هیچی ندارم بگم💜💙
از 👅مایکل: لیلی بطری را به به من داد و گفت وقتی به مقصد و مرکز رسیدین باید بطری را روی کتاب بریزید و دره کتاب رو باز کنید یکدفعه برق ها رفت و صدای جیغ اومد من دست سوزان رو محکم گرفتم و بطری را هم محکم یکدفعه یک دست اومد و معجون رو کشید منم کشیدمش سمته خودم اون....اون.....اون نهههههههههههههههههههههههههههههههه
مامانم بود مری شوخی نمیکرد واقعا آنا اونها رو برای خودش کرده بطری رو ازش میگیرم و میگم مامان تو از آنا قوی تری باهاش بجنگ(دیالوگی که همیشه به کسی که تحت کنترله میگن🥺😭😭 و بدبختانه نشون میده قوی نیست🤣)مامانم میگه مایکل من نمیتونم مری میگه نه تو میتونی باهاش بجنگ اَااااااا(جیغ زد)میگم مری!بابا پشتش بود و کوبنده بودش رو زمین کناره لبش یکم زخم بود نهههههه میگم مجبورمون کردین و کله دیگ رو میریزم روشون و بیهوش میشن میگم نگهشون میداره یکدفعه
مامانم دیگ رو میزنه کنار ولی یک عالمه روح با لباس هایی شبیه الیزابت میان روح بزرگه میگه الیزابت!خودتی😢الیزابت میگه مامان🥺😥😢😭😭😭😭و میپرن بغله هم منم دلم مامانم رو میخواد😭😭😭یک روح که انگار ۱۶ سالست میگه تو لی لی رو بردار و برو ما حواسه اینها رو پرت میکنیم(اصلا انتظاره این رو نداشتین نه؟خانواده ی الیزابت رو بیارم اونوقت شما فکر میکردین مهم نیستن)الیزابت و لی لی پیشه مری و هری اون پشت نشستن و الکساندر و سم هم جای قبلی نگاهم به سوزان افتاد میگم سوزان میگه:بله؟گفتم کسی بهت گفته تا حالا محشری؟سرخ شد و گفت کسی تا حالا بهت گفته بامزه هستی و نگاهمون به هم افتاد و و خندمون گرفت یکدفعه چند تا ناخون از تو سقف زد داخله ماشین🥴😵😳آروم سرمون رو بالا میگیریم و سقف کنده شد(یعنی گند زدم تو صحنه عاشقانه🤣)یک گرگنما بود چنگ میزنه سرمون رو میدزدیم و باز سوزان گاز میده میگه کمربند هاتون رو ببندین قراره وحشته سافاری رو تجربه کنین و وحشیانه اینور و اونور میکنه تا گرگینه از سقف پرت شه ولی انگار نه انگار مثل چسب چسبیده بود یکدفعه یک لبخند شوم😈رو صورتش پدیدار شد گفتم نه گفت بله بله بله و گاز داد اونم با سرعته ۲۴۰ مایل بر یاعت(اندازه ی فلش)
یکدفعه ایست کرد و گرگینه پرت شد پایین مری اعتراض کرد بابا له شدیم😡حالا این مرکز کجا هست لی لی؟لی لی میگه آنا کجا رو بیشتر از همه دوست داره میگم فکر کنم بدونم و به بالا اشاره میکنم مری میگه خونه ی ما اون مقصده؟ لی لی میگه آره🥴سوزان گاز میده و میره اونجا رسیدیم به اونجا(۱۵ دقیقه بعد از👅الکس)تا جون دارم دیگه اصلا سواره ماشین سوزان نمیشم اصلا و ابدا مگه از جونم سیر شدم؟ آروم پیاده میشم و میگم دفعه ی بعد تو نمیرونی و میریم تو خونه اصلا شبیه خونشون نیست یکدفعه یک چیزی دیدم کتاب تا رفتم سمتش یکی گفت خب خب ببین کی اینجاست اون
ملکه بود؟میگم تو کی هستی میگه من ملکه ی (همونی که میدونید)هستم و شما قراره تاوان کارهاتون رو پس بدین و یکدفعه
خونه لرزید و تکون تکون داده شد انگار که زلزله اومده باشه🥴🤯😱😱😱یکدفعه خونه بلند شد و جیغ زد و هی تکون تکون خودشو داد مه هم هع غلط میخوردیم اینور و اونور خونمون جغد شده بود😱😱😱از خونه میپریم بیرون و خونه پرواز کرد و رفت میگم کتاب رو برد مری گفت نه و کتاب رو تو دستش نشون میده میگم ای روباه مکار
میگه خب باید بریم مرکز نه باید بریم مرکزه شهر یعنی برجه تسلا ۲(این برج برای رسوندن برق بدون نیاز به سیم بود تا اینکه یک انفجار شد و برج تسلا به فراموشی سپرده شد یک نفر قصد بازسازی تسلا رو داشت)آنا از اون برای رسوندن جادوش استفاده کرده و اون رو از اونوره شهر آورده وسط شهر
یکدفعه جیغ زدم لی لی داست محو میشد😱لی لی گفت دارم برمیگردم خونه شما باید بدونه من برید و ناپدید شد
از👅مری:یک جنگ در پیشه رو داشتیم ما ۷ نفر باید میرفتیم به جنگ هیولا ها سم گفت اینها قبلا اتفاق افتاده میگم منظورت چیه؟سم گفت وقتی تو مقصدی که لی لی بهمون گفت بودیم و الکس داشت با زامبی میجنگید من رفتم یک گوشه و صاحبه قبلی کلیدم رو دیدم بهم گفت دوسته مامانی بوده و قبلا با جده هممون دوست بوده بهم گفت اگه انگشتر ها رو به بالا پرت کنیم یک نیروی عجیبه نامرئي مثل لباس بهمون میچسبه ولی باید به نزدیک های آنا باشیم ما باید جنگ آخر رو ببریم(همه به افق خیری میشن)مری میگه سوزان تو برون سوزان میگه بزن بریمممممممممممممم🖕🏼
آنچه خواهید خواند:جنگ آخر رسیده -سم کلید رو بنداز- تنهامون نزاررررررررررررررررررر😭😭😭
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عااااااااللللللللیییییییی ببخشید چند وقتی داستان نمیخوندم😔
اشکال نداره گلم مرسی که خوندین💜💙