خب درودددد خوش اومدید به ی پست دیگه..هدف اصلی این سفر رفتن به تبریز بود.که اون وسط وسطا ی اتفاقات دیگه ای افتاد که با هم دیگه تو اسلاید های بعدی میبینیم. بزنید بریم🧚🏻♀
قضیه از اونجایی شروع شد که خیلی عادی تو بلاگ نشسته بودم داشتم با بچه ها حرف میزدم که یهویی مامانم برگشت گفت قراره بریم تبریز.اولش خیلی خوشحال شدم واقعا ولی بعدش ی ضد حال خیلی بزرگ خوردم.مامانم گفت که قراره با خانواده داییتو و خانواده خالت بریم(😭) خلاصه که بعد از کلی ناراحتی و غر زدن درون بلاگ(واقعا اینکه جایی رو داری مثل بلاگ که توش غر بزنی عالیه🥳)پاشدم برم وسیله هامو جمع کنم دوش هم بگیرم ولی قبلش یهو یادم اومد چون مسافرتیم نمیتونم ی جلسه از کلاس تئاترمو شرکت کنم مامانم بهم گفت زنگ بزن مربیتون بهش بگو.منم با هزار تا مامان تروخدا خودت زنگ بزن و فلان و اینا آخر سر موفق نشدم و مجبور شدم خودم زنگ بزنم(😭²) (این اسلاید تصویر خاصی نداره متاسفانه)
دیگه وسایلو جمع کردیم و صبح اسلاید قبل شد(یعنی فردای اون روزی که مامانم بهم گفت میخوایم بریم سفر) قبل رفتن رفتیم دیزی رو سپردیم دست مادربزرگم و چیزای لازمو بهش گفتیم و حرکت کردیم سمت تبریز. ساعت حدودای ۹ اینا بود و چندتا عکس رندوم از آسمون هم گرفتم. دیگه ما حرکت کردیم و نزدیکای اردبیل بودیم که زنداییم(ترک هستن و اهل مشگین شهر)گفت بریم ی سر به خونه مامان باباش بزنیم و خستگی در کنیم.ما هم رفتیم اونجا.
به زور راضیمون کردن ناهارم اونجا بمونیم و دستشون درد نکنه.مامانمو و زنداییم و خالم با هم و آقایون هم با هم خواستن برن آب گرم.از ما بچه ها هم پرسیدن هیچکی دوست نداشت بیاد. و بله خونه تنها مونده بود دست ۷ تا بچه-زمین و زمان داشت یکی میشد که بقیه برگشتن.دیگه قرار بود حرکت کنیم بریم سمت تبریز که به زورررررررررر اجبارمون کردن شب هم بمونیم که از ی طرف بریم جاهای دیدنیه مشگین شهر هم ببینیم.فردا صبح شد و خواستن ما رو اول ببرن شهر یری(مطمئن نیستم درست نوشته باشمش اگر اشتباه بود دیگه به بزرگی خودتون ببخشید🙏🏻)ی جایی رفتیم با ی عالمه مجسمه های سنگی که واسه ۸ هزار سال پیش بودن.عکسشونو اینجا میزارم(اگر اطلاعات خاصی دارین دربارشون تو کامنتا بگین دیگران هم استفاده کنن🙏🏻)
رفتیم ی سر به پل معلق هم زدیم.خیلی کیف داد واقعا.ی سری عکسا هم اینجا میزارم.زیپ لاین هم سوار شدم که متاسفانه کیفمو کلا دادم مامانم برام نگه داره نتونستم عکس بگیرم. دیدیم ای وای داره دیر میشه و دیگه خداحافظی کردیم با مامان بابای زنداییم و دیگه واقعا حرکت کردیم سمت تبریز.این وسط هم پدر گرامی رفت ی سری چیز میز گرفت که منو خواهر برادرم گشنمون بود دهنمونو ببندیم-(اون شیر و کیکه) چندتا عکس هم از طبیعت مشگین شهر میزارم.
