم.. البته قضیه ترکید نشون دروغ بود ولی به یونگی نگو... و اینکه من متاسفم.. تو راست میگی من نباید تو رو تو این قضیه راه میدادم... به خاطر هوسوک هم.. متاسفم.. -میخواستم برم خانواده ش رو ببینم.. هی این بیهوشی چقدر آدم رو خواب نگه میداره؟؟ #بین ۷ تا ۱۲ ساعت.. البته تو ۱۴ ساعت بیهوش بودی.. کارش رو شروع کرده بود داشت ردیاب ها رو غیر فعال می کرد.. بعد اینکه وسایلتون رو جمع کردی گفتی: نامجون... بقیه وسایل رو چیکار کنم؟؟ کامپیوتر و.... #فقط لباسا و وسایل مورد نیازتون رو جمع کن... -باشه... رفتی کنارش نشستی.. -تو کارت تموم نیست؟؟؟ #آخرشه.. -به منم یاد بده.. تا کمکت کنم..
#این آخریش بود... حالا یونگی رو چجوری تو روز روشن ببریم تو ماشین؟؟ -نمیدونم... بالاخره به هر زحمتی بود یونگی رو بردین تو ماشین... وسایلاتون رو گذاشتی تو ماشین... و رفتی عقب پیش یونگی نشستی.. نامجون میدونست پلیس دنبالشه پس ماسک زد.. #نمیای جلو؟؟ -به نظرت کار بدی کردیم؟؟ الان به خاطر بیهوش کردن یونگی عذاب وجدان دارم... بعد گفتن این رفتی جلو.. #به نظرم نباید عذاب وجدان داشته باشی.. همونطور که گفتم همه چیز قبلا برنامه ریزی شده.. -با کی؟؟ #جیمین.. نیومد پیشت؟؟؟ -اومد... و البته خیلی گرم برخورد کرد.. با طعنه اینو گفتی.. #یخورده اخلاقش تنده.. بهش سفارش کردم خوب رفتار کنه ولی فکر کنم نتونسته جلوی خودش رو بگیره.. نقشه که یادته؟؟ -یادمه ولی نمیتونم بانک مرکزی رو هک کنم.. #دیگه نیازی نیست هکش کنی... -چرا؟؟ #نمیبینی؟؟ همین الان هم دنبالتن... -آها.. یهو وایساد.. -چرا وایسادی؟؟ #یونگی میره اینجا؟؟ -اینجا کجاست؟؟ #اینجا؟؟ خونه ی مینجی.. -مینجی که تو اون عمارت زندگی می کرد.. #همش نقشه بود.. مینجی خواهر جیمینه.. و فکر کنم بهتره داداشت باهاش خوب رفتار کنه.. -چقدر خوب نقش بازی می کرده.. یونگی خیلی خوش شانسه که مینجی مراقبتشه.. یونگی رو برد داخل خونه... و سریع برگشت.. سوار ماشین شد.. #نمیای جلو بشینی؟؟؟ -ها؟؟ خب.. باشه... رفتی جلو نشستی.. #فکر نکردم بتونیم دوباره با هم صمیمی بشیم.. اونم انقدر زود.. -اوهوم.. خونه ای که رفتین بیرون از شهر بود... وسط راه گوشی نامجون زنگ خورد.. و وایساد.. ماشین رو نگه داشت و گوشیش رو جواب داد.. #الو؟؟ متاسفم... آره باید بهت میگفتم عزیزم... نه... باشه... باشه... باشه منم دوست دارم؟؟ خوبه؟؟ فعلا.. گوشی رو قطع کرد.. صورتش سرخ سرخ شده بود.. -دوست دختر داری؟؟ #نه.. -.... #در واقع اجباریه.. -یعنی چی؟؟ #یعنی ازش خوشم نمیاد.. به خاطر بابامه.. میدونی که دو تا خلافکار بزرگ تو شهر داریم.. ناپدری من.. و دوستش آقای جئون.. این دختر دوستشه.. برای اینکه دوستی پدر هامون محکم تر بشه.. ما رو به هم معرفی کردن... دختر خوبیه.. و مثل پدرش و برادرش نیست.. ولی من بهش علاقه ندارم.. و عذاب وجدان دارم که اگه نقشم درست پیش رفت چجوری بهش بگم نمیخوام باهاش باشم.. -مگه اون دوست داره؟؟ #به نظر اینطور میاد.. -پس حق نداری قلبش رو بشکونی.. #اینطوری فکر می کنی؟؟ -آره.. #اما من یکی دیگه رو دوست دارم.. البته اونم به خاطر من مجبور شد از کسی که دوستش داشته جدا بشه.. شاید اگه اون رو بهش برگردونم بتونم بدون اینکه ناراحت بشه ترکش کنم..
