نفرینشدهای در زندان مرکزی اسیر است که همه بیم دیوانه بودنش را دارند. اما چطور پسربچهای یازده ساله ممکن است گرفتار جنون باشد؟ همه از تاریکی و نفرینشدهها وحشتدارند اما آیا سیاهی شرور است یا روشنایی پلیدی واقعی؟ جنون چشمهای سیاه سفری به پشت دیوارهای قصر بلور است. اما مقصد ما تالارهای مرمرین قصر نیست، بلکه زندان مخفی زیر قصر است. زندانی که سرانجام جادوگرهای غیرقانونی است، و البته سرانجام یک نفرینشدهی به خصوص که نه نامی دارد و نه گذشتهای.
#The_madness_of_black_eyes #Ch_4 page.1 صدای قدمهای منظم و تلق تلق زرههای سنگین نگهبانان سیرشا را بلافاصله سرپا کرد. از دیروز که سرگروه رفته بود چشم از زندانی برنداشته بود. تمام شب بیدار بود و دلهره اجازه نمیداد بخوابد. هربار که پلکهایش روی هم میآمد از ترس اینکه زندانی حرکتی کند و این چرت کوتاه تبدیل به خوابی ابدی شود بیدار میشد. رفتن طبیب و سرگروه او را مطمئن کرده بود که ماندن در کنار این زندانی عاقبت خوبی ندارد. ولی مگر چه کار میتوانست بکند؟ با ورود سرباز به داخل راهرو سیرشا تعظیمی کرد. سرباز که موهای لاجوردیش کوتاه شده بود و همچون اغلب شیمرها چهرهی سردی داشت در جواب سیرشا سری تکان داد. دو کاسه دست سرباز بود که او هردو را به سیرشا داد و گفت: غذای امروزتونه. وقتی برگشتم کاسههای خالی رو تحویل میگیرم پس بهتره نشکنیشون دست و پا چلفتی. سیرشا در جواب سرباز بله قربانی گفت و سر تکان داد. سرباز هم نگاهی به زندانی انداخت و نزدیک میلهها رفت. سیرشا دید که او شمشیرش را از غلاف درآورد وضربهی محکمی به میلهها زد. صدای ضربه آنقدر بلند بود که سیرشا را از جا پراند و نزدیک بود تا کاسهها را بیندازد. خوشبختانه تعادلش را حفظ کرد و کاسهها را نجات داد. سرباز با صدای غرایی گفت: پاشو! باید موقع سرشماری بیدار باشی! زندانی که تا آنموقع بیحرکت گوشهی سلول دراز کشیده بود بلند شد و نگاهی به سرباز کرد. سیرشا دید که سرباز هم مانند سرگروه ناخوداگاه با دیدن چشمان پسرک قدمی به عقب برداشت. انگار حتی او هم از دیدن پسرک ترسیده بود. اما سرباز نگاهش را از پسرک گرفت و در راهرو به راه افتاد و گفت: غذاش رو بهش بده و مطمئن شو میخورتش. سیرشا سری تکان داد و رفتن سرباز را تماشا کرد. رفتنی که بیشتر به فرار شباهت داشت. اینقدر این زندانی ترسناک بود که آنها را اینگونه فراری میداد؟ لرزی سرتاسر بدن سیرشا پخش شد و او نگاه محتاطی به زندانی انداخت. پسرک که خوابالود به نظر میرسید خمیازهای کشید و دوباره دراز کشید. سیرشا گفت: بهتره یه چیزی بخوری. هنوز زخمیای. دیروز هم چیزی نخوردی. بدنت به غذا نیاز داره. او به این امید که پسرک را راضی کرده باشد خم شد و ظرف غذا را از بین میلهها رد کرد. اما پسرک اعتنایی به او نکرد. سیرشا آهی کشید. واقعا نمیدانست چگونه با پسرک کنار بیاید. ولی داشت به دیروز فکر میکرد. به اینکه پسرک برای اینکه دردسری برایش درست نکند راضی به قبول کردن کمکش شده بود. و سیرشا به این امید که او این بار هم کوتاه بیاید گفت: ببین اون سرباز انتظار داره غذات رو تموم کنی. و اگه چیزی نخوری این رو گردن من میندازه. منم نمیخوام بیشتر از این تنبیه بشم.
