۳ ۲ ۱ !آرورا صحبت میکنه صدا میاد؟📻🎶حاضرین که با من دوباره به عمق دنیای جادویی داستان من سفر کنیم؟بزن بریم!
" فکر نکردن به خاطرات ،بهترین چیزیه که یاد گرفتم " istp
آشفته شده و خسته بود نفس عمیقی کشید، یعنی چه؟حدود دوماه از هالووین گذشته بود ،تعطیلات کریسمس به زودی آغاز می شد و intj هنوز کتابی که گم کرده بود را پیدا نکرده بود این یک فاجعه بود ،امکان نداشت او کتابش را گم کرده باشد ،او آن را به خوبی پنهان کرده بود ،حدس های زیادی در ذهنش بود،ممکن بود جایی آن را جاگذاشته باشد و فیلچ آن را پیدا کرده باشد؟نکند کار روح های مزاحم گروه هاست؟با خودش قسم خورد که اگر کار بدعنق بوده باشد باران خو*نآلود را متقاعد کند که اورا بترساند، البته بعد به یاد آورد که باران خو*ن آلود تنها به حرف اسلیترینی ها اهمیت میدهد هعی حیف شد ،نقشه های جالبی میتوانست بریزد ،حیف که اسلیترینی نیست ،احتمال دیگری هم داشت ،کسی آن را برداشته بود ، برای بار هزارم شروع به مرور اتفاقاتی که در آن روز افتاده بود کرد : صبح بلند شد ،رفت سرکلاس امتحان تاریخ جادو داد رفت کتابخونه مواد اولیه ی لازم برای درست کردن نسخه ی جعلی سنگ جادو را فهمید بعد رفت سرسرا برای شام ،کوییریل فریاد کشید که یه غول توی دستشوییه ،هرج و مرج شد ،به خوابگاه رفت کتابش را برداشت ،تا زمان خاموشی صبر کرد ،بعد دزدکی از برج ریوینکلاو بیرون رفت و به سرسرا رسید بعد در راه رسیدن به گلخانه و بالا رفتن از پله ها به برادرش برخورد کرد ،برادرش رفت ،فیلچ برادرش را دیده بود ،intj پشت کمدی که شیشه های بزرگ حشرات روی آن بود مخفی شد ،بعد حرکت کرد به سمت گلخانه ،لوازم مورد نیازش را برداشت و بعد برگشت به برج ریوینکلاو ،مکث کرد ،تنها کسی که به او برخورده بود برادرش بود ،تجربه نشان داده بود برادرش در کش رفتن اشیا ...میتوان گفت تبحر دارد احتمال اینکه کار او باشد بسیار بالا بود،ولی آن دفتر را اصلا باری چه میخواهد؟او که فرانسوی بلد نیست، آیا از قبل برنامه ریخته بود تا این دفتر را به گونه ای به دست بی آورد یا نه فقط در لحظه ی برخورد خواسته بود چیزی هم برداشته باشد؟احتمال جفتش زیاد بود ،در این فکر ها بود که صدای افتادن چیزی او را به خودش آورد ،طبق معمول ،بلیز( istp) عامل این سر و صدا بود ،گاهی برای intj سوال میشد که این پسر چگونه ریوینکلاوی شده است؟او کاملا به یک گریفیندوری و یا اسلیترینی شبیه بود ،آیا ممکن بود اشتباه کلاه باشد؟intj سعی کرد نادیده بگیرد ،البته تا زمانی که دوباره صدای افتادن چیزی نیامده بود ،این دفعه سرش را به سمت پسرک بی خیال برگرداند ،istp در حالی که تلاش میکرد گلدان هارا _ که دو تایش افتاده و شکسته بود را نگه دارد رو به intj لب زد " چیزی شده؟" intj جواب داد " چیکار میکنی؟" پسر جواب داد " مگه باید کاری بکنم؟" هاه؟مگر کاری باید بکند؟این چه جمله ای است که این پسر میگوید؟چه کار بکند؟!خب معلوم است خورده های گلدون ها را جمع بکند ،intj آروم گفت " خودت جمعش میکنی" istp لب زد " آره " ،intj خوبه ای زیر لب گفت و دفتری _ که چند وقت پیش در کتابخانه یافته بود _ را برداشت و به سمت کتابخانه روانه شد ،بعد از ظهر بود و فرصت داشت تا قبل از خوردن زنگ شام و زمان خاموشی بتواند چیز بدرد بخوری در آن دفتر خاک خورده پیدا کند،البته شاید ،به کتابخانه رسید ،به مادام سلام کرد و داخل رفت ،پشت میزی که کنار پنجره بود نشست و دفتر را باز کرد،
