
آنیا: چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم. همش انگار همین ۱ ثانیه پیش اتفاق افتاد. پدر با استفاده از دامیان پدرش رو کشوند خونه و بعد تیراندازی... (دختر جون بیدار شدی؟) نگاهی به زن کردم. پرستار زیبایی بود. (چه اتفاقی افتاده؟) در باز شد و صدای مردونه ای گفت:( تازه از کما دراومده؟) سرم رو گرداندم و نگاهم به دامیان افتاد. (دامیان؟!) صدام آروم و گرفته بود. (لطفا ما رو تنها بذارید) لحظات در سکوت سپری میشد.(۲ سالی میشه!) (۲ سال؟)(آنیا تو واقعا کی هستی؟ توایلایت پدر تو بود؟ تو خانواده ای نداشتی؟ تو یک جاسوسی؟)(من منظورت رو...)(چیزی نگو! تا کارای ترخیصت انجام میشه حاضر میشی) در بسته شد! چرا نتونستم ذهن دامیان رو بخونم؟ ۲ سال؟ به آینه بغل تخت نگاه کردم. من خیلی بزرگ شدم! پرستارا در لباس پوشیدن کمکم می کردند. بعد از چند ساعت انتظار بالاخره سوار یک ماشین شدم. میدونستم دامیان منتظرمه. داخل ماشین حرفی رد و بدل نشد. سرعت ماشین زیاد بود و بالاخره چلو یک دروازه ایستاد. (پیاده شو) لحنش پر از غم بود. قدمام آروم تر از اون بود. سعی کردم سرعتم رو باهاش هماهنگ کنم.
(اینجا کجاست دامیان؟) به یک تاب اشاره کرد. همه جا پر از مه بود. نشستم و اونم نشست .(۲ سال بود که تو کما بودی!.. اون شب پدرم اومد و با توایلایت دعوا راه انداخت. برادرم پشت مدرم ایستاده بود. نایت فال آروم به برادرم نزدیک شد و برای اینکه دعوا تموم بشه یک اسلحه رو سرش فشار داد. تو انگار هیچی نمی دونستی! نمی دونستی دارند چیکار می کنند! همون لحظه اون زن... یور بود اسمش؟ به پدر حمله کرد. نیرو ها کمین کرده بودند! همشون برای کشتن پدری که ازش به اندازه کل دنیا متنفر بودم، آماده بودند! تو جیغ میزدی! سعی کردی بفهمی چه خبره ولی نایت فال ساکتت کرد. گلوله ها رو به جاهای حیاتیت نزد ولی اوضاعت... منم مثل تو اون موقع گیج و عاشق بودم. توایلایت فریاد زد! همه ی این ۱۱ سال بخاطر چیزی به اسم صلح تلاش می کرده! تو پدر و مادری نداری! خواهر و پدرت دوتا جاسوس و پتدرت یک قاتل حرفه ای بود. چیزی از این بیشتر میتونست قلبمم رو خرد کنه؟ اینکه تو با بدن تیر خورده جلوم بودی و این ۱۱ سال من عاشق کی بودم؟ پدرم با اون جاسوسا درگیر شد و بعد جلو چشمام کشته شد... نفرتم داشت میمرد! پدرم قبل از مرگ تقلا کرد که جون برادرم رو نجات بده! هیچکس حواسش به یک جسد نیمه جون نیست!
نایت فال با اشک داشت تو گوش برادرم زمزمه می کرد! و بعد پدرم با آخرین جونش یک مامور رو کشت. اونو فرستاد میش خواهرش! برادرم عاشق بود؟ نمیدونم ولی خوب یادمه که جلو چشمام جسد پدر رو متلاشی کرد و فریاد میزد: نمیبخشمت! نمیبخشمت! چرا نمی بخشید؟ چرا اون لحظه پدرم یک قهرمان برام بود؟ جنگ سرعت می گرفت! جاسوس ها فرصتی برای برد نداشتند و من فقط بین اون همه خون میخواستم تو رو نجات بدم. توایلایتی که پدرم رو کشت کمکم کرد با تو فرار کنم. تو کامل بیهوش بودی! مامور های امنیتی رسیدند. هیچکس پیش بینی نکرده بود که جاسوسا به این شکل مرگبار کشته بشن. اون شب بعد از اینکه من با تو فرار کردم کل ساختمان منفجر شد. تمام زندگی شاد منم منفجر شد. یک بچه ۱۷ ساله چیکار میتونست بکنه؟ برادر و پدرش مرده بودند! و عشقش تو دستاش داشت جون میداد. من تا بیمارستان دویدم و دوسال منتظر بودم! دو سال تا اینکه بهوش بیای و بفهمم منم قربانی نقشه ات بودم؟) مه از بین رفته بود. یک عالمه قبر اونجا بود. (همه مردند؟) (همه! هیچکس نمی تونست در برابر اون انفجار دووم بیاره! میدونی بهش چی میگن؟ اسمش رو گذاشتن حادثه صلح مرگ آور! انفجار صلح و... الان همه تو صلح هستند ولی این صلح ارزش این همه زندگی رو داشت؟)