پسرک همچنان بیحرکت بود. سیرشا با امیدواری زمزمه کرد: لطفا. اما پسرک جوابی به او نداد. سیرشا که ناامید شده بود آهی کشید و به دیوار روبروی سلول تکیه داد و نگاهی به کاسهی خوراک خودش کرد. چند تکه نان بیات شده خیسانده در شیر. باید کل روز را با همین سر میکرد. درست بود که به خدمتکاران خاکستری هم غذایی بهتر از این نمیدادند اما کار در آشپزخانه باعث میشد تا غذاهای مختلف را از دور ببینند. و اگر خیلی خوششانس بود میتوانست کمی از آن غذاها بدزدد و طعمشان را بچشد. آخ که چقدر دلتنگ کار در آشپزخانه بود. تنها بخش وظیفهاش که عاشقانه دوستش داشت همین بود. و حالا همان را هم از دست داده بود. قطره اشک لجوجی از گوشهی چشمش چکید و سیرشا چشمهایش را پاک کرد. هرگز فکرش را هم نمیکرد که دلتنگ کارهای سخت خدمتکاری شود. اما اکنون دلتنگشان بود. حاضر بود هرکاری انجام دهد تا از این زندان نمور و سرد بیرون بیاید. نمیخواست هربار که چشمانش را میبندد نگران تسخیر شدن توسط یک نفرینشده باشد. نمیخواست به اینکه چشمان سیاه پسرک ممکن است موجب چه مصیبتی شوند فکر کند. نمیخواست آنجا باشد. نمیخواست. و حینی که قطره اشک دیگری روی صورتش جاری شد اولین لقمهی غذای آنروزش را در دهان گذاشت. خسته و خواب آلود بود. کمر و گردنش به علت نشستن روی سنگهای ناهموار زندان درد میکرد. لباس بدون آستینش سرمای زندان را تا استخوانهایش رسانده بود. و او که تمام شب به نفرین شده بودن پسرک و چشمان سیاهش فکر کرده بود میترسید که دیگر رنگ خورشید را نبیند. انگار حالا که یک شب را گذرانده بود تازه داشت میفهمد که واقعا چه بر سرش آمده. او واقعا یک زندانی بود. و قرار نبود از این وضعیت نجات پیدا کند. اما او تلاش کرد تا بغضش را همراه آخرین لقمهی غذایش قورت دهد و اشکهایش را عقب زد. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_4 page.2 او باید زنده میماند و این اشکها هیچ کمکی نمیکردند. او باید قوی میماند. باید همانطور که تمام این مدت دوام آورده بود آنجا هم دوام میاورد. فقط کافی بود همانگونه که وظیفه داشت عمل کند. باید مراقب پسرک میماند. کاری که به کل فراموشش کرده بود. این گریهکردنهای بیموقع نگاه او را از پسرک دور کرده بود و سیرشا که میدید فرصتی برای فرار به پسرک داده نگاه نگرانی به او کرد. پسرک نخوابیده بود. اما آنگونه که او انتظار داشت مشغول فرار هم نبود. او مشغول غذایش بود. و سیرشا با دیدنش آنقدر احساس آسودگی کرد که دوباره چشمانش خیس اشک شد. اما اشکهایش را عقب زد و با شرمندگی به زمین خیره شد. حتما پسرک صدای گریههایش را شنیده بود و دلش به حالش سوخته بود. این دفعه دومی بود که پسرک با او کنار میامد یا کاری برایش انجام میداد. و سیرشا زیرلب از او تشکر کرد. پسرک شاید یک نفرین شده میبود اما انگار آنقدرها هم بیقلب نبود. یا شاید از سادگی بچگانهاش بود. اما همین قلب سیرشا را گرم کرد. شاید... هنوز