صفحه ی اول را باز کرد و دوباره همان کلمه را دید " R.L " به صفحه ی دوم رفت و شروع به خواندن کرد " امروز س.ب به من یه چیز جدید یاد داد ،من بلد نبودم بخونم ،آخه تو اون پرورشگاه لعنtی زیاد رو سواد بچه ها کار نمیکنن، برا همین من نمیتونم خوب بخونم ،اما س.ب یه چیزی یادم داده که بااستفاده ازش میتونم بخونم!یه طلسمه ،به نظر فقط متعلق به خاندان اوناس و نباید نشر پیدا کنه ،اما اون از روی نفرتی که از خانواده اش داره این رو یاد من داده ،خب این به من مربوط نیست ،ولی میفهمم چقدر آدما ممکنه به خاطر متفاوت بودن ازت متنفر بشن،تجربه شو دارم ،نگاه هایی که اگه بفهمن حقیقت چیه ازت متنفر میشن...اونا مال منو نمیدونن ،سیریوس هم نمیدونه .." intj مکث کرد ،سیریوس ؟اسم کمی آشنا به نظر میاد ،ادامه داد " جیمز و پیتر هم نمیدونن ،امیدوارم هرگز نفهمن ،جیمز حتی الان هم فکر میکنه از من بهتره چه برسه به این که این رو هم بفهمه " در این سطر بود که کسی روبروی intj نشست و کتاب هایش را روی میز رسما پرت کرد ،intj نگاهی به او انداخت، این دختر چرا الان اینجاست؟مگر نباید کنار entp و دوستانش باشد؟با نگاه سرتاپای آرورا را نگریست ،همه چیز غیر عادی مرتب بود ،آرورا با آرامش یکی از کتاب هایش را باز کرد و شروع به خواندن کرد ،بعد از چند دقیقه انگار که متوجه نگاه زیر چشمی و خیره ی intj شده باشد سرش را بالا آورد و با چشمان قرمز رنگش به چشمان intj خیره شد ،نگاهش لرزی به دل intj انداخت که خیلی زود خاموش شد ،آرورا پرسید " اتفاقی افتاده الکس؟" و لبخندی زد ،لبخندی که باز هم اورا یاد entp انداخت،لبخندی که برخلاف لبخند برادرش که شیطنت در آن مشخص بود این یکی کاملا تلاش میکرد صمیمانه به نظر برسد ،چگونه ممکن است دو نفر اینقدر به هم شبیه باشند؟ intj آرام زمزمه کرد " چرا؟" این سوال گرچه بسیار کوتاه بود اما سوال های بسیاری پشت آن مخفی شده بود ،آرورا پرسید " کدوم چرا؟" بعد خندید " آها منظورت اینه چرا گذاشتم کارین با قلم پر امتحان رو تقلب کنه و لوش ندادم؟آخه این بهتر از این بود که هممون لو بریم " آرورا منظور intj را دقیق میدانست ،خوب هم میدانست اما تصمیم گرفت جواب ندهد بعد با کنایه گفت " البته معلومه که برات عجیبه ،آخه میدونی تو فقط با کتابا دوستی الکس" intj ابرو بالا انداخت ،با آرامش جواب داد " روش هات رو برای خودت نگه دار " بعد از این هر دو طرف ساکت شدند ،intj تیکه به تیکه ادامه ی کتاب را میخواند تا زمانی که فهمید آرورا اصلا کتاب نمیخواند ،دو ساعت و نیم از زمانی که به اینجا آمده بود میگذشت و این دختر...فقط روی چند سطر از این صفحه مانده بود! intj گفت " نمیخونی " آرورا نگاهش را بالا آورد لبخندی شبیه به لبخند مونالیزا زد " البته!" و دیگر توضیح نداد
