صدای جیغ آیلین و سپس صدای قدم های شتاب زده ی پرستار به گوش میرسد پرستار آشفته خود را به میز میان راهرو میرساند و زبان باز میکند _چند تا پرستار بفرس اتاق شماره دو دکترشم صدا بزن داره به دنیا میاد سریع باش چند دقیقه بعد آیلین را به اتاق عمل برده بودند دردی طاقت فرسا تمام وجودش را پر کرده بود و فریاد هایش تمام اتاق کوچک را چند دقیقه بعد فریاد های آیلین آرام شد و جای خود را به صدای گریه ی کودک داد پسرش به دنیا آمده بود و همسرش کیلومتر ها دورتر بی خبر از دار دنیا به کارش مشغول بود کسی چه میدانست شاید روزی همین پسر به اسطوره ای باور نکردنی تبدیل می شد
8 سال از آن واقعه میگذرد به سالن همان خانه ی کوچک باز گشته ایم آیلین میان اتاق ایستاده صورتش پر چین و چروک تر چشمهایش کم فروغ تر و موهایش جو گندمی تر شده لباس چین داری به تن دارد و با انزجار به مرد روبرویش نگاه می کند و فریاد میزند توبیاس هم قد آیلین است موهای خرمایی رنگ و پریشانی دارد که تارهای نقره ای در میان آنها برق میزند صورتش بر خلاف صورت همسرش گرد است و سبیل پر پشتی روی لب بالایی اش را پوشانده دکمه های بالایی پیراهنش باز است و آستین هایش را تا بالای آرنج تا کرده دست هایش را با شدت تکان میدهد چشم ها و گوشهایش به سرخی میزند و سعی می کند بلندتر از همسرش فریاد بزند اتفاق غریبی نیست سالهاست که زندگی در این خانه چیزی بیشتر از نزاع و تلخی نیست آنطرف تر چشمی از لای در این منظره را نگاه چشم مشکی رنگ و خیس تنها فرزند خانواده پسر کوچک میبیند و میگرید وجودش پر شده از اشک و ترس و تمرکز! بله درست است تمرکز
تمرکز برای قولی که به مادرش داده بود نمیخواست کاری کند که پدرش را بیشتر از این عصبانی کند آخرین باری که کنترل اعصابش را از دست داده بود نزدیک بود پدرش به دست مبل خفه شود و ترس ترس از اینکه هر آن پدرش به سمت اتاقش حمله ور شود ترس از یک کابوس قدیمی ترس از اینکه خودش دلیل این روزهای آشفته باشد و اشک برای دیدن صحنه ای که هیچگاه عادی نمیشود هرچقدر که از زمان اولین خاطراتت با آن بزرگ شده باشی این صحنه ها بر قلبش خراش می انداخت اما میخواست ببیند چیزی نمیگذاشت در را ببندد و شاید کنجکاوی و شاید چیز دیگری اما هرچه که بود پسرک را بر جای خود باقی گذاشته بود دقایقی چند به صحنه ی پیش رویش خیره شده بود و اشک و می ریخت به ناگه مادرش با قدم های بلند به سمت در آمد و در را بهشدت بست _بهت گفتم تو اتاقت بمون سوروس
پسرک چند ثانیه ای به در خیره شد و به فریاد هایی که بلندتر از پیش به نظر میرسیدند گوش داد آن نیروی عجیب از بین رفته بود حال میتوانست از آن مهلکه بگریزد به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد هنوز کاملا بیرون نرفته بود که بازگشت از زیر کپه ی خرت و پرت هایش چیزی بیرون کشید که ظاهراً یک پلاستیک مچاله شده بود به سمت پنجره بازگشت یک جفت کفش بند دار قهوه ای را از پلاستیک بیرون آورد لبه ی پنجره نشست کفش هایش را پوشید و بیرون پرید به محض اینکه پایش به زمین رسید با تمام سرعتی که داشت به شروع به دویدن به سمت مقصدی نامشخص کرد
اولا اینکه ببخشید دیر شد راستش گیر کرده بودم برای ادامه دادنش برای همین می خوام از همین الان یک چیز مهم رو بگم شما تو این داستان چیزای تکراریه زیادی میبینید این یک داستان عادی نیست در واقع یک جور زندگینامه است برای مثال همه ی ما میدونیم نزدیک بوده سیریوس سوروس رو بکشه ولی هیچکدوممون نمیدونیم این اتفاق دقیقا چجوری بوده حالا با توجه به این قضیه تو کامنتا بگید ادامه بدم یا نه