-دوست داشتن چجوریه؟؟ چون من تا حالا نتونستم کسی رو دوست داشته باشم.. منظورم اینه که عاشقش باشم.. خیلی ها هستن که دوستشون دارم ولی عشق رو تجربه نکردم.. #خب.. معمولا اینجوریه که وقتی از یکی دوری همش دلت میخواد ببینیش و نزدیکت باشه... دلت میخواد در آینده با اون باشی و هرچیزی رو که تصور می کنی کسی که دوست داری هم باهاته.. و وقتی میبینیش قلبت یجوری میلرزه.. انگار تیر می کشه... -خب من تا حالا همچین حسایی نداشتم... البته شاید قبلا همچین چیزی رو خیلی کمم تجربه کرده باشم ولی الان نه... #یعنی کسی نیست که وقتی میبینیش دلت بلرزه؟؟ -نه.. #من فکر می کردم از هوسوک خوشت میاد.. #خوشم میومد.. عاشقش بودم ولی هر وقت دلم میلرزید یا داشت کرم میریخت میترسیدم کسی خبردار بشه شیطونی کار ما بوده یا من رو ترسونده بود و قلبم از شدت ترس لرزیده بود... یهو خنده ی مضحکی کرد.. -چیه.. #فکر نمیکردم اینجوری باشه...
بالاخره رسیدین خونه ی نامجون.. خونه ی نسبتا بزرگی بود دو برابر آپارتمان خودتون... -همه جای شهر هم خونه داری هااا.. #این خونه ی خودمه... ناپدریم اینجا رو حتی ندیده.. -پس چجوری خریدیش؟؟ #فقط کار کردم.. تو دانشگاه.. درس خوندم که کار کنم... درسته فارغ التحصیل نشدم ولی تونستم یکارایی انجام بدم... -منم دارم کار می کنم ولی فقط میتونم اجاره ی یه خونه ی کوچیک رو بدم... پسر تو خیلی خیلی... عجیبی.. چجوری بدون اینکه پدرت بفهمه اومدی اینجا؟؟؟ #دیگه... تو برو داخل.. فقط... من باید برم... میدونی که.. -آره برو...