نداد ،در عوض سرش را پایین انداخت و به ادامه ی مثلا خواندن پرداخت intj بیشتر از این اهمیت نداد ،رفتار های به قول خودش یک " انسان عادی" چندان برایش مهم نبود،برای او رفتار های تکراری و روزمره ی دیگران کم اهمیت بودند ،او کار های مهم تری داشت ،ایده ای به سرش زده بود که باید امتحانش میکرد، بلند شد دفترش را برداشت ،با آرورا خداحافظی نکرد،آرورا هم چیزی نگفت به اینکه intj همینجوری رفته ،intjفقط رفت، رفت تا کنجکاوی اش را آرام کند ،میدانست چندین کلاس متروکه در هاگوارتز وجود دارد ،قبلا این را از چند ریوینکلاوی شنیده بود ،تک به تک به همه ی آن ها سر زد و چیزی نیافت تا که بلاخره به آخرین کلاس رسید ،خواست در را باز کند گه صدایی اورا میخکوب کرد " اه بیا دیگه!بهت دستور میدم ظاهر بشی!" از درز در نگاهکرد کوییریل را دید که عاجزانه تلاش میکرد چیزی به دست بیاورد ،آیا او نمیدانست این آینه تنها وقتی سنگ جادو را میدهد که شخص به آن نیاز نداشته باشد؟شاید هم دنبال چیز دیگری بود ،چند دقیقه بعد نگاه کوییریل روی در قفل شد ،انگار متوجه حضور intj شده بود ،عرق سردی بر روی گونه ی پسرک جاری شد،کوییزیل از کجا فهمید ؟در پشت سر کوییریل بود ،به هرحال اکنون این مهم نبوداگر کوییریل اورا پیدا میکرد صددرصد جای آینه عوض میشد کوییریل به سمت در حرکت کرد ،intj رسما یک لحظه قفل کرد ،بعد هزاران فرضیه همزمان به ذهنش رجوع کرد " نکند به او حمله کند؟نکند آینه را بشکند؟نکند در مورد اینکه پسرک آنجا بوده چیزی به دامبلدور و بقیه ی پروفسور ها بگوید؟نکند ..." و هزاران فرضیه ی دیگر،ناخوداگاه دستش را درون جیبش برد و از وجود چوب دستی اش مطمئن شد،در این افکار بود که کسی دستش را گرفت کشید و دوید ،intj نیز پا به پای دخترک دوید ،دختر موهای سبز یشمی رنگی داشت ،ردای گریفیندور به تن داشت و کراواتش را ناشیانه بسته بود ،موهایش بهم ریخته بود ،وقتی بلاخره به حیاط رسیدند بلاخره هر دو دست از دویدن برداشتند ، enfp دستانش را روی زانویش گذاشت و نفس نفس زدبعد با دست عرق روی پیشانی اش را پاک کرد ،intj روی صندلی کمی آنطرف تر نشست ،او هم نفس نفس میزد، بعد چند دقیقه دخترک شروع به خندیدن کرد بعد گفت " واو !چه کیفی داد!" بعد ادامه داد " وای!شانس آوردیم مک گونگال مارو ندید ،وگرنه به خاطر دویدن در راهرو بهمون تذکر میداد " intj بلاخره از نفس نفس افتاد سرش را به سمت دخترک چرخاند و پرسید " تو اونجا چیکار میکردی؟" enfp اول جوری که انگار تعجب کرده باشد ذوق زده جواب داد " وای فکر میکردم تحریمم کردی باهام حرف نمیزنی !" بعد ادامه داد"هیچی صدای جیغ جیغای کوییریل تا ته راهرو هم می اومد دیدم یهو ساکت شده و رنگت پریده گفتم نجاتت بدم دیگه!" و لبخند کجی زد ،intj گفت " که اینطور ..." بعد به ساعتش نگاه کرد " یکم دیگه تایم شامه ،خداحافظ" و بعد بدون توجه به ریاکشن enfp بلند شد و رفت enfp سرش را کج کرد " خب ،به هرحال ..." بعد نگاهش را به سمت پنجره ی همان اتاق برد،ازتوی حیاط کاملا شبیه به یک کلاس عادی به نظر میرسید با خودش گفت" ولی جدی ،اون تو چی بود؟" و بعد داخل قلعه شد ،دوست نداشت برای نقشه شان دیر برسد ...
