این داستان مال حدود دو سال نیم پیشه... همون روزای اوج نسل جدید پونی... هیی
به عنوان یک الکورن آتش من سرما را دوست دارم. خب حداقل تا وقتی که جادو وجود داشت. به شومینه نزدیک میشوم و چوپ های بیشتری میریزم. شاید هنوزم عاشق سرما باشم ، اما من در این قلعه تنها نیستم. دو سال پیش تکشاخ کوچولو آبی را اطراف قلعه پیدا کردم. میستی هنوز خیلی کوچیک است. تقریبا ۶ ساله. بعضی وقت ها کارهایی میکند که برای من مفهومی ندارند. البته این برای یک الکورن ده هزار ساله واقعا منطقی است . من هیچ چیز درباره نوع زندگی های امروزی و پیشرفت های تازه نمی دانم. تنها چیزی که امروز متوجه شدم این بود که سال نو نزدیک است . و البته روزی به اسم آرزوی زمستانی صدای تق تق سم ها روی کف قلعه شنیدم و چند دقیقه بعد تکشاخ کوچولوی من رو به رویم ظاهر شد. با صدایی نازک و بچه گانه و چشم های سبز درخشان نگاهی به من انداخت
:" اوپالین، اوپالین. میشه برم بیرون؟ خواهش. امروز برف زیادی امده. میخوام برف بازی کنم . 》 مثل همیشه. خیلی خوشحال حرفش را میزند. انگار هیچ غمی در زندگی ندارد. البته هیچ چیزی هم ناراحتش نمیکند . آهی کشیدم نزدیک میستی شدم. :" گوش کن بچه جون هوا سرده اگه میخوای بری باید خوب خودت رو بپوشونی. دلم نمیخواد سرما بخوری . اون وقت مجبورم... حرفم را ادامه ندادم. واقعا حوصله مریض شدن این بچه را نداشتم . من حتی برای خودمم داروی خاصی نداشتم. درواقع حتی غذا های ما ، غذا های جنگلی بود. :" میزارم بری. فقط خودت رو خوب گرم نگه دار فهمیدی؟ 》 با صدایی محکم و در این حال هنوزم ناز جواب من رو داد :" بله اوپالین. 》
قلعه دوباره ساکت شده بود. معمولا وقتی میستی خواب است و یا آرام خودش را سرگرم میکند مشغول کتاب خواندن میشوم. اما حالا نه. به سمت آشپز خانه رفتم و دیگ قدیمی طلایی رنگ را که حالا کمی قهوهای شده بود برداشتم. آشپز خانه پر از رنگ بنفش، طلایی و بعضی جا ها آبی بود و دیگ به هیچ کدام از قسمت ها نمی آمد. کابینت ها و پر از کنسرو ها و غذا های نیمه آماده بودند که طی این چند سال تنهایی درست کرده بودم. البته مهارت من در آشپزی زیاد نبود. به هر حال در حدی بود که یک غذا خوب برای یک زمستان سرد داشته باشیم . هر چه که بود دیگ را روی شعله کم گاز گذاشتم و صبر کردم تا آب ها کمی بجوشد. چند تیکه هویچ، سبزی های معطر و کمی ذرت . بعد کمی نمک و ادویه اضافه کردم . میدانستم که میستی هم عاشق سوپ های من است. این کوچولو همیشه مرا تحسین می کند. اوپالین تو خیلی خوشگلی. اوپالین خیلی باحاله که تو الکورن هستی. اوپالین قلعه تو خیلی بزرگه. اوپالین تو خیلی گرمی. و حرف هایی شبیه به این ها همیشه در گوش من میپیچید. خوب یادم است وقتی همسن میستی بودم دوست داشتم در مراسم سرود مدرسه شرکت کنم اما هرگز موفق نمی شدم. البته همیشه مراسم رو از شیشه اتاقم در یتیم خانه اسکایروس تماشا میکردم. روز های سختی بود اما من واقعا آنها را دوست داشتم. کودکی واقعا دنیا متفاوت و مفهوم زیبا تری دارد.