امیدی برای این وضعیت بود. صدای به هم خوردن زنجیرها سیرشا را از افکارش بیرون آورد و او به پسرک نگاه کرد. نگران از حرکت ناگهانی پسرک. اما او تنها کاسهی خالی را نزدیک میلهها گذاشت و سر جای قبلیش برگشت و دراز کشید. سیرشا نفس راحتی کشید. انگار پسرک واقعا بیازار تر از آنی بود که نشان میداد. سیرشا خم شد و کاسههای خالی را جمع کرد و کنار گذاشت. همان موقع سرباز هم داخل راهرو پیدایش شد و نگاهی به او و زندانی کرد. بدون هیچ حرفی کاسهها را از سیرشا گرفت و راه افتاد که سیرشا معذب گفت: ببخشید. میشه یه سوالی بپرسم؟ سرباز آهی کشید و سمت او برگشت. سیرشا سر به زیر گفت: اگه بخوام برم دستشویی باید کجا برم؟ سرباز با اخم جواب سوالش را داد و گفت: این حلقه کلا خالیه. در سلولها هم بازه. توی یکی از زندانها کارت رو بکن. همهشون یه گودال زباله برای دستشویی و بیرون ریختن زبالهها دارن. سیرا بهت زده گفت: دارین میگین برم توی یه سلول؟؟ سرباز برگشت و راه خودش را رفت و گفت: درهاشون فقط با کلید سرگروه قفل میشه. با فولاد آیینه هم کنترل نمیشن که گیر بیفتی. پس چرا که نه؟ فقط زود برگرد سر شیفتت. نباید زندانیت بدون نگهبان بمونه. و با این حرف بیاعتنا به سیرشا از آنجا رفت و در فولادی را پشت سر خود بست. سیرشا هم آهی کشید و گفت: بدتر از این نمیشد. نگاه نگران سیرشا سمت سلول پسرک برگشت. پسرک هنوز آنجا دراز کشیده بود. به نظر اوضاع آرام بود. چارهی دیگری هم نداشت. و نفس عمیقی کشید و سمت یکی از سلولهای خالی رفت. دیوارهای سنگی از سه طرف محاصرهاش کردند و او نگاه نگرانی به گودال کوچک ولی عمیق کرد. در بدترین وضعیت ممکن بود. ولی به همین هم راضی بود. و از ترس اینکه پسرک دست به کار عجیبی بزند سریعا به کارش رسید و سر نگهبانیش برگشت.
پسرک همچنان آنجا دراز کشیده بود. شاید واقعا خواب بود. و سیرشا که همچنان خسته بود سرجایش نشست و خمیازهای کشید. هنوز هم میترسید که پسرک دست به کاری بزند. اما این سکوت و نفسهای آرام پسرک و اینکه قبلتر به حرفش گوش داده بود کمی خیالش را راحتتر کرده بود. آنقدر که دید زدنهای یواشکیاش کم کم از بین پلکهای نیمهبازش صورت گرفت و طولی نکشید که همانجا نشسته خواب رفت. غرق خواب بود. خواب شیرینیهای آشپزخانه را میدید. خواب کیکهای تازه از تنور درآمده. خواب لالاییهایی که مادرش قبل خواب برایش میخواند. خواب قصههای بچهگانه. خواب پدرش که صبحها بیدارش میکرد. صدای گرمی که صدایش می زد. -بیدار شو. -بیدارشو سیرشا. سیرشا با شنیدن اسمش خواب آلود چشمهایش را باز کرد و زمزمه کرد: چی میشه خورشید یک کم دیگه صبر کنه؟ -خورشید منتظر خواب خوش حضرت عالی نمیمونه. اون سربازی که داره میاد هم همینطور. پس زودباش پاشو تا مچت رو نگرفتن. سرباز؟ مچش را نگرفتن؟ آنجا چه خبر بود؟ خواب به کلی از سر سیرشا پرید و او سریعا نشست و به اطرافش نگاه کرد. دیوارهای سنگی زندان مرکزی در نظرش جان گرفتند. صدای فردی که فکر میکرد پدرش است جایش را به صدای پسرک داد. پسری که با دیدن هوشیاریش نگاهش را از او گرفت و به کنج سلولش برگشت. اما سیرشا میدانست او بود که بیدارش کرده بود. او بیدارش کرده بود چون فردی داشت آنجا میامد. اما سرشماری آنروز که گذشته بود. پس این صدای قدمهای که بود؟ سیرشا نگاه نگرانی به راهرو کرد و با نزدیکتر آمدن فردی که در راهرو بود بلافاصله سرپا شد و تعظیمی کرد. افسر مقابلش با دیدن تعظیمش گفت: خوب است. انگار این زندان کمی ادبت کرده. 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_4 page.3 سیرشا آهسته سرش را بلند کرد و همچنان سر به زیر ماند. ارشد دنتورس انگار که او اصلا وجود نداشت از کنارش رد شد و سمت سلول رفت. سیرشا با فهمیدن اینکه او برای دیدن زندانی آمده بود و نه تنبیهش نفس آسودهای کشید. اما آسودگیش دوامی نداشت چون لنا دنتورس در سلول را با کلیدی که دستش بود باز کرد و گفت: از آنجایی که زندانی زیر نظرت مبتلاست از این به بعد به جای سرگروه بخش من بازجوییش میکنم. اینگونه هر روز همدیگر را میبینیم. پس بهتر است در آینده هم همینقدر سر به زیر بمانی. سیرشا با دلهره آب دهانش را قورت داد و تعظیمی کرد و گفت: بله ارشد. دنتورس قدم به سلول زندانی گذاشت و در سلول را پشت سر خود بست و قفل کرد. سیرشا که انتظار این رفتار را نداشت نگاه نگرانی به او کرد. اینگونه زندانی کردن خودش با زندانی قطعا طبیعی نبود. اما او که بود که دخالت کند؟ و ساکت همانجا گوشهی دیوار ایستاد و کاری را انجام داد که در آن مهارت داشت. خاکستری شد. بیاهمیت. بخشی از دیوار. ساکت. سربهزیر. و بیسروصدا. دنتورس کلیدی که دستش بود را در انگشتش چرخاند و گفت: حالا بگذار با تو شروع کنیم. تنها زندانی حلقهی اول. کلاغ کوچکی که همه میدانند نفرین شده است ولی چون قدرتش بیدار نشده هنوز نفس میکشد. و حالا برای فرار از بازجویی سرگروهها خود را مبتلا هم کرده. پسرک ساکت و بیحرکت همانجا نشسته بود. دنتورس کلید را در مشتش گرفت و سمتش رفت و گفت: راستی... قلادهی جدیدت را دوست داری؟ دنتورس که عکسالعمل دیگری از پسرک ندید به حرفهایش ادامه داد: حتما دوستش داری. هرچه باشد از زنجیرهایی که آن روز دور گردنت بستم راحتتر است. اگر نبود که دوباره بیهوش شده بودی. سیرشا گیج از حرفهایی که میشنید نیمنگاهی به پسرک کرد. نمیدانست او قبلا دنتورس را دیده. این سکوت و بیتفاوتیش هم شکش را تقویت میکرد. اما دید که پسرک دستی به گردنش کشید. به حلقهای که دور گردنش بود. حلقهای که از جنس فولاد آیینه و طلسم شده بود. حلقهی فولادیای که مثل قلادهای دور گردن پسرک بود. و او تازه متوجه طعنهی دنتورس شد. -میدانی چرا دور گردنت بسته شده کلاغ کوچک؟ تا مهار شوی. از حالا به بعد... تو یک زندانیای. یک اعدامی که بدون اجازهی ما حتی حق نفس کشیدن هم ندارد. و اگر این را فراموش کنی... این حلقه برایت یادآور خوبی میشود.
