آخرین آغوش؛
بادهای جنگ هنوز در هوا میچرخیدند و زمین، زخمی از نبردهای پیدرپی، بوی خاک و خون میداد. آتوسا بیقرار میان قبیلهی ماد قدم میزد؛ آرامش از او دور شده بود. حقیقتی که در دلش روشن شده بود، دیگر اجازهی سکوت نمیداد. دلش پیش داریوش بود، و خودش در اینجا… احساسی تازه در وجودش شکل گرفته بود؛ احساسی که نمیتوانست انکارش کند.روزها گذشت و لحظهای نبود که تصویر داریوش از ذهن آتوسا بیرون برود. شب فرا رسید و زمان تصمیمگیری بود. آتوسا، بیآنکه از چیزی بترسد، دوباره به سوی مرزها رفت.
هر شب، صدای فریادهای میدان نبرد از دور شنیده میشد و آتوسا، در میان سایههای شب، قدمی نزدیکتر به آن میدان میگذاشت. هیچکس نباید متوجه میشد، اما او دیگر نمیتوانست سکوت کند. باید او را میدید. از میان نبردها گذشت؛ اسبهای هراسان در میدان میتاختند، سربازان از درد زخمهایشان ناله میکردند، اما آتوسا فقط به چشمان داریوش فکر میکرد. اما او را نیافت. امیدش کمرنگ شده بود و همهچیز را از دست رفته میدید… تا اینکه ناگهان صدایی پشت سرش او را متوقف کرد: «آتوسا… لحظهای درنگ کن!» قلبش لرزید. وقتی برگشت، داریوش را دید.
باد میان موهایش میرقصید، زرهی نقرهایاش زیر نور کمجان ماه میدرخشید، اما چیزی که آتوسا را متحیر کرد، لبخند آرام او بود؛ لبخندی که انگار تمام جنگهای دنیا را خاموش میکرد.داریوش نزدیک شد. «اینجا جای صحبت نیست. بیا… تو را به جایی میبرم که آرامش باشد.» آتوسا چیزی نگفت؛ فقط نگاهش را بر او دوخت. اما در دلش هزاران سؤال بیپاسخ موج میزد.
داریوش به سمت اسبش رفت و او را دعوت کرد همراهش باشد. آتوسا نباید قبول میکرد… اما در آن لحظه، چیزی فراتر از عقلش تصمیم گرفت. سوار بر اسب داریوش شد و هر دو، در میان سایههای شب، از میدان نبرد دور شدند.
آخرین آغوشP1؛ به لیست داستان💜 افزوده شد.
توسط پریا بیاپیHaru
ممنون❤🎀