(من از بچگی بخاطر نقشه توایلایت سعی کردم نزدیکت بشمو بعد عاشقت شدم! درسته! من آنیام! نمیدونم بچه کی هستم یا فامیلیم چیه! عاشق دامیان دزموند شدم و بعد... اون جاسوسا خانواده ام شده بودند! آنیسا یا نایت فال ، یور و در نهایت توایلایت خانواده ام شده بودند ولی الان دوباره بدون خانواده شدم؟)(شدیم! مادرم نتونست مرگ شوهر و پسرش رو تحمل کنه!...)(پس میشه باهم یک خانواده بشیم؟)(من و تو)(عشق من دروغ نبود دامیان!) چشمام بسته شدند و وقتی باز شدند...(یک حلقه رو تاب هست ! هر وقت خواستی دزموند بشی، خبرم کن!) قدم های دامیان که ازم دور میشد... بالا سر قبر ها قدم زدم. زیاد بودند ولی من اسم ۳ نفر رو میخواستم. بالای قبرشون ایستادم و دستی روشون کشیدم. من کی هستم؟ من فقط آنیام؟ مگه نه؟ دیگه ذهن خوانی هم در کار نیست! به سمت تاب رفتم. حلقه رو برداشتم و دور انگشتم تابش دادم! (دوستتون دارم مامان و بابا و خواهر!) و به سمت دامیان دویدم. صلح با مرگ عزیزترینا به وجود میاد؟ من دیگه نیازی به صلح ندارم! الان یک خانواده ثابت هدارم؟ نمیدونم! قدم هام تندتر شد! من یک خانواده رو براب بار دوم از دست نمیدم! (من هنوزم رز صورتی دامیان دزموندم!) صدام به قدری بلند بود که کل دنیا شنیده بودند. (پس دنبالم بیا رز کوچولو)...پایان:)
ببخشید بخاطر دیر شدن!!!! بنظرتون پایانش خوب بود؟ ممنون میشم شیپ بعدی گه ازش داستان میخواین رو برام تو کامنتا بگید. آریگاتو:)))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فقط مرگ لوید من رو کشت
بعد ای کاش یور از ماجرا خبر نداشت و یه خواهر دیگه اضافه نمیشد
اولش می خواستم اینجوری کنم ولی خب...پشیمان گشته
چراااا چرااااا چرا باید خانوادهاشون میمردن😭
چرااااااا😭
یکی به من بگه... چرااااا😭
من نمیتونم تحمل کنمممم😭
نههههههههه😭
باز حداقل خانواده ی دامیان زنده نموند... اوکی
ولی انیا.... عرررررررررر😭
نفس عمممممیقققق
چطوری نفس عمیق بکشمممم😭
عالییییییییییییییییییییییییییی
مرسییییی
دوست داشتم🥺🥺
خیلی وقته دارم داستانشو دنبال میکنم و خیلی دوستش داشتم چرا تموم شدددد🥺🥺😂
خودمم دارم یه داستان آنیا دامیانی مینویسم هنوز در دست بررسی ناظرانه🤦♀️🤦♀️
کلا 6 ساعته اومدم تستچی 4 تا تست ثبت کردم در دست بررسی
یه نظرسنجی هم گذاشتم
لطفا به پروفم سر بزنین میسییی
راستی دنبال شدی + لایک
😍😍😍😍
پیشنهاد من هم اینه: ری و اما تو نورلند موعود
واییی مرسییییی
میگم... شنیدم گذشتن فن فیک ممنوع شدههه😭😭
چطوری ناظرا پستتو تایید کردن؟
و میگم یه چیز دیگه😂
حدودا چقد طول میکشه که هر پست تایید بشه :|
چرا من سر این پارت دارم خودمو جیر میدم؟🗿💔🥲
عیبی نداره طبیعیه😑😐😊
🥲🥲🥲بوک خیلی خوبی بود
ولی سریع تموم شد
خیلییی قشنگ بود :))
مرسیییب
عاااااالی بود
مرسییییی
برای شیپ بعدی پیشنهاد نداری؟
انیمه ناکجا آباد موعود اما و نورمن
میشناسی؟
یسسسسسس
اوکی اما و نورمن دوس دالم
سوکوکووووووو
سوکوکوووو
سوکوکوووو
اوکیی
خوب بود.
مرسییی دیگه دیدم اینقدر دیر به دیر منتشر میشه تمومش کنم سریع
برای شیپ بعدی پیشنهادی نداری؟
مسخره نکنیا ولی لوفی و نامیی،
خودم عاشقشم چرا باید مسخره کنم؟؟؟
چشم نطر بقیه رو بشنوم حتما سعی میکنم بنویسم