8-) 8-)
روز ها همین جور میگذشت و من با بچه ها صمیمی تر شده بودم یکی از بچه ها خیلی گوشه گیر بود و زیاد فعالیت نمیکرد، خیلی خیلی کم حرف بود انگار که افسردگی داشته باشه. رفتم تا باهاش حرف بزنم اما هرچی میپرسیدم جواب نمی داد و چیزی نمیگفت . رفتم پیش خانم رهبری و از اون در موردش سوالاتی پرسیدم اما اونم چیزی نمی دونست و میگفت از اول همین جوری بوده. این موضوع نگرانم کرده بود برای همین تصمیم گرفتم تا با اولیایش صحبت کنم. نامه ای دادم بهش و گفتم این رو به پدر یا مادرش بده و چند بار هم تاکید کردم که مبادا یادش بره .
خیلی ناراحت کننده بود من حتی اسمش رو هم نمی دونستم نه تنها من بلکه هیچ کس دیگه هم نمی دونست و همش با خودش بود حتی سعی نمیکرد که با کسی دوست سه و هر کی رو هم برای دوستی میفرستادم چند دقیقه نکشیده ردش میکرد که بره.
اون روز وقتی برگشتم خیلی دپرس بودم و حالم گرفته بود.همش به این فکر میکردم که مشکل چیه و از این جور چیزها. فردا وقتی به مهد رفتم همش منتظر بودم تا اون دختر بیاد اما زکی خیال باطل اون،اون روز رو نیومد واین ناراحتی منو چند برابر کرد. چند روزی گذشت ولی از اون خبری نبود.
بعد یک هفته اون بچه اومد تا دیدمش بغلش کردم و شروع به گریه کردم نمی دونم چرا ولی گریه ام گرفته بود نوازش کردم و گفتم ـعزیزم حالت خوبه؟ چرا این چند روز نیومدی؟ دلواپست شدم از دستم ناراحت بودی؟
یهو متوجه صدایی از پشت سرم شدم....
خب خب امیدوارم که تا اینجا خسته نشده باشید و بخواهید که ادامه داستان رو بخونید چالش :به نظر شما اون کس کی بود؟🤔🤔🤔
نظرات بازدیدکنندگان (2)