" به نظرتون جواب میده؟ " esfp در حالی که یقه ی لباسش رابالا میکشید این را پرسید ،قرار بود امشب اولین شوخی گسترده شان را بکنند و برای اینکه کسی شک نکند در سرسرا برای شام حضور پیدا کرده و زود شامشان را خورده بودند و اکنون همه ی آنها در اتاق esfp _ که واقع در خوابگاه هافلپاف بود _ دور هم جمع شده بودند ،دلیل اینکه به آن اتاق رفته بودند این بود که امکان نداشت هافلپافی ای آن هارا بشناسد یا لو بدهد ،حداقل آنها اینجوری فکر میکردند،غافل از اینکه پسرک هافلپافی مرموزی ورود آنها به خوابگاه را دیده است، آرورا در حالی که داشت موهای enfp _ که جلویش نشسته بود _ را میبافت جواب داد " اگه قبل از رفتن بچه ها به خوابگاه ها بتونیم انجامش بدیم آره جواب میده " بعد کش مورو بست و رو به enfp گفت " تموم شد " enfp پرسید " و اگه نشه؟" آرورا شانه بالا انداخت " احتمالا تا یه ماه باید کدوی جوش زده پوست بکنیم!" entj که تا الان ساکت مانده بود غر زد " آخه من چرا اینجام؟" آرورا خونسرد جواب داد " چون شرطو باختی ،یادته؟" درسته ،entj اون هفته دقیقا سه بار تنبيه شد ،اولین بار سر کلاس افسون ها بود ،دخترک وسط کلاس بحثی با یک گریفیندوری داشت ،هردوی آنها تنبيه شدند ،دفعه ی دوم در کلاس معجون سازی بود ،به اشتباه به جای پودر گزنه ،پودر سفید را درون پاتیل ریخته بود و اسنیپ از او خواسته بود ساعت هفت برای تنبیه خود برود و دفعه ی سوم سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بود که کوییریل از او سوالی پرسید و خب entj کامل جواب سوالش داد اما بعد به کوییریل گفت که طلسم " اینگرگیو " 《 engorgio》 در واقع نوعی جینکس است و اصلا دفاعی نیست بلکه متعلق به طلسم های مهاجم است و خب حق با او بود اما کوییریل انگار اصلا از این حرف خوشش نیامده بود، او فکر کرده بود که دخترک به او توهین کرده است، entp در اتاق را آرام باز کرد و در حالی که داخل میومد گفت " وای ،چه مصیبتی بود ،ولی آوردمشون" کیسه ای پر از دانه ی گل رز وحشی را روی زمین انداخت رو به esfp کرد " رمز خوابگاهتون چه سخته!" بعد آرورا جوری که انگار اورا برق گرفته باشد پرسید " کسی دیدت؟" entp گفت " نه " آرورا نفس عمیقی کشید " اگه بفهمن یه هافلپافی چند تا غیر هافلپافی رو راه داده تو خوابگاه کارین تو دردسر میوفته " estp گفت " نه بابا دردسر کجا بود ،فقط ممکنه از چشم بقیه ی هافلپافی ها بیوفته " esfp به او چشم غره رفت ،entj نفسش را پوف بیرون داد و پرسید " خب؟بریم؟" آرورا گفت " وایسا یه لیست بگیرم..." بعد گفت " کارین هست ،مونیکا هست ،ویکتوریا هست ،لوییز هست ،مکس هست خودمم که هستم خب آره تکمیلیم" بعد بلند شد ،به همراه او بقیه هم بلند شدند آرورا لب زد " خب نقشه رو یه بار دیگه مرور میکنیم، من ،ویکتوریا و مونیکا میریم خوابگاه دخترا ،کارین لوییز و مکس هم میرن خوابگاه پسرا " esfp اعتراض کرد " چرا من باید با دو تا پسر برم بعد شما ها همه دخترین؟" آرورا با تاسف سر تکان داد " آخه اون دو تا اsکلن ،دو نفره گnد میزنن!"
