اینم پارت بعدی رمان من:)
از یه طرف فکر میکردم که چرا این اتفاق افتاد و از یه طرف دیگه ام ترسیده بودم و میخواستم زودتر به اتاقم برسم! وقتی اون سگ هم دنبالم دوید بیشتر ترسیدم و به محظ اینکه به اتاقم رسیدم درشو فقل کردم و رفتم زیر پتو قایم شدم،میخواستم به پلیس زنگ بزنم که یهو یه صدایی اومد که میگفت :« از من نترس من دشمن تو نیستم !لطفا در رو باز کن!» با ترس از پتو بیرون اومدم رفتم به طرف در و اونو بازکردم. سگ با ظاهری کیوت و بامزه جلو در نشسته بود🙂 وسوسه شده بودم که سگ رو محکم بغل کنم اما نکردم. در عوض پرسیدم:« تو کی هستی ؟؟»
«این عکس ورژن انیمه ای ساشاعه» سگ گفت:«من یک گلکس هستم:)» _گلکس کیه؟ ☆گلکس حیوونیه که بهت قدرت قهرمانی میده ^_^ گلکس به چه دردم میخوره؟؟ با این حرف سگ یکم سکوت کرد
با خودم گفتم :«یعنی الان داره به چی فکر میکنه؟» بعد سگ گفت :«گلکس ها میتونن تو شرایط اظطراری بهت کمک کنن» بعد یه فکر بکر به سرم زد! -میتونی کاری کنی که من دیگه تکلیفم رو جا نذارم؟؟😃 با خنده گفت:«این مشکل توعه، خودت باید حلش کنی:)» گفتم :« پس چرا اومدی اینجا؟؟»
سگ انگار که مادرم باشه، گفت:«ببین،امروز همه ی گلکس ها از دنیای گلکسی میرن بیرون و راه خودشون رو به این دنیا پیدا میکنن ^_^ هر گلکس به طور شانسی توی خونه ی یه آدم ظاهر میشه و تا آخر عمرش باهاش زندگی میکنه؛تو شرایط بد کمکش میکنه و همیشه باهاش میمونه» با این حرف هاش کمی احساساتی شدم ازش پرسیدم :«خب..... قدرتت چیه؟؟»
به نظرتون قدرتش چی بود؟ تو پارت بعد خواهید دید:)
بای:)
عالیییییی
😊😊😊😊😊ಥ‿ಥ
مرسی:)
جالب بود💗