به عنوان یک ایرانی ، وظیفه ما این است که اسطوره های خود را بشناسیم.... اولین داستان از کتاب شاهنامه ، نخستین پادشاه جهان، کیومرث
طبق گفته فردوسی ، کیومرث که نخستین انسان جهان بود ، از دل کوه ها و بیابان ها پدیدار میشود. او نه از پدر و مادری زاده شده و نه کسی او را به پادشاهی دعوت کرده است. او نخستین سروری است که خود به خود از میان مردمان نخستین برمیخیزد و فرمانروایی را آغاز میکند. فردوسی میگوید که نیرویی الهی و با شکوه پادشاهی از همان ابتدا بر چهره ی کیومرث میتابد و این نور الهی آنقدر قوی است که همه موجودات او را به چشم یک رهبر میبینند او برخلاف پادشاهان بعدی که تاج زرین و دیبا م یپوشند، لباسی از پوست پلنگ بر تن میکند این نشان میدهد که او هنوز با طبیعت و جانوران پیوند دارد زندگی اش ساده و کوهستانی است
همه آفریده ها ، از انسان و دیو گرفته تا حیوانات وحشی ، همگی به فرمان او هستند و هیچ جنگی در کار نیست و همه چیز در آرامش مطلق به سر می برد و حتی حیوانات وحشی ، در کنار او مثل گوسفندان رام هستند فردوسی این دوران را دوران آبادانی و شادی میخواند. هیچ کسی در جهان جز کیومرث تاجی بر سر ندارد و همه موجودات از عدالت و مهربانی او به وجد آمده اند. نظم نخستین جهان به دست او برقرار میشود و کسی جرئت سرکشی ندارد
پس از مدتی پسری به نام سیامک برای کیومرث به دنیا آمد که بسیار خردمند و دلاور بود و کیومرث او را جانشین خود میدانست..وقتی اهریمن دید که جهان زیر فرمان کیومرث است خونش به جوش آمد. اهریمن از این نظم و آرامش به خشم آمد و تصمیم گرفت کیومرث را بیازارد اما خودش جرئت نکرد مستقیماً با کیومرث بجنگد چون ایزد از او محافظت میکرد. پس اهریمن از دل تاریکی پسری زشت و سیاه از خود زایید و دیو سیاه را به جنگ با کیومرث فرستاد
در این زمان سیامک به جوانی رشید و دلاور بود. سیامک با شنیدن خبر آمدن دیو سیاه خود را برای نبرد آماده کرد. سیامک برای این جنگ لشکری از انسانها جمع نکرد؛ بلکه از جانوران و حیوانات وحشی سپاه تشکیل داد. سیامک با لشکر اش استقبال دیو رفت. دیو سیاه نیز لشکری از دیوهای زشت اهریمنی داشت. جنگی سخت بین آنها شکل گرفت.. اما در میانه جنگ دیو سیاه که بسیار غولپیکر و زورمند بود، خود را مستقیماً به سیامک رساند. سیامک با شجاعت تمام به جنگ دیو رفت اما دیو سیاه با یک ضربه سنگین سیامک را به طرز فجیعی کشت.
وقتی خبر مرگ سیامک به کیومرث رسید، زجه زد از اسب به زمین افتاد. کیومرث با دستان خود پیکر سیامک را در دل کوهستان به خاک سپرد سپس نوهاش هوشنگ یعنی پسر سیامک را به نزد خود فراخواند و به او گفت «تو» باید انتقام پدرت را بگیری لشکری تشکیل بده و سر آن دیو سیاه را برای من بیاور. در این مدت ، کیومرث، همه سپاهیان، مردمان و حتی حیوانات یک سال تمام در سوگ سیامک نشستند. فردوسی در این باره می گوید:((همه جامه ها چاک زدند و موی کندند و از خوردن و خندیدن دست کشیدند)) کیومرث موی سرش را از غم سپید کرد و دیگر هرگز لبخند نزد تا زمانی که انتقام پسر اش گرفته شود.
بلاخره بعد از مدت ها انتظار ،زمان انتقام فرا رسید...هوشنگ با لشکری از دلیران به جنگ دیو سیاه رفت. پس از نبردی سخت دیو را شکست داد و سرش را از تن جدا کرد و نزد پدر بزرگ اش کیومرث آورد. کیومرث با دیدن سر دیو کمی آرام گرفت و سپس هوشنگ . را به جانشینی خود برگزید و از جهان چشم پوشید (چند روز بعد از دنیا رفت)
محشر بودددد
💛💛💛
سخنگوی دهقان چه گوید نخست
که نام بزرگی به گیتی که جست
___
عالی بود!🌷
خوشحالم دوست داشتی✨