دنتورس با این حرف مشتش را بست و سمت دیوار کشید. زندانی هم بلافاصله با حرکت دستش به دیوار برخورد کرد. و سیرشا میتوانست ببیند که دستهای پسرک به آن حلقه چنگ زده شده. صدای نفسهای بریدهاش را میشنید. و میدانست او نمیتواند نفس بکشد. اما دنتورس با بیخیالی روبروی پسر ایستاد و گفت: کافی است حس کنم سراغ ذهنم رفتی... یا زمزمهی نامفهومی از آن طلسمهای سیاه بشنوم. کاری میکنم صدای جیغهایت کل حلقه را پر کند. فهمیدی؟ پسرک همچنان برای نفس کشیدن تقلا میکرد. حلقهی فولادی دور گردنش تنگ و تنگتر میشد. سیرشا دید که چشمهای سیاه پسرک بسته شدند. اما دنتورس کوتاه نیامد. تا لحظهای که پسرک از ضعف دست از تقلا برداشت و دنتورس مشتش را باز کرد و طلسمش را شکست. پسرک روی زمین افتاد و حریصانه هوا را داخل ریههایش کشید. صدای سرفههایش سیرشا را نگران میکرد. اما جز نگاه کردن کاری از دستش برنمیآمد. حق دخالت نداشت. دنتورس روبروی پسرک روی پنجهی پایش نشست و گفت: حالا که حرفم را خوب فهمیدی ادامه میدهیم. نامت چیست کلاغ کوچک؟ پسرک ساکت بود. دنتورس چانهی پسرک را گرفت و سرش را بلند کرد و گفت: جوابم را بده. اما پسرک با وجودی که دست دنتورس را گرفت تا جلویش را بگیرد همچنان ساکت بود. دنتورس پسر را به خود نزدیکتر کرد و صورت به صورتش شد و زمزمه کرد: صبر من را امتحان نکن. پسرک به حرف آمد و گفت: خودت که میدونی اسمم چیه. واسهی چی میپرسی لنا دنتورس شیمر؟ سیرشا که از این حرف پسرک ماتش برده بود به او زل زد. او نه تنها از گفتن اسمش سر باز زده بود که ارشد را هم با نام کامل خطاب کرده بود! اما دنتورس پوزخندی زد و گفت: پرسیدم تا مطمئن شوم. میدانی شما مبتلایان همیشه از گفتن نامتان سر باز میزنید کلاغ کوچک؟ و با این حرف پسرک را رها کرد و ایستاد. دستهایش را به کمر زد و گفت: انگار که تسخیر شدهاید. حرفهای متفاوت اما با رویکرد یکسان. جواب سوال را با سوال میدهید و تهدید را با سکوت. دنتورس سرش را به نشانهی تاسف تکان داد و گفت: افسوس که شکم را به یقین تبدیل کردی و نشان دادی تو هم در دام مردگان افتادی. افسوس. پس دیگر وقت خودم و خودت را با سوالات پیش و پا افتاده نمیگیرم. با این حرف دست به سینه به پسرک نگاه کرد و گفت: خواهرت میدانست سایهی مردگان تعقیبت میکنند که این چنین با جانش از اهریمنی چون تو دفاع کرد؟ 🖤@land_of_celestials
#The_madness_of_black_eyes #Ch_4 page.4 پسرک به دنتورس خیره شد و گفت: به نظرت دونستن و ندونستنش فرقی می کرد؟ دنتورس گفت: معلوم است. چون شما مبتلایان حتی بین همنوعان خود هم منفورید. قطعا اگر خواهرت میدانست همانجا رهایت میکرد و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد. پسرک سرش را کج کرد و گفت: شاید. شاید هم نه. هرچی باشه اون معرفت بیشتری از شماها داشت. اون کسی بود که سر حرفش میموند. اما پیشوای اعظم چی؟ شماها چی؟ دنتورس با پوزخندی گفت: تو چی؟ تو هم جایش بودی سر حرفت میماندی یا همانطوری که آن روز ساکت ماندی باز هم خودت را انتخاب میکردی؟ -خودت چی فکر میکنی؟ -من فکر میکنم که تو نه تنها رهایش میکردی که خودت نامهی دستگیریش را مینوشتی. تو او را به کشتن میدادی. درست همانگونه که آن روز باعث مرگش شدی. سیرشا با این حرف دنتورس ماتش برد. باور نمیکرد چه میشنود. اما پسرک از آن هم متهیرترش کرد و گفت: آره. این کار رو میکردم. میکشتمش. درست همونجوری که اونا رو کشتم. و با این حرف با حرکت سر به سمتی اشاره کرد. و سیرشا یک لحظه توانست چیزی را روی دیوار ببیند. سه سایه که یک لحظه پشت سر پسرک ظاهر شدند و بعد از بین رفتند. و او که فکر کرده بود شاید اشتباه دیده تنها پلک زد. اما پسرک از روی زمین بلند شد و سمت دنتورس قدم برداشت و گفت: سوال اینه که... تو هم میخوای به سرنوشت اونا دچار بشی یا نه؟ دنتورس سمت پسرک خم شد تا تفاوت قدشان را به رخش بکشد و گفت: تو حتی نمیدانی داری با چه بازی میکنی کلاغ کوچک. پسرک، تنها به او خیره شد و گفت: فکر میکنی نمیدونم؟ دنتورس پوزخندی در جوابش زد و گفت: نمیدانی. هیچ متوجه شدهای که داری چه بر زبان میاوری کلاغ کوچک؟ تو از به قتل رساندن خواهرت داری حرف میزنی. به قتل رساندن خواهری که جانش را برای تبرئه کردن تو داد. خواهری که روز مرگش چنان اشک میریختی و خودت را زجر میدادی که برای مهارت ناچار به خفه کردنت شدم. خواهری که نمی توانستی دامنش را رها کنی. همان خواهری که با یک قول آرامت کرد. کسی که چنین به او وابستهای که الان هم داری اشک میریزی. آنوقت دم از قتلش میزنی؟
پسرک دستی به صورتش کشید و با حس کردن خیسی اشک سرش را پایین انداخت. مشتهایش گره کرده بود اما با این وجود شانههایش میلرزید. دنتورس زمزمه کرد: شهرتان را وجب به وجب گشتیم. آنقدر که دیگر خوب میدانیم که او تنها خانوادهات بود. تنها کسی که ممکن بود طرفت را بگیرد. و چنین کرد. او جانش را برای تو داد. آنوقت تو چنین ناسپاسی که میگویی حاضری او را تحویل دهی؟ به چیزی که به زبان میاوری فکر کن. نمیفهمی ارواح چه دارند بر سرت میآورند؟ -تمومش کن. صدای لرزان او همچون زمزمهای ضعیف بود. اما دنتورس آن را شنیده بود. و ادامه داد: چند سال داری؟ ده؟ یازده؟ یازده سالت است و سه نفر را کشتهای و میخواهی باز هم ادامه دهی؟ واقعا میخواهی اینگونه بقیهی زندگیت را بگذرانی؟ هیچ میدانی جان چند نفر را اینگونه میگیری؟ فکر کردهای این چیزی است که خواهرت میخواست؟ مگر به او قول ندادی تاریکی را رها میکنی؟ اینگونه سر قولت- صدای بلند پسرک حرف دنتورس را نیمه تمام گذاشت و او داد کشید: پرادا! کلمات برای سیرشا نامفهوم بودند. اما او دید که چگونه دنتورس سکوت کرد. و ناگهان انگار همه چیز از حرکت ایستاد. سیرشا گز گز سرما روی پوستش را احساس میکرد. برای یک لحظه حتی نمیتوانست نفس بکشد. اما همه چیز برای یک لحظه بود. و بلافاصله مثل سایههای روی دیوار که دوباره برگشته بودند از بین رفت. به محض از بین رفتن آن حس، پسرک همراه حرکت دست دنتورس به دیوار کوبیده شد. ابروهای گرهخوردهی دنتروس سیرشا را مطمئن میکرد که اوضاع قرار است بدتر شود. او گفت: به تو گفتم کلمهای از آن طلسمها بشنوم چه بر سرت میآورم. و من سر حرفم هستم. پسرک که محکم به دیوار خورده بود روی زمین افتاد. دنتورس پشت سرش ایستاد و دست راستش را گرفت و محکم عقب کشید. سیرشا صدای در رفتن استخوانهای پسرک را شنید و رویش را برگرداند. دیگر نمیتوانست این وضعیت را تماشا کند. اما برخلاف انتظارش تنها سکوت بود. صدای جیغی شنیده نمیشد. و او جرئت کرد و نیم نگاهی به سلول انداخت. چشمهای پسرک بسته بودند و سرش سمت زمین خم شده بود. او بیهوش بود. و دنتورس که به اندازهی سیرشا غافلگیر بود دست پسرک را رها کرد و گفت: انگار باید بعدا به خدمتش برسم. او آهی کشید و سمت در آمد و قفل را باز کرد. کلید را در دستش تابی داد و سپس در را قفل کرد. نگاهی به سیرشا کرد و با دیدن نگرانیش نسبت به پسرک خندهای گفت: نکند به حال او دل میسوزانی دست و پا چلفتی؟ به حال یک مبتلا؟ 🖤@land_of_celestials
#Side_story #The_madness_of_black_eyes #Ch_4 page.5 با سکوت سیرشا و سر به زیر افتادهاش دنتورس سمت در اصلی به راه افتاد و گفت: به حالش دل نسوزان دختر. آن پسر دستش به خون آلوده است. او به خاطر قدرت آدم کشته. فکر کردی چرا چشمانش چنین سیاه است؟ صدای قدمهای دنتورس و بسته شدن در تنها جواب این سوال شد. سیرشا بهت زده سمت دنتورس برگشته و به رفتنش خیره شده بود. حرفهای دنتورس تیر خلاص را به دختر بیچاره زده بودند. «فکر کردی چرا چشمانش چنین سیاه است؟» او فکر کرده بود که این اثر یک بیماری است. یا ناشی از یک نفرین. اینکه چنین چیزی موجب سیاه شدن چشمان پسرک باشد حتی به ذهنش خطور هم نمیکرد. حرفها و طعنههای پسرک به دنتورس را شنیده بود. حرفهای دنتورس را مبنی بر اینکه پسرک مسبب مرگ خواهرش بوده شنیده بود. اما امیدوار بود که اینها دروغ باشند. یک ترفند عجیب برای درهم شکستن پسرک. اما انگار واقعی بودند. به واقعیت چشمان سیاه پسرک. صدای به هم خوردن زنجیرها افکار درهم سیرشا را پاره کرد و او سراسیمه به سلول روبرویش خیره شد. انتظار یک اشتباه دیگر را میکشید. اینکه اشتباه شنیده باشد. اما درست شنیده بود. پسرک حرکت کرده بود و برخلاف انتظار او هوشیار بود. او هوشیار بود و چشمهای سیاهش به او دوخته شده بود. سیاه... همچون قلب جوهریای که در سینهاش میتپید. 🖤@land_of_celestials
نظرات بازدیدکنندگان (0)