" بعد ادامه داد " دونه هارو که ریختیم باید دقت کنیم معلوم نباشه یعنی خوب بره تو خورد تخت هاشون که دیده نشه ،سعی کنین تا حد امکان با دستکش یا با استفاده از چوب دستیتون اون رو پخش کنید ،دوست ندارم لو بریم و اثر انگشتی بمونه یا دستاتون خارش بگیره " بعد نفس کشید " همرو یه ضرب گفتم ،نفس کم آوردم وای" بعد رو به entj گفت " خب ویکتوریا!زحمتش رو میکشی؟" entj چشمانش را در کاسه چرخاند چوب دستی اش را از ردایش در آورد " گاژنز" رنگ و نماد ردا ها برای همگان به ریونکلاو تغییر کرد آرورا که فهمید entj چه کلکی به کار برده در حالی که تقریبا ذوغ کرده بود بلند گفت " ای شیطون!برای اینکه تک به تک جادو نکنی اینکارو کردی نه؟جمع بستی!جالب بود !بعدا امتحانش میکنم !" بعد در اتاق را باز کرد یک نگاه به این طرف یک نگاه به آنطرف بعد گفت " کسی نیست بیاین" بقیه مانند جوجه اردک هایی که دنبال مادرشان صف میبندند پشت سر آرورا بیرون رفتند ،آرورا دیگر صبر نکرد ورودی خوابگاه را کنار زد ،این دفعه چون جلویش چندین بشکه بود چیزی ندید ،estp که کمی قدبلندتر بود _ در واقع میتوان گفت جزو قد بلند ترین یازده ساله های مدرسه حساب میشد _ پیشدستی کرد و کنار آرورا ایستاد ،از گوشه ی بشکه ی سمت چپ نگاه کرد " کسی نیست بیاین " بعد بیرون رفت و بقیه هم به دنبال او رفتند ،کلاه های رداهایشان را بر روی سرشان کشیده بودند تا کسی آنها را نشناسد از پله ها بالا رفتند و رفتند تا بلاخره به دیوار کوب عقاب برج ریوینکلاو رسیدند ،آرورا برای آخرین بار هشدار داد " گnد نزنین " و جلو رفت دیوارکوب نگاهی به آنها انداخت ،مشکوک پرسید " چیزی که همه میتوانند آن را بشکنند، بدون اینکه حتی لمسش کنند، چیست؟" چند دقیقه همه ساکت شدند estp توی گوش entp گفت " آممم اعصاب الکس؟" ، entp تک خنده ای کرد و نگاهی با رفیقش مبادله کرد بعد جلو آمد و در گوش آرورا گفت " سکوت؟" آرورا زمزمه کرد " میتونه باشه امتحان میکنم " رو به دیوارکوب کرد " سکوت؟" دیوار کوب جواب داد " میتواند جواب باشد ،اما نیست قاررر! " آرورا بیشتر فکر کرد ،اون چیه که انسان ها بدون لمس کردنش میشکننش؟ پرسید " اعتماد؟" دیوار کوب با همان صدای جیغ مانند خندید " دختر باهوشی هستی اما جواب این نیست قارر! " آرورا اخم کرد " احساسات؟" دیوار کوب گفت " نه قاررر!" آرورا ایندفعه کم آورد برگشت و نگاهی با entjرد و بدل کرد نگاهی که میگفت" تو چی فکر میکنی؟" entj که مفهومش را فهمیده بود تنها حدسش را به زبان آورد " قول؟" در با صدای تقی باز شد دیوارکوب با افتخار به entj نگاه کرد ،آرورا که باورش نمیشد رو به دیوارکوب اعتراض کرد " هی!من اینهمه حدس زدم که همشون منطقی بودن!" دیوار کوب زیرکانه جواب داد " دوشیزه ی جوان جواب های شما همه درست بودند ،قارر!اما جواب من نبودند قارر!" بعد به نماد ریوینکلاو بر روی ردای آرورا_ که بر اثر طلسم entj به وجود آمده بود_ نگاه کرد و گفت