خلاصه رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به تبریز.ی جای خیلی قشنگ با مردم مهمون نواز.رفتیم هتل و برای خوش آمد گویی برامون شربت آوردن که واقعا خیلی چسبید.بعد از ی ذره استراحت زدیم بیرون . من تشنم شده بود و به مامان بابام گفتم که من تشنمه و اونا هم رفتن بگیرن.منم باهاشون رفتم تو. و در کمال تعجب دیدم مامان بابام دارن خیلی خوب ترکی حرف میزنن و با قیافه ″😦″ داشتم نگاهشون میکردم.وقتی اومدن بیرون ازشون پرسیدم وا شما ها از کجا ترکی بلد بودین و یهو یادم اومد آهااااا مامان بابای من دانشگاهشون رو تبریز قبول شده بودن(همونجا هم با هم آشنا شده بودن)برای همین بود خوب ترکی حرف میزدن. و حتی شاید باورتون نشه ی آقایی از بابام آدرس پرسید و اون هم بهش جواب داد. همچنان داشتم با قیافه ″😦″ نگاهشون میکردم. بگذریم.... میخواستیم بریم از مقبره الشعرا هم دیدن کنیم که اون وسط وسطا به چندتا بازارچه و مغازه هم سر زدیم . من از اونجایی که بالم لبمو یادم رفته بود (چیزی نیست حافظم با 🐟 برابری میکنه👍🏻) و اونچیزی که میخواستمو پیدا نکردم این وازلین لب کوچولو و بامزه و خوشبو رو انتخاب کردم . ی گردنبند صدفی هم گرفتم و خواهر کوچیکم ی جعبه مداد رنگی و منم هایلایتر و ماشین حساب گرفتم بقیه هم چیز میز گرفته بودن ولی تنها کسی که باهام همکاری کرد خواهر کوچیکم بود(😕)
دیگه رسیدیم مقبره الشعرا و رفتیم داخل موزه استاد شهریار. ی عالمهه عکس گرفتم که بله همینطور که مشاهده میکنید این اسلاید پره عکسه. کلی چیزای قشنگ توش داشت که تا جایی که میتونستم سعی کردم عکس بگیرم.
و رفتیم ی سر به مسجد کبود هم زدیم . ی آقایی اونجا بود که برامون توضیح میداد و ی گربه ای هم اونجا بود که اجازه میداد بازدید کنندگان نازش کنن و خلاصه با همه دوست بود و کسی که برامون توضیح میداد هم ی لیزری داشت که یک سره باهاش با گربه بازی میکرد. فردی که داشت توضیح میداد از گذشته این بنا برامون گفت و ما هم با دقت داشتیم نگاه میکردیم و گوش میدادیم .
همونجا داخل مسجد کبود ی جا بود یادگاری های خیلی قشنگی میفروخت و ما هم رفتیم و ازشون چیز میز خریدیم . من ی گردنبند شکل گل گرفتم بقیه هم ی سری خنزل پنزل دیگه مثل عروسک و مگنت و ماگ و اینجور چیزا . از اونجا براتون کلی عکس گرفتم .
دیگه خسته شده بودیم و حسابی گرممون بود رفتیم و من ی آب طالبی خنک زدم در بدن . دیگه دیدیم داره شب میشه و رفتیم هتل و ی ذره استراحت کردیم و دوباره واسه شام رفتیم بیرون . رفتیم ی رستوران و نتونستم از غذا عکس بگیرم(فکر کنم تا الان متوجه خانواده نا همکاری کن بنده شدید🙏🏻) و اونجا فهمیدن مسافریم و برامون قهوه آوردن(یعنی مهمون نوازی تبریزیا🛐) دستشون درد نکنه.
