
* آنیا* اخبار اون شب اعلام کرد که دایی یوری بخاطر خیانت حکم اعدامش توسط دزموند صادر شده بود. پدر به زور جلوی مادر رو گرفته بود که اونو نکشه. تو خونه انگار خاک مرده ریخته بودند. صدای گریه ها مامان همش تو گوشم بود. موقع خاکسپاری روی شونه های آنیسا گریه می کردم. تصویر یک خانواده عزادار : مرد مو طلایی که داره به همسر مو سیاه عزادارش دلداری میده و اون رو بغل کرده و خواهر کوچکتری که به شونه های خواهر بزرگتر تکیه داده . من تو مدرسه هم کم حرف شده بودم.*دامیان* من نگران آنیا بودم. اون مردی که پدرم کشت دایی آنیا بوده!یعنی اون ازم متنفره. ایده ام این بود که باهاش صحبت کنم:(آنیا) حتینگاهم نکرد. آنیا لطفا نگاهم کن. لطفا بهم توجه کن. ولی اون لحظه جز گریه روی صورت آنیا چیز دیگری نبود.*آنیسا* حالم از دیمن بهم می خورد. (اتفاقی افتاده خانم فورجر؟ )بهش محل نده آنیسا !(آنیسا) چی ؟ اون منو با اسم کوچیکم صدا کرد؟ بهش نگاه کرم.( من تحقیق کردم و فهمیدم یوری یک جورایی دایی تو حساب می شد، من متاسفم)(تاسف بدرد من میخوره؟ داییم زنده میشه؟با عذرخواهی تو به کجا میرسیم؟)
من...)(آقای دزموند ببخشید پاکن نیست بر روی اشتباهات ما!)(من...)(تو چی؟خانواده من از هم پاشیده تموم شد و رفت، الان به چی میخوای برسی؟)(من...)(اینقدر نگو من! فکر کردی من الان جقدر ازت متنفرم؟)با کشیده شدن تو بغلش ساکت شدم.(گریه نکن آنیسا)(تو...)(آنیسا تو دوست خوب منی)من از کی دوست این شدم؟؟؟(د...دوست؟)(بیا دوست باشیم و با هم پدرم رو به زمین بزنیم!)(پدرت؟)(آنیسا منم ازش متنفرم! راست میگم! بیا با هم بکشیمش)(دیمن من...) با باز شدن در و وارد شدن تامسون هر دو ساکت شدیم.(شما...شما دوتا دارید چیکار می کنید؟)دیمن با خشم گفت:(به شما ربطی داره؟)(اممم راستش برادرت با یک دختری اینجان!)(حتما اون لوناست) ولم کرد و پشت میز نشست. اشکام رو پاک کردم. با دیدن فردی که تو چارچوپ در بود شاخ در آوردم. اون اینجا چه غلطیمی کرد؟*آنیا* خدای من این چه کاری بود من کردم؟ *فلش بک* با گریه سر دامیان داد زدم:(کاری که پدرت کرد قابل بخششه؟ اون زندگی ما رو نابود کرد. چرا پدرت نمیمیره؟حالم ازش بهم میخوره .) با بوسه ای رو ل....ب.....م ساکتم کرد.(دامی...دامیان؟)(گریه نکن ، ناراحت نباش،که اگه تو از پدرم متنفر باشی منم متنفرم. اگه تو گریه کنی منم میکنم. آنیا پس لطفا بذار تا ابد از این چشم ها و موهات لذت ببرم)
هین بلندی کشیدم و تا جایی که تونستم سریع دویدم .ولی وسط راه داد زدم:(باباییییی!)*پایان* حالا لوییس بالا سرم بود. بازوم رو محکم گرفته بود کبود کرده بود.(تمومش کن!)(نمیتونم آنیا)(خفه شو لوییس!) با دیدن دامیان احساس کردم خوشبخترینم. (اگه نشم چی تو چی کار...) با کوبیده شدن چوب رو سرش ساکت شد و بعد روی زمین افتاد. سرخ سرخ شدم. روش رو کرد اونور.(میدونستی که لوییس عاشقت بود؟)(ابراز علاقه ی تو رو بیشتر دوست داشتم ) برگشت سمتم و با تعجب نگاهم کرد.(آ...آنیا؟)(درد داره...هق هق دردش زیاده ..) لبه ی پیراهنم رو تا زانوهام محکم کشیدم پایین اومدم سمتم و بغلم کرد.(تا من اینجام نترس )(ولی...)(من نمیذارم کسی رز صورتی من رو بچیند! مطمئن باش)(پسیعنی...)(من عاشقتم اینو مطمئن باش آنیای من)(ممنون که هستی دامیان) منو محکم بغل کرد. درسته از پدرش متنفرم ولی حتما خانواده ام از این خوشحال می شدند.(فلش بک به ۱۰ سال پیش)*آنیسا* آهنگ رو پلی کردم و نگاهش کردم. اون متوجه من نبود و رفت سراغ اون دختر مو سیاه.
یعنی نمیخواست با من برقصه؟ رفتم نزدیکشون ولی برا حرفشون قلبم خرد شد(یعنی تو از آنیسا متنفری؟ ولی اون دوست ماست!)(اه من هر واژه ای جز دوست براش دارم)(اههه...عاشقتم) چقدر بدم میاد از آدما. شب که برگشتم سازمان. ■ با تعجب نگاهم کرد.(گفتی کشتن میخوای یادم بدی!من آمادم)(۳ روز بعد) هم اکنون به دست ما رسید در مدرسه راهنمایی لاویزه در شب ولنتاین شاه و ملکه مراسم به قتل رسیدند. (نظرت چیه آنیسا؟)(من برای کشتن متولد شدم)(بازگشت به زمان حال) اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟ اون زنیکه به من اسلحه داد و الان با دامیان اینجاست؟ ( اینجا چیکار میکنی لوسینا؟) صبر کن لوسینا اینه؟ ولی اون باید بالای ۵۰ سالش باشه!( اوه سلام داماد عزیزم) لوسینا جیغ زد:(مامان!) وای پس لوسینا دخترشه؟ نگاهی به من انداختند.(آقای دزموند کار دیگه ای با من ندارید؟)(نه ولی بمونید....چیزی شده؟)دامیان با خشم گفت:(بابا اینجاست!)(پ...پدر)(درسته،اومدم بهتون بگم ۲ هفته دیگه شب تولد ۱۸ سالگی دامیان بعد اون میخوام شما ۲ تا و نامزدهاتون رو از کشور خارج کنم...)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد و نمیخوای بدی؟؟
عررررر اشک شوققققق
عالیییی :)
عالی بودددد🌸🌸🌸
تورو خدا پارت بعد رو بنویسس🥲🥲
عالی بود
عالییییی بود=)
زیادی خوب بودددد