" ریوینکلاو یعنی یادگیری ،یعنی جسارت فهمیدن چیزی که بقیه نمیتونن ،ما گریفیندور نیستیم که جسارت را با حماقت قاطی کنیم ،اسلیترین نیستیم که از ذکاوت مان سوء استفاده کنیم و هافلپاف نیستیم که به فکر نجات همه باشیم !" آرورا اخم کرد دوست داشت از تمام ریوینکلاوی هایی که از علم خودشان سوء استفاده کرده بودند مثال بزند اما لبش را گزید و چیزی نگفت نباید نقشه اش خراب میشد دیوار کوب ادامه داد " ما ریوینکلاو هستیم ،کسانی که در سخت ترین شرایط بهترین راه حل ها را میدهند ،بیاموز !" آرورا دیگر چیزی نگفت اعصابش کمی خورد شده بود ،او از کلیشه متنفر بود ،بهتره بگم از قضاوت زود هنگام متنفر بود ،ولی این بحث را کش نداد و وارد خوابگاه ریوینکلاو شد بقیه هم به دنبال او وارد شدند آرورا نگاهی به دو راه پله که به خوابگاه های دخترانه و پسرانه میرفتند انداخت ،رو به بقیه کرد " نقشه از الان شروع شد " کیسه ای از ردایش در آورد " کنجکاوم قیافه ی ریوینکلاوی ها رو فردا ،در حالی که دارن خودشونو میخارونن ببینم " entp در ادامه ی حرف او گفت " منم دوست دارم قیافه ی الکس رو ببینم!" entj بلافاصله نگاه غضبناکی به برادرش انداخت entp که متوجه این نگاه شده بود گفت " چیه خب؟!برو خداتو شکر کن قربانی تو نیستی!" entj به سرعت جواب داد " جرعتش رو نداری " entp نیشخندی زد " مطمئنی؟" آرورا مداخله کرد " بسه،وقتمون داره تموم میشه " و از راه پله ای که به خوابگاه دختران میرسید بالا رفت ،ویکتوریا و مونیکا به دنبال او رفتند در آخرین لحظه آرورا گفت " موفق باشید " ،لوییز و مکس هم از پله های آن طرف بالا رفتند ،کاری. هم پشت سر آن ها میدوید و بلاخره به آنها رسید،تمام این نوجوان داشتند یک هدیه ی بزرگ برای ریوینکلاوی ها آماده میکردند....
خب خب خب میدونم میخواید من رو با تیر خلاص بزنید ولی وایسید توضیح دارم!من تازگی ها برنامه ام خیلی خیلی فشرده شده ولی قول میدم پارت بعدی طولانی تر باشه ،پس غر نزنید ✨️
تو خثدت گقتی 3 هفته پارت میدییییی
گفتم بین سه هفته تا چهار هفتههای
ولی باشه امشب مینویسم
پارت میدی یا تبدیل به پارتت کنم؟
عه سه هفته گذشتتت؟ولی من فقط دو تا اسلاید نوشتم که🤡
عیبابا عیبابا نشد که تا فردا ندی خودم میام بالا سرت
عه وا جدی؟خب عزیزم بیا ما که مشکل نداریم🤡_
فردا طلوع خورشید رو نمیبینی
ولی دیدما😂☕
آقا تو راهم
میرسم فرداشو نمیبینی
فقط آدرس خونتونو بده بی زحمت_
آمممممم ،بزار رسیدی میگم😂
از نقشه برای ریونکلاو خوشم آمد 😂😂😭
عالییییییی بوددددددد
ذوقققققق*
ممنون هانییی ،منم از ذوق تو ذوق کردممم
✨💕
قشنگ بود ولی بهترشم کن منم ی داستان نوشتم تو کانالمه برو بخون
درود و مهر هانی ✨
ممنون از کامنتتون ،پیشنهادی برای بهتر شدن داستانم دارید؟به نظرتون کدوم بخش بهتره که بهتر بشه؟کجا جای کار داره و کجا به نظرتون بد بوده؟ممنون میشم بهم بگید تا بتونم برای پارت های بعد بهتر عمل کنم ،و اینکه بله داستانتون رو دیدم ،پیشنهادات خودم رو براتون کامنت خواهم کرد،راستی اگر دوست داشتید پارت های قبل رو هم بخونید تا کمی بیشتر با فضا ی داستان آشنا بشید✨
خیلی
همچی
تموم
بود🕺🏻
ممنون هانی ،اگه دوست داشتیی پارت های قبل رو هم بخون داستان یه کم دستت بیاد جاذاب تر بشه برات:)
حلهههه
خیلی مهربونی هانی
فدایتو
نه منذوق نکردم
ذوققققققققققققق*
بعد از یک ماه بایدم ذوق کنی😂
بخداااا
ببین زیر سه هفته پارت نمیدم 😂اکثر پارت دهی ها در بازه ی سه هفته تا یک ماه منتشر میشن