
*دیمن* اون دختره بدرد می خورد. رزومه خوبی داشت ولی حقیقتش من نیاز به یک زن نداشتم. دیدم داره میفته زمین. حتی به سمتش قدم بر نداشتم ولی با دستاش جلوی برخورد صورتش رو با زمین گرفت.(متاسفم) نه! این صدا چرا اینقدر آشناست؟ من که میدونم لایسا مرده و این دختر لایسا نیست! نمی دونم ولی قبول کردم . شاید وجود یک دختر بدک نباشه! با باز شدن در و حضور تامسون جو اتاق از بین رفت. (تامسون ایشو همکار جدید ما خانم فورجر هستند) (خوشبختم منم تامسون هستم!) (منم خوشبختم) تامسون شروع کرد به سرخ شدن.(خانم فورجر نظرتون چیه با من بیاین و ...) ولی با کشیده شدن دست دختره از دستش سکوت کرد. سرش پایین بود و حرفی نمی زد . سرش رو بلند کرد و گفت :(ممنون از لطفتون من باید برم) شاید تامسون نفهمید ولی من اون قطره ای که چکید رو دیدم. *آنیسا* حالم داشت بهم می خورد. از لمس پسرا متنفرم. یک گوشه ایستادم و تو سطل آشغال بالا آوردم. (خانم فورجر؟) وای نه دزموند!(ب...بله)(لطفا بگید چی شد؟)(من فقط...فقط از لمس شدن توسط جنس مخالف مشکل دارم.)
(پس بیاین حداقل یک لیوان آب بخورید شاید بهتر شدید)(آقای دزموند میشه لطفا به آقای تامسون بگید که نزدیک من نشن؟)(ها؟...باشه)(ممنونم)حتی لحظه ی دیگری اونجا واینستادم. *آنیا* (این خوب نیست) (حالا حتما باید باهات ست باشه؟) لبم رو گاز گرفتم و گفتم:(مگه بده که ست باشه؟)(نه بابا راحت باش) *دامیان*گیر داده بود که باید ست کنیم.( همین خوبه دیگه)(آرههههه به لباسم خیلی میاددد عالیه عزیزم)(چیزی گفتی؟)دستاش رو گذاشت رو دهنش. نمیدونم ولی تبدیل به گوجه شدم.*آنیا* این چی بود من گفتم؟ نباید اون فیلم عاشقانه رو دیشب می دیدم.(آنیا بیا فقط بریم) کل راه کسی حرف نزد . منو جلوی در خونه پیاده کرد. می خواستم از ماشین برم پایین ولی نمی تونستم.(چیزی شده؟) خدای من! من نباید عاشقش بشم! از ماشین پریدم پایین و بدو بدو رفتم تو خونه. قلبم تند تند میزد.*دیمن* *فلش بک* سریع وارد خونه شدم و داد زدم:( من برگشتم ) خدمتکار گفت:(خوش آمدید ارباب جوان)(لایسا هست؟)(بله دارند با لرد دامیان بازی می کنند)(ممنون) دویدم سمت اتاق دامیان. خیلی وقته که عاشق پرستار دامیان شدم. اون موهای صورتی بدون مانند و چشم های درخشانش.
اون لبخندی خوشگلش.(اوه سلام ارباب جوان)( قرار شد صدام کنی دیمن!...دامیان کجاست؟ )(روی تخت خوابش برده)نشستم روی زمین و گفتم:(لایسا تو چند سالته؟)( من ۲۷ سالمه)( خواهرت چند سالش بود؟)(اون ۹ سالشه)( میخوام وقتی بزرگتر شدم باهات ازدواج کنم.)(ولی...)(لایسا تو اولین و اخرین عشق من خواهی بود)(ازت ممنونم دیمن)*چند ماه بعد*(تو چیکارش کردی پدر؟)(میخوای بدونی؟)(شما محبورید به من و دامیان بگید )(بیارش) خدمتکار با یک کیسه سیاه وارد شد. درش را باز کرد و یک سری لباس خونی روی میز گذاشت(اون بخاطر عشق غلط تو کشته شد،حالا با لوسینا نامزد میکنی؟)(هیچ وقت بخاطر خواهرم نبخشیدمت و بخاطر این ازت تا آخر عمر متنفر میمونم)(باشه متنفر بمون ولی وظیفه ات رو در قبال دزموند ها فراموش نکن)*پایان فلش بک* (صبح) امروز اولین روز حضور اون دختره بود. شباهت بیشتر از حدش به لایسا باعث می شد سردرد بگیرم. پشت میز منتظر بودم که در زده شده.(نظرت چیه دیمن؟)(هان؟ تامسون چرا اینقدر به خودت رسیدی؟)(خب امروز اولین روز حضور آنیسا فورجره)(پس روش ک.ر.ا.ش زدی؟)(نه اون فقط یک دختر دیگه است که قراره باهاش بازی کنم)
(اه!خدای من)(به هرحال الان کجاست؟)(داره با وظایفش آشنا میشه بعد باید یک کاری که بهش سپردم رو انجام بده تا توانایی هاش سنجیده بشه)(خوبه پس میرم سراغش)(تو همینجا بشین من میرم)(باش)...سخت مشغول کار بود. در را زدم و وارد شدم(خب چطوره؟)(کار شما تموم شده دارم گند های ناظر مالی قبلی رو درست میکنم)(خوبه) سرش رو اورد بالا و با نگاه متمرکزانه ای بهم خیره شد. چرا یک لحظه تصویر لایسا اومد جلو چشمام؟ حرکاتم دست خودم نبود. نزدیکش شدم و موهای صورتیش رو نوازش کردم.با تعجب نگاهم می کرد.همون لحظه موهاش رو تو دستم مشت کردم و کشیدم(اینجا محل کاره خانم فورجر پس مطمئن باش با هر مردی جز مواقع اضطراری حرف بزنی اخراجی!)(ب...بله)*آنیسا* وقتی رفت تا جای که تونستم موهام رو شستم. بهش الکل زدم. مردتیکه دراز قهوه ای. بالاخره کارام تموم شد.مگه میشه فساد تو یک شرکت نباشه. حالا وقتشه بشم مامور نایت فال خودمون. از شرکت خارج شدم. تغییر قیافه دادم.[ماموریت امروز: مامور اطلاعات حزب وحدت ملی را با توایلایت دستگیر کنید] پس بالاخره وقتش شد....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بودد
مرسیییی
چرا حس میکنم آنیسا خواهر لایساعه؟
به هر حال عالی بود 👌🏼
لالالا
سلام کیوتی تستت جالب بود
لایک شد
میشه تست آخرم (حقایق سینمای هالیوود ) رو لایک کنید💎👑
عالیییی بوددددددد❤️
مرسییییییی