نامجون داشت میرفت که یهو برگشت... #به نظرم بهتر باشه بمونم؟؟ زنگ میزنم و میگم بعدا میرم... -چرا؟؟ من فرار نمیکنم نگران نباش.. #میدونم.. فقط.. نگرانم پیدات کنن.. -من از پس خودم تا حدودی بر میام.. یکاریش می کنم.. #مطمئنی!؟؟ پس من میرم و زود برمیگردم.. مواظب خودت باش.. ماشین من رو که میشناسی.. اگه متوجه شدی هر ماشینی غیر ماشین من و یا جیمین داره میاد حواست رو جمع کن.. ماشین جیمین رو نشونت داد.. -باشه.. بعد خودش رفت.. البته اول اتاقی که برات آماده کرده بود رو نشونت داد... -این پسره همه چی رو هم آماده کرده.. مطمئن بوده من میام؟؟ رفتی تو اتاق... که یهو نامجون برگشت: راستی.. -میدونی اگه پدرت من رو نکشه آخر تو من رو سکته میدی... #خنده دار بود.. خب دوباره بگم مواظب... رفتی هلش دادی و از اتاق بیرونش کردی و در همین حین گفتی: برو دیگه چقد میگی؟ یعنی هر چی بیشتر بگی من بیشتر مواظب میمونم؟؟ برووو.. #میدونی من نمیرم.. -نرو.. رفتی تو اتاق و در رو بستی... -هیچ تغییری نکرده.. البته بعضی اخلاقاش.. #مثلا چه اخلاقیم تغییر کرده؟؟ -پشت در گوش وایسادی؟؟؟ #آره.. -خیلی کار زشتیه.. #خب تو هم هنوز زیاد تغییر نکردی هنوز با خودت حرف میزنی.. -تو هم هنوز رو مخی... و چشمم آب نمیخوره که درست بشی.. نمیری حالا؟؟ #چه اصراری داری؟؟ -هیچی.. یهو به دستت نگاه کردی.. -انگشترم.. کجا جا گذاشتمش؟؟ وای نه فکر کنم تنها یادگاری بابا رو گم کردم... ولش کن.. صدای در رو شنیدی و فهمیدی نامجون رفته.. از پشت پنجره هم مطمئن شدی... لباست رو پوشیدی و نشستی.. دلت برای یونگی تنگ شده... حدود دو ساعت بعد نامجون برگشت.. هنوز از اتاقت بیرون نرفته بودی... #هی ا/ت؟؟ -بله؟؟ #میتونم بیام داخل؟؟ -اوهوم.. اومد داخل.. #من اومدم.. -اوهوم.. یونگی گوشی داره؟؟ #آره فکر کنم... ازش نگرفتیم... یهو گوشیت زنگ خورد... -ناشناسه.. #واقعا؟؟ -جواب بدم؟؟ #نمیدونم.. جواب دادی: الو؟؟؟ ~سلام، خانوم مین؟؟ -شما؟؟ ~من آقای جانگ هستم.. برادر هوسوک.. میخواستم اگه بشه... ببینمتون... به نامجون نگاه کردی: ب.. بله.. حتما.. اتفاقا امروز میخواستم بیام.. ولی.. واقعا نتونستم.. حتی رد شدن از کنار خونتون قلبم رو میشکنه.. و البته واسه خودم هم مشکل پیش اومد.. ~میتونیم همدیگه رو یجا ببینیم؟؟؟ -ح.. حتما.. کجا؟؟ اسم یه کافه رو گفت.. و بعد خداحافظی کرد و قطع کرد
گوشی رو قطع کردی.. -من باید برم.. #کجا؟؟ -برادر هوسوک خواست من رو ببینه.. #چرا گفتی میام؟؟ -باید برم.. اگه نرم دور از ادبه.. #اوففف.. بعد اینکه مونی از اتاق بیرون رفت لباست رو عوض کردی و یه لباس مشکی پوشیدی.. و آماده شدی... حدود نیم ساعت گذشته بود... از اتاق رفتی بیرون و داشتی کفشات رو میپوشیدی که نامجون گفت: برسونمت؟؟ -نه با مترو میرم... #باشه.. رفتی و یه بلیط مترو گرفتی.. و بعد رفتی به آدرس گفته شده... ۱۰ دقیقه زود رسیدی و نشستی... سرت تو گوشیت بود که یه صدایی گفت: خانوم مین؟؟ -سلام.. پا شدی و تعظیم کردی.. ~از دیدنتون خوشحالم.. -منم همینطور... ~میتونم بشینم؟؟ -بله بله.. نشست رو صندلی: غذا خوردین؟؟؟ (این سوالیه که کره ایا زیاد از هم میپرسن مثلا به جای حالت خوبه یا چطوری میگن غذا خوردی؟؟) -بله ممنون.. ~خب راستش ازتون خواستم بیای اینجا تا یکم باهاتون صحبت کنم... -اوهوم.. ~راستش هوسوک خیلی باهاتون صمیمی بود و زیاد در مورد شما صحبت می کرد.. و البته به شما علاقه داشت... بهتون گفت؟؟ -چند لحظه قبل مرگش اینو گفت... ~اوه... بغضت داشت میترکید.. ولی خودت رو نگه داشتی.. ~ایشون... میتونم غیر رسمی حرف بزنم؟؟ -بله... ~اون دفتر خاطراتش رو واست یادگاری گذاشته... البته متاسفم من خوندمش.. ولی تو صفحه آخر یجورایی وصیت نامش رو نوشته.. و خواسته دفتر خاطراتش رو به شما بده.. -وصیت نامه؟؟ ~بله ما خانوادتن عادت داریم وصیت نامه هامون رو سریع بنویسیم.. -آها.. ~البته.. یه آلبوم عکس هم هست که ما تصمیم گرفتیم اون رو به شما بدیم.. به عنوان هدیه... که.. خب در واقع بیشتر از اینکه آلبوم عکس هوسوک باشه آلبوم عکس شماست.. سرخ شدی.. -من؟؟ خیلی ممنون.. دفتر خاطرات و آلبوم رو جلوت گرفت.. ~خب من باید برم.. ممنون که وقتتون رو به من دادین... -لطفا از طرف من به خانوادتون تسلیت بگین.. چون ممکنه خودم نتونم بیام.. ~یعنی تو مراسم خاکسپاری اون نمیاین؟؟ -مراسم خاکسپاری ؟؟ مگه مشخص کردین؟؟ روزش رو؟؟ ~بله دو روز دیگه... -حتما میام... حتما..
برگشتی خونه ی نامجون... بدون توجه به نامجون رفتی تو اتاقت و در رو قفل کردی و گریه کردی... نامجون درکت کرد و تا شب کاری به کارت نداشت... شب قبل شام گوشیت زنگ خورد....
اجییییی...عررررر...تستم منتشر شددددد...وقتی بی تی اس میخواد...
وایییی...برو بخون که باید تشنج کنی🤩🤩🤩🤩🤩🤩😋💜🌺💦
عرررر عرررر رفنممممم
سلام عالییییییییییییییییییییییییییییییی بود
پارت بعد خدا کنه فردا بیاد ؟
امیدوارم بیاد
عالی بود
پارت بعدی رو زود بذار
منتظرم ها 😉
خیلی عالی مینویسی
مرسییی
عالییییی بود آجیییی🙂💜😍😘
چالش : آممم خب شاید یونگی بهوش اومده زنگ زده و انگشتر هم...نامجون برش داشته به عنوان یادگاری از ا.ت.(چه مسخره حدس زدم😜🍫)
یکی درسته ولی نمیگم کدوم
واییی...عالیبود...چالش و جواب نمیدم....تو غلط میکنی این داستان و ادامه ندی...قراره من تو این داستان باشم....خاب ببین یکم به خودت زمان بده....چند وقت ننویس...ذهنت که اروم شد دوباره بنویس...چون من معتقدم اگه قرار نیست ادامه بدی یا زود تموم کنی از اول شروع نکن....و اینکه حق نداری این داستان و ادامه ندی...چون من تو این داستانم🥺👊🏻
خب من که اون رو ادامه نمیدم چون میخوام تا قبل تابستون یه داستان دیگه هم اگه شد بنویسم..
ولی تو این داستان هم هستی
یعنی تو جدیده هم هستم...یا فقط این؟...نفهمیدم ولی من و این همه خوشبختی محاله🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😋💜🌺💦
ببینت و آرزو من تو بودی ولی در نقش یه پسر تو این داستان که الان دارم مینویسم یعنی داستان ما هم هستی و میای ولی نه فعلا
عر تو آرزوی من مینهو من بودم...خدا من و مرگ بده...در گنج خودم نمیپوستم...ببین نمیدونی چقدر هیجان دارم قراره تو این داستان باشم...واییی...دستم میلرزه.😶😶😶😶
عالییی بود ..😍😍💖💖.
پارت بعدی رو می خوام 😿😿
مرسییی
فکر کنم تا فردا باید بیاد
😍😍😍😍
وای بی صبرانه منتظرم
راستی داستانت رو عاشقانه هم میکنی ؟؟؟ یا تا آخر فقط جنایی ؟؟؟
عالییییی بود
مرسی