در این جهان شلوغ، میان هزاران چهرهای که از کنارمان عبور میکنند، گاهی تنها یک نفر همیشگی میماند؛ نه با هیاهو، نه با وعدههای بزرگ، بلکه آرام... آنقدر آرام که حضورش، بیآنکه بفهمی، در تار و پود روحت ریشه میدواند.
عجیب است؛ چگونه ممکن است انسانی، از قفلهای قلبت بگذرد و در بهترین مکانش بنشیند؟ تا جایی که وقتی از تو بپرسند خودت را بیشتر دوست داری یا او را، سکوت کنی؛ زیرا پاسخ، سالها پیش در رفتارهایت، حرفهایت و حتی در نگاهت نوشته شده است. آنگاه که غم او را پیش از اندوه خویش به دوش کشیدی، آنگاه که لبخندش را به تمام آرزوهایی که برایشان سالها تلاش کرده ای ترجیح دادی، و آنگاه که بدون هیچ انتظاری، برای آرامش او با تمام جهان جنگیدی.
رفاقت، تنها همقدم شدن در روزهای روشن نیست؛ رفاقت آن لحظهای است که تاریکترین شب زندگیات از راه میرسد و هنوز دستی هست که بیصدا در دستت میماند. دستی که نه میپرسد چرا شکستهای، نه به سادگی از کنار زخم هایت عبور کند؛ آن دست فقط بی صدا میماند... و همین ماندن، معجزهای است که هیچ واژهای توان وصفش را ندارد.
میگویند آدمها میآیند و میروند؛ اما حقیقت این است که بعضیها هرگز نمیروند. شاید بعضی حرفها میانشان دیوار بکشند، شاید زمان موهایشان را سپید کند، اما رد قدمهایشان برای همیشه بر قلبت باقی میماند. آنها دیگر یک فقط یک رهگذر نیستند؛ بخشی از حافظهی نفس کشیدنت شدهاند.
و شاید معنای واقعی رفاقت همین باشد؛ اینکه روزی، وقتی تمام دنیا نامت را از یاد برده است، هنوز در گوشهای از قلب کسی زندگی کنی... بیهیاهو، بیادعا و جاودانه. زیرا بعضی آدمها را نه زمان از ما میگیرد، نه فاصله؛ آنها از همان لحظهای که دوستشان میداریم، تا همیشه درون ما ادامه پیدا میکنند.
خیلییی خوبهههه🤏🏻😭🎀