فردا صبح شد و خواستیم بریم موزه عصر آهن که توش پره اسکلت های متعلق به چند هزار سال پیش بود . من کلی از اسکلتا عکس گرفتم ولی ناظر ویرایش زد و گفت اسکلتا رو بردارم و آره دیگه🤷🏻♀️ واسه همین ی عکس رندوم مثل کوزه و ظرف های سفالی که همراه اسکلتا بودن ببینین و ی عکس رندوم از باغچه اونجا🌚 ولی اگر خواستین اسکلتا رو ببینین و اطلاعات بیشتری راجب بهشون پیدا کنین سرچ کنین موزه عصر آهن تبریز و براتون بالا میاره .
ی سر رفتیم کندوان . ی سری خونه داخل خود سنگ ها ساخته شده بودن . اونجا ی سری مغازه هم بود که چیزایی مثل عروسک، ماگ ، خوراکی های محلی ، آثار دستی محلی و ...... خانواده هم رفتن به یکی از این مغازه ها و دوغ محلی خریدن . اینجا هم بنده داشتم تست میکردم که بله مورد پسندم قرار گرفت و موافت کردم و خانواده خریدنش.
نزدیکای ظهر بود که دوباره غر غر های ما شروع شد و بابام رفت ی سری خوراکی مثل رانی و بستنی گرفت . دوباره که جون گرفتیم رفتیم بازار و چندا چیز میز گرفتیم و و دیدیم شب شده و رفتیم ائل گلی(درست نوشتم؟) ی دریاچه خیلی بزرگ داشت و خیلی هم شلوغ بود .
و بله بالاخره سفرمون به تبریز تموم شد:)خیلی خوش گذشت به خصوص همراه با مردم مهمون نوازش . ما گفتیم موقع برگشت ی سر به سرعین هم بزنیم و بازارشو گشت زدیم . اون بخش هایی هم که میبینین سانـ...سور کردم بخاطر این بودش که ی سری مردم رندوم داشتن رد میشدن و داخل یکیشون چند نفر اونجا وایساده بودن و ی جا دیگه هم انعکاس چهره یکی توش افتاد بود. خلاصه بعد بازار گردی رفتیم کنوفه(😋) خوردیم. وای که نگم چقدرر خوشمزه بود الان که دارم مینویسم واقعا هوس کردم(😭) شب شد و ما شام هم داخل سرعین خوردیم و با اینکه تازه شام خورده بودیم و دیگه میخواستیم حرکت کنیم سمت خونه خواهر کوچیکم یهو لج بستنی گرفت . ما هم مجبور شدیم ی جا وایسیم و خب منم همراهی کردم🤣 بعدش که دوباره حرکت کردیم آروم آروم چشمامو بستم و یهو که چشمامو باز کردم دیدم رسیدیم خونه و سفرمون تموم شد....
فرصت؟
چه مسافرت عالی ای بود خوش به سعادتت🌻✨
ولی اونجا که دیدی مامان بابات ترکی حرف میزنن خیلی باحال بود😆تصور میکنم چقدر شوکه شدی.
عالی بود!
فداتشم نظر لطفته🙆🏻♀💘
عالی بوددد💞😭
فداتشمم نظر لطفتهه🙆🏻♀💞
خوش اومدی به شهرمون!!!!😃🤗🤗🤗🤗
فداتشم🧘🏻♀💞
بهبه
چقدر با انگیزه میرید سفر،ما رفتیم اصفهان،کلا تو خونه خواب بودیم ۳ روز تا خستگی برطرف شه،روز چهارم از بس گرم بود بازم تو خونه موندیم شب برگشتیم 😍
وای🤣
منم راه داشت مثل شماها کار میکردم حیف مامان بابام مارو زور میکردن بریم اونجا😂
بهبهههه عالییی
فداتشمم🧘🏻♀💞
واس انقدز بدسانشی منتظر بودم بگی با R تو تبریز برخورد کردی😓
وای خدا نیاره اون روزوو
کاش منم بودم
کاشکی
همیسه بهت خوش بگذره رولینخانومی
فداتشم جات خالی💞🙇🏻♀