بعد از چندین و چند سال همه دخترا خونه بابابزرگ ،مامان بزرگ جمع شدیم و شب رو کنار هم صبح کردیم بریم باهم ببینیم چیکارا کردیم
وقتی من رسیدم بقیه اعضای گروه رسیده بودند و خودشون تدارکات شام رو دیده بودن و من فقط به عنوان تستر اونجا حضور پیدا کردم😂 و خداییش غذاهای خوشمزه ای درست کرده بودند. از اون سمت سفره نمیشد عکس گرفت چون مرد خونه نشسته بود و دوست نداشتم معذب بشه. باید بگم که بعد از اتمام غذا همه ظرف هارو سپردن به من بی ادبا و خودشون نشستن به بازی کردن.
کارم توی آشپزخونه که تموم شد اومدم بیرون و دیدم چندتایی از دخترا در حال بازی هستن منم نامردی نکردم و بازیشون رو خراب کردم😅 گفتم بیاید باهم حرف بزنیم. خیلی وقت بود همه باهم حرف نزده بودیم دوتا از دخترا که سنشون از ما بیشتر بود ازدواج کرده بودند و کم پیش میومد که بتونیم باهم اینجوری خلوت کنیم پس بعد از شام بهترین موقع بود.
وسط صحبت کردنامون مامان بزرگ گفت برید تنقلات بیارید بخورید که حوصلتون هم سرنره.قربونش برم باهامونم همکاری میکرد برای گرفتن عکس😍😍.
ساعت یک گذشته بود که مامان بزرگم رفت برای خواب. ماهم رخت خواب هارو پهن کردیم و خیاری کنار هم درازکشیدیم. نصف دیگه دخترا توی تصویر نیست و رفتن سرویس بهداشتی.شیفتیش کرده بودیم که خیلی معطل نشیم پشت در😂😂.
بعد از اینکه همه گروه کنار هم قرار گرفتن من پیشنهاد این بازی رو دادم و اینقدر مسخره بازی درآوردیم که بدون نتیجه بازی رو رها کردیم وشروع کردیم دوباره به حرف زدن و مسخره بازی😂.
ساعت ۳ و خورده ای صبح گفتیم خیلی گرسنه ایم چیکار کنیم چیکار نکنیم تصمیم گرفتیم کیک زندایی پز رو بخوریم و لذت ببریم و واقعاااااا بی نظیر بود وااااای بازم میخوام😭😭😭(حتما دستور پختش رو میگیرم ازشون و درستش میکنم). ساعت ۴ صبح بابابزرگ از خواب بیدار شدن و آماده شدند برای نماز و کارای روزمره. از ساعت ۴ونیم تا ۵ونیم با بچها خاموش شدیم😂.
هر روز صبح روتین زندگی خونه مامان بزرگ اینه که بابابزرگ حیاط رو برای خانومش جارو میزنه. منو یکی دیگه از دخترا تصمیم گرفتیم به بابابزرگ مرخصی بدیم و ما انجامش بدیم و اینم یکی از درخت های توی حیاط خونه مامان بزرگه. البته اینم بگم روزِ خونه مامان بزرگ از ساعت ۵ ونیم صبح شروع میشه.
در نهایت همگی کنار هم جمع شدیم و ساعت ۷ صبح صبحونه آش سبزی خوردیم که عکسی در دسترس نیست چون خیلی گرسنهههه بودن و حمله کرده بودن😂😂.
خوش به حالتون حالا من مادر بزرگ مادریم فوت شده مادر بزرگ پدری من هم که همش داره اذیتمون میکنه کلا وقتی میاد خونمون مامان و بابام دعواشون میشه 🥺چون این زن (مامان بابام)زبونش نیش ماره همش همه مارو تحقیر میکنه 🥺 یک بار جلو کل فامیل به من و خواهرم گفت لباساتون روپوش مدرسه هست دیگه در اصلی که خیلی هم مانتوم شیک بود یعنی منو و خواهرمو جلو جمع خورد کرد و........... بگذریم 😢
دوش آن وقت سحر از غصه نجاتم دادند🤍
و اندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند. 🌙
ଓخسته نباشید. مطلب زیبایی بود، سپاس از زحمتی که برای تهیهی آن کشیدید💚🌱
موفق و سربلند باشید🥹🫶
ایول بیشتر باشه از این مهمونیا🤡
منی نه مادربزرگ پدریم و دیدم نه مادریم نه پدربزرگ پدریم دیدم نه مادریم خلاصه نمیتونم این چیزا رو تجربه کنم یعنی هیچوقت ندیدمشون یکدونه عکس هم ندارم
من گشنم شددد
حنا منم شیرازمم،دفعه بعدی که خواستی بری منو بزار تو کیفت جا میشم منم ببر😔💞
هه، خوش بحالت😮💨
منکه درک نمیکنم این چیزارو
منی که مامان بزرگمتازه فوت شده بعد این پست:
بمیزم،خدا رحمتشون کنه🖤
مرسی
فکت حنا فوق فوقش ۲۷ سالشه
لطفا از قانون «سن یه دخترو نه بپرس، نه حدس بزن و نه بگو» سرپیچی نکنید🤣🤝
وایب این پست😭💓🛐🛐🛐🛐🛐🛐
منی که هیچوقت همچین جمع باحالی نداشتیم😭