روی صندلی کنار گاز نشستم و به بیرون از پنجره خیره شدم. برف ها به آرامی سر میخوردند و روی زمین فرود می آمدند. در کتابی خوانده بودم که هر دانه برف با دیگری متفاوت است. اما همه آنها از دور یکی به نظر میرسیدند و یک هدف را داشتند و همه آنها از ابرهایی متولد میشدند و هیچ گاه به یک شکل نمیماندند. همه آنها با وجود تفاوت هایشان باهم بودند و هیچ وقت از هم جدا نمی شدند. همه دانه های برف به هم وابسته بودند و به دیگری نیاز داشتند. به جز برف و سفیدی نمیتوانستم چیزی دیگری ببینم . اما چند لحظه بعد تکشاخ آبی پشت پنجره شروع به بالا و پایین پریدن کرد . پنجره را باز کردم و هوای سرد به داخل قلعه پیچید. :" چیه میستی؟ 》 میستی به پنجره نزدیک تر شد و سم های خیس رو سردش را روی لبه پنجره گذاشت. :" بیا. بیا . دنبالم بیا . کارت دارم . میخوام یه چیزی نشونت بدم . بیا دنبالم. 》 به لبخند شیرین و گرمش نگاه کردم . آهی کشیدم و بلندم شدم. :" باشه بزار گاز رو کم کنم. 》 به سمت دیگ که حالا صدای قل قل اش بلندتر شده بود رفتم و شعله را کم تر کردم. شال گردن بنفش را به دور گردن سرخابی ام پیچیدم و بهسمت جایی که میستی منتظر مانده بود رفتم . :" خیلی خب میستی . چی شده؟》 تکشاخ کوچولو دوباره شروع به بالا و پایین پریدن دور من کرد. من گل نبودم. چرخ و فلک هم نبودم. من یک الکورن بودم. درست مثل خیلی از الکورن های دیگر. اما این بچه واقعا من را دوست داشت و این دوست داشتن بدون هیچ دلیلی بود. میستی سم های سردش را روی من گذاشت و لبخند گنده به من تحویل داد :" با من بیا. میبینی. زود برمیگردیم. تا اون موقع سوپ آماده است .》 او از کجا میدانست؟... مهم نیست . من هوش و دقت این کوچولو ره واقعا تحسین میکنم . :" باشه میستی . فقط خیلی دور نشو . خودت میدونی من محدودیت دارم.》 :" آره میدونم. نگران نباش . درست پشت قلعه است.》
دوباره بالا و پایین پرید و به سمت پشت قلعه که آنجا را محل تفریحی می دانست به راه افتاد و من هم پشت سرش حرکت کردم. درخشش برف ها وقتی نور آفتاب به آنها میخورد من را یاد شب های صاف و ستاره ها می انداخت. ستاره هایی که بخش مورد علاقه من از نجوم بودند . باد سرد به صورت ام میخورد و لذت خاصی برای من داشت. زمانی که کوچک بودم طول کشید تا متوجه بشوم که من آلکورن آتش هستم . زمان زیادی گذشت تا من استعدادم را کشف کنم و یک کیوتی مارک بگیرم. این یکی از دلایلی بود که من در آن زمان هیچ دوست و یا خانواده ای نداشتم . سفیدی برف ها زیر سم هایم نگاه من را به مو هایم برگرداند . آنها هم سفید بودند، درست مثل برف . البته موهای من رگه های سبز مایل به آبی داشتند و این چیزی بود که آنها را از برف متفاوت میکرد . صدای بالا و پایین پریدن روی برف کم تر شد و میستی کوچولوی من رو به رویم ایستاد . :" حالا چشم هات رو ببند . زود باش اوپالین زود باش.》 کاری که گفته بود انجام دادم و چشم های آبی من لحظه ای بسته شد و با صدای نازک و دوست داشتنی میستی که دوباره من را صدا زد باز شد. :" روز آرزوی زمستانی مبارک اوپالین. این برای تو. 》 به پونی برفی رو به رویم نگاه کردم . دو دکمه آبی تیره به جای چشم هایش استفاده شده بود و دو تیکه پارچه سرخابی کهنه به جای بال هایش . چوبی رنگ شده و خمیده آن بالا قرار داشت و شاخ من را نشان میداد. موهایم به خوبی با برف درست شده بود و رگه هایی با مداد شمعی روی آنها نقاشی شده بود. چند لحظه ای به پونی برفی که درواقع خود من بود خیره شدم و چیزی نگذشت که چشمانم خیس شد . :" اوپالین؟ خوبی؟ دوسش نداری؟》 میستی سرش را پایین انداخت و سم کوچکش را روی برف کشید . :" ببخشید. 》 بال بزرگم را باز کردم و دور تنها کسی که داشتم پیچیدم و میستی را نزدیک تر کردم
:" اوه میستی این خیلی خوشگله .》 چند لحظه ای میستی را زیر بالم نگه داشتم و به هدیه برفی خیره شدم. هدیه ای که با فرا رسیدن بهار از بین میرفت و به من یاد آوری میکرد هیچ چیز برای من ابدی نیست و من جاودان هستم . اما وقتی به درختان خشک که در بهار دوباره شکوفا می شدند و زمین پر از برفی که زمستان سال دیگر باز میگذشت نگاه کردم ، میتوانستم احساس کنم که من در این دنیا تنها نیستم . من اوپالین آرکانا با میستی که حالا روی پشت من خوابیده بود به سمت ورودی قلعه حرکت کردم و به شباهت های خودم با این دنیا فکر میکردم .
فرصت
اخییی عالیی
مایل به فرند
بلی