خب بچه ها من اومدم با پارت اول جوانه های غریب
از زبان دایان:چند سالی از اون ماجرا می گذشت با فک کردن به حسی که اون لحظه داشتم اشک تو چشام جاری شد غرق توی گذشته بودم که با صدای خانم چون هونگ به خودم اومدم:دایان دایان بیا کمک کن این لباسارو پهن کنم بیا دیگه زود باش ۵مین بعد کار پهن کردن لباسا تموم شد.خانوم چون هونگ گفت:دختر میخوام کمی باهات حرف بزنم بیا باشه ای گفتم درحالی که دوست داشتم تنها باشم رفتیم و توی آلاچیق نشستیم گفت:دایان؟من:بله گفت:هنوزم به گذشته فکر میکنی؟ساکت موندم گفت:دیگه وقتشه گذشته رو فراموش کنی و در زمان حال زندگی کنی شاید فکر کنی کسی درکت نمیکنه اما من درکت میکنم دخترم
باصدای نسبتا بلند گفتم:خانم چون هونگ اینو بدونید هیچکس نمیتونه منو درک کنه منی که فقط ۱۲ سالم بود که با صحنه مرگ خانوادم روبرو شدم رو درک کنه و با گریه بلند شدم و به سمت اتاقم که طبقه بالا بود حرکت کردم وقتی رسیدم درو محکم قفل کردم و نشستم و تکیه دادم به در با گریه گفتم:آخه خدایا چرا من؟چرا من باید مادری که گرم ترین بغل دنیا رو داشت بهترین بوی دنیا رو داشت و با گرفتن دستانش آرامش کل وجودم رو فرا میگرفت رو از دست بدم؟ تاوان کدوم گناهم بود؟چرا؟به چه دلیل؟ بعد کلی گریه و زاری چشام گرم شد و خوابم برد بعد پنج مین با صدای...
تموم شد امیدوارم خوشت اومده باشه برای گذاشتن پارت دوم باید لایک حداقل ۱۰ تا باشه و ۵ کامنت غیر تبلیغاتی😊ممنون بابت تماشاش بای👋