بازگشت دوباره او... فصل دوم/ پارت اول
خب خیلی وقته ننوشتم، شرمنده همگیتونم واقعا. من دوبار داستانو نوشتم ولی تستچی قبول نکرد یبارم رد شد، بعدشم که کلا تا دو روز پیش تستچیم کار نمیکرد، تازه کلیم درس دارم. جدا از دروس یازدهم وه بسی طاقت فرساس، من چهار تا کلاس *نمیتونم بگم چیه* و کلاس فسلفه و زبان و روانشانسیم میرم و کلا وقتم پره. خلاصه شرمنده. *مقدمه: متولد شده ای از موسیقی ماه...
ساعاتی بعد از اون اتفاقات تو عمارت اسنیپ، پرتو های گرم و نورانی خورشید از پنجره بر صورت لطیف لیلی می تابید. لیلی در خوابی عمیق بود ، چشم های یاقوتیش پشت پلک هاش پنهان شده بود و حلقه های قرمز موهاش گونه های گلگونش را پوشانده بود. در با صدایی آروم باز شد و پیکر سیاهی در چهارچوب در نمایان شد؛ با قدم های استوار و محکم به سمت تخت رفت و لحاتی به دختر چشم دوخت. سنگینی سایه سیاهش روی لیلی جوان افتاده بود و با چشمان نافذش اون رو از نظر گذروند، سپس با صدای بم و مردونه اش لب به صحبت باز کرد: _دوشیزه ایوانز... دوشیزه ایوانز. چشمای لیلی باز شد و با دیدن پروفسور معجون سازی با چهره گرفتهش رنگش به سفیدی گچ شد. _س...سلام پروفسور. صبح بخیر. اسنیپ با نگاه همیشگیش به لیلی نگاه کرد و بی تفاوت نسبت به اون روی پاشنه پا چرخید و به سمت در رفت سپس زمزمه کرد: _پایین منتظرتم. حاضر باش.
_چشم ولی کجا میخوایم بریم؟ اسنیپ بدون گفتن کلمه ای از اتاق بیرون رفت و درو با ضرب بست. لیلی مات و مهبوت به در خیره شد ولی بعد بلند شد و پیراهن گلدارش رو پوشید و جوراب های بلند سفید و کفش هاش رو پوشید و در این بین دستیم به موهای شلختش کشید و با کش بست، بعد با عجله هرچه تمام از پله ها پایین اومد. _من حاضرم. اسنیپ سرشو تکون داد:_ خوبه. زود باش. لیلی و سوروس به سمت کوچه دیاگون به راه افتادن... ***************** مدتی بعد وارد کوچه ای شدن که پر بود از مغازه و صد البته جادوگر و ساحره های بزرگو کوچیکی که هرکدوم به هدفی اونجا قدم میذاشتن. لیلی محو عجایب کوچه بود نه با صدای غرشی از پشت سرش به هوا پرید و زیر ردای بلند اسنیپ رفت و محکم خودش رو به اسنیپ چسبوند. چشمای اسنیپ از تعجب گشاد شده بود ولی با انزجار صداش رو صاف کرد و به لیلی نگاه کرد.
دختر میلرزید و قلبش مثل گنجشک میزد؛ اسنیپ نتونست به اون منظره لبخند کمرنگی نزنه که البته دوام چندانی هم نداشت. صداش سرد و تاریک بود:_ لیلی کافیه! نمیخورتت! لیلی که تازه متوجه کاری که کرده بود شده بود، گونه هاش به رنگ آلبالو شد و از اسنیپ فاصله گرفت. _ال...البته... اسنیپ بازدم عمیقی بیرون داد و دست لیلی رو گرفت:_ مهم نیست. اسنیپ و لیلی به گرینگتوز رفتن و بعد از تبدیل پول ماگلی به گالیون از بانک خارج شدن. خرید ها رو یکی یکی انجام دادن تا بالاخره فقط مونده بود چوبدستی و حیوون خونگی. _خب دوشیزه ایوانز... قصد خرید یک حیوون خونگی رو داری؟ _امممم، نه یعنی آره ولی نه الان. _یعنی چی؟ ابروی اسنیپ با کنجکاوی بالا رفت. _خب من دنبال یه گربه خاصم، یک گونه اصیل و کم یاب گربه با چشمای سبز یشمی و خز سیاه. اسنیپ به فکر فرو رفت و بعد سرش رو تکون داد:_ خیلی خب، پس باید به مغازه الیکندر برای خرید چوبدستی بریم. لیلی سری تکون داد و به همراه اسنیپ به سمت آخرین مغازه قدم برداشت. اتفاقات امروز برای لیلی خوشیون بود و تصمیم گرفت به سبک خودش از معلم مرموز و ترسناکش تشکر کنه...
*و این بود پایان این پارت...