داستان تک پارتی .تولدی آبی. شاید بشه گفت اولین داستانی که می گذارم پس اگر اشتباهی داشت ببخشید. ممنونم که می خواهی بخوانی
از توی دفتر کارم بیرون آمدم. دوتا از کارمند داشتند آن گوشه پچ پچ میکردند « چی ؟ نه اینو ازش نخواه تو که میدونی یا.رو چقدر سنگدله» منظورش منم ؟ ها؟ نزدیکشون میروم و به اونی که دارد بد و بیراه میگوید چشم قره می روم. متوجه حضور من می شوند. می توانم خجالت و پشیمانی را در صورت کوچک تره ببینم « ببخشید ریئس ما نباید می آمدیم اینجا » خشم توی وجودم جرقه میزند اما خاموشش میکنم « باشه. می توانید بروید.» دست دوستش را میکشه و میره
بار ها این کارمند ها را دیدم که پشت سرم حرف می زنند. هیچ کدامشان از من خوششان نمی آید . هیچ کدام از آدم ها . سخته با کسانی زندگی کنی که ازت م.تنفرن ولی به هر حال من دیگه عادت کردم. سمت اتاق کوچک همیشگی میروم. اونجا آرومم میکنه. ای بابا ! هرچی دستگیره را فشار میدهم باز نمی شود. ولی یادم نمی آید دفعه آخر قفلش کرده باشم . یک بار دیگر تلاش میکنم محکم تر فشار میدهم و این دفعه باز می شود.
« بوممممم ؛ سوپرااااایز» کم مانده بود سکته کنم. رویم پر از کاغذ رنگی و اکلیلی ریخته. چشمم به چشم های آبی میخورد « تولدت مبارک » « ت تولدم ؟؟» آه ! یادم آمد امروز تولدمه . او برایم اتاق را تزیین کرده. همهجا پر از کاغذ های رنگی و اکلیلی شده. پاک یادم رفته بود اون دختر تنها کسی که ازم منتنف.ر نیست حتی با وجود مریضی اش برام تولد گرفته. اون صورت معصوم بهم نگاه می کند« خوشحال نشدی؟» _«چرا خیلی خوشحال شدم . ممنون» _«اگه خوشحالی چرا لبخند نمی زنی؟» سعی می کنم گونه های لبم را برایش بالا ببرم _« خوبه؟ » _« نه یکم بیشتر بازشون کن » _« حالا چطوره؟» _«نه . ترسناک شدی. اصلا ولش کن»
مکثی میکند.دستم را میگرید « بیا اینجا رو بیین» من را می کشاند سمت میز. به غیر از دوتا هدیه ای که خودش با روزنامه کادو کرده ، کیک کوچکی روی میز است. _« چطوره؟ خودم درستش کردم. سعی کردم مثل رنگی که دوست داری آبی باشه » _« قشنگه» آبی رنگ مورد علاقه من است. اما نه هر آبی . آبی محبوب من رنگ چشمان اوست. _« مجبور شدم خودم تنهایی تولد بگیرم . باقیه رو هم دعوت کردم اما اون ها...» مکث می کند. خودش هم می داند هیچ کدامشان انقدری از من خوششان نمی آید که بخواهد یک تبریک خشک و خالی بدهند. اما انگار بهانه ای به ذهن کوچکش رسیده باشد میگوید « آن ها کار داشتند. می دونی که این دوره زمونه همه مشغول کار اند »: _ « اوهوم» لبخند خشک و خالی میزند « بجایش سهم کیک بیشتری داریم. اینطور نیست؟» _ « اوهوم. اره»
گمونم یک دقیقه را مثل مجسمه ها در سکوت گذراندیم. تا اینکه مثل کسی که برق گرفته باشدش پرید بغلم . یک لحظه جا خوردم قلب مریضش گرومپ گرومپ می تپید. مریضی اش جدی نیست اما فکر اینکه چند سال دیگر بدتر میشود عذابم میده.
اشک از چشمانش سرازیر میشود. هق هق کنان میگوید:« اگه اگه هر اتفاقی برایت افتاد بیا و به خودم بگو. اگه هیچ کس نباشد که بهت گوش بده ، بیا و به خودم بگو ، من بهت گوش میدم. اگه اگه کل دنیا هم دوستت نداشته باشند ، من تو را توی قل.بم جا میدم. تا وقتی زنده ام هر سال برایت تولد میگیرم. فقط قول بده که دیگه خودت را عذاب ندی. قول بده غمت را توی دلت پنهان نکنی. با من تقسیمش کن. هرچی شد با من درمیان بزار. قول بده قول بده» حالا دیگر اشک در چشمان من هم حلقه زده . محکم تر بغلش می کنم . « باشه فقط یک شرطی دارد ؛ توهم باید قول بدی . قول بده که زود خوب شوی . مهم نیست اون مریضی چیه قول بده برای همیشه پیشم بمونی»
کیک آبی اش تولدی که این موجود کوچک برام گرفت بهترین تولد عمرم بود.💙
واقعا عالی بود ❤
ممنونم ❤