
چشامو باز کردم و دیدم که افتادم روی زمین و هیونگ بالای سرمه _الکسا خوبی؟ _اخخخ.. اره خوبم _چیشد یهو؟! _راستش یه چیزی یادم اومد _چیییی؟! _اون روزیو که سونگمین داشت سر مامان و بابا داد میکشید و میگفت دست از سرم بردارن _پس برادرتو یادت اومد؟ _هوم اسم تو هوانگ هیونجین نیست؟ _چرااا یادت اومدههه؟_اره.... هیونجین بیشتر راهنماییم کن میخوام بیشتر چیزی به یاد بیارممم _برای الان بسه ساعت شیش میبرمت یه جایی که خاطرات بیشتری یادت بیاد _باشه....

ساعت شیش بود من اماده شدم و رفتم بیرون که با هیونجین بیریم بیرون ( هیونجین و الکسا بالا) _حاضری؟ _اوهوم بریم هیونگ رفتیم و سوار ماشین شدیم توی راه کلی حدس گمان میزدم که یعنی قراره کجا بریم وسط راه احساس کردم اینجا برام اشناس یهو سرم درد گرفت و یه چیزی یادم اومد:(_هی هیونجین کجا میریم؟ _حدس بزن _دریای متروکه بیرون شهررر _اره دقیقا_نمیدونم چرا همه از اونجا میترسن من که عاشق اونجام _یعنی از منم بیشتر دوسش داری؟ _هیونجینن باز شروع کردیا خودت میدونی هیچی برام مثل تو نمیشه... ) یعنی الان داریم میریم... _دریای متروکه؟ _چی؟! یادت اومد اونجارو؟ _هوم انگار پاتوقم بوده _اره فقط من و تو میریم اونجا همه... _میترسن از اونجا _اره ... اخخخ دوباره سرم درد گرفت و یه چیزی یادم اومد که ربطی به این موضوع نداشت:(_هی الکس گریه نکن اشکالی نداره مهم نیست اونا کین من که برادرتم_سونگی من یه عمر فکر میکردم اینا خانوادمن بعد الان باید بفهمم پدر مادر واقعیم کس دیگه این؟ تو خبر داشتی چرا بهم نگفتی؟ _تو افسردگیت خیلی شدید بود نمیتونستم یه غم دیگه هم توی دلت بندازم _سونگی لطفا تو...تو ترکم نکن خاهش میکنم_نترس من هیچ وقت ترکت نمیکنم ) یهو یه چیز دیگه هم از مغزم رد شد:(_تورو خدا لطفا حداقل بزارین برای اخرین بار سونگمینو ببینم_باشه ولی قفط پنج دقیقه بعدش میای این قرصو میخوری و کل زندگیتو فراموش میکنی وگرنه اون میکشم _باشه... باشه
رفتم تو اتاق سونگمین_الکس خوبی؟ کاریت نکردن؟ با دیدنش اشکام جاری شد و پریدم تو بغلش _سونگییی دلم برات تنگ میشههه_چ... چی میگی؟ _اونا میخوان اون کارو بکنن_چی؟ توهم میخوای بخوری اون قرص اشغالو؟ _مجبورم اگه نخورم هم تورو میکشن هم هیونجینو_گریه نکن درستش میکنم_نههه نرو خواهش میکنم بلایی سرت بیارن من خودمو میکشم _خیل خب الان.... واقعا قراره همه چیزو فراموش کنی؟ _اره .... سونگی یه کاری برام برای اخرین بار میکنی؟ _چی؟ _این نامه بده به هیونجین اگ هم کمک خواست لطف کمکش کن این کارو میکنی؟ _توش چیه؟ _یه درخواستی ازش کردم بهم بگو قول میدی؟ _اره قول میدم.....
زمان حال: _خوبی الکسا؟ _اره یکم سرم درد گرفت _باز چیزی یادت اومد؟ _اوهوم راجب اون روزی بود که میخواستن فراموشی بگیرم و فهمیدم اونا پدر و مادر واقعیمون نیستن _پس خیلی چیزا یادت اومده حالا پیاده شو رسیدیم از ماشین پیاده شدم و با هیونجین از صخره ها پایین رفتیم و روبه روی دریا واسادیم _وای واقعا چرا مردم از اینجا میترسن اینجا که خیلی قشنگه _نمیدونم میگن ارواح اینجا زندگی میکنن _جدی؟! چه مسخره.... و دوباره اون سردرد لعنتی و یه خاطره دیگه(_خیلی مسخرس من کل خاطره های خوبم اینجاست بعد مردم از اینجا میترسن _مهم نیست بجاش مال خودمونه _هیونگ یعنی یه روزی میرسه که واقعا اون جعبه رو از دل خاک در بیاریم؟ _معلومه فقط بزار تا از شر خانواده هامون خلاص بشیم بعد....... (_توی اشغال اینجا با اون پسره هوانگ چه غلطی میکنی؟ _چی پدر؟! _ارهه منم گمشو بیا تا نزدم لت و پارت کنممم _نمیام بیام که چی بیام تو اون خونه که عذابم بدی؟ _باشه پس دیگه برادرتو نمیبینی الان سونگمینو میفرستم پیش اون ننه بابای اشغالت_نهعهه با این کاری نداشته باششششش_اقای کیم چطور میتونین چنین کاری بکنین ؟ چرا دست از سمون بر نمیدارین؟_تو خفه شو....) (_الکسا خوبی؟ حال برادرت خوبه؟ _اره هردومون خوبیم سونگی نزاشت بابا بزنتم _هوف خیالم راحت شد _تو نگران نباش ما خوبیم پدر مادرت نگفتن چرا نیومدی خونه؟_نه اصلا براشون مهم نبود.....)
زمان حال:_الکسا خوبی؟ بازم سرت درد گرفت؟ _اره ولی خبرای خوبی دارم_چی؟ -کل خاطره های با هممونو یادم اومده همشو _حتی اون جعب.... _حتی اون جعبه که کنار اون درخت خاکش کردیم و اونجا بهم قول دادیم هروقت واقعا تونستیم بهم برسیم با لون حلقه های داخلش از هم خاستگاری کنیم _پس همرو یادت اومد_اره _خوبه خیلی خوشحالم_راستش الان که یادم اومده واقعا احساس میکنم که عاشقتم هیونجین _منم عاشقتم الکسا وحشتناک طوری که حتی نمیتونی تصور کنی.....
چطور بود؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وای عالی بود پارت بعد پلیز🤗❤️
بزودی
پارت چهار منتشر شد
خیلی خوب بود🍓🍀
منتظر پارت بعد خستم
ممنون
پارت ۴منتشر شد
بعدی
بزودی چند روز دیگه میزارم
ok
منتشر شد