در لحظهی اوج، جولیوس فهمید که تنها یک راه برای متوقف کردن این چرخه وجود دارد: بستنِ حلقه. او باید تمامِ انرژیِ جادوییِ ذخیرهشدهاش را، نه برای نابود کردنِ هیولا، بلکه برای “بستنِ شکافِ زمانی” که خودش به مرور زمان ایجاد کرده بود، خرج میکرد. او باید جادوی زمان را به جای “ابزارِ قدرت”، به عنوان “چسبِ واقعیت” به کار میبرد.
«اگر قرار است این ساعتِ جهان دوباره به درستی تیکتاک کند…» جولیوس در حالی که عرق از پیشانیاش میریخت و خ.....ون در دهانش میپیچید، زیر لب گفت، «…من باید چرخدندههایش را با خ.....ونِ خودم روغن بزنم.» او تمامِ هستهی جادوییاش را آزاد کرد. نوری چنان درخشان ساطع شد که تمامِ مرزهای غربی را در بر گرفت. او در حالِ انجامِ یک معاملهی غیرقابلبازگشت بود: او زمان را به زمین باز میگرداند، اما در عوض، زمان، “جولیوس” را از معادله حذف میکرد.
زمانی که جولیوس تمامِ قدرت خود را برای بستنِ شکافِ زمانی آزاد کرد، جهان برای یک لحظه در سکوت فرو رفت. نه صدایی، نه لرزشی، حتی وزش باد هم متوقف شد. انگار که کلِ هستی، نفسش را در سینه حبس کرده باشد. در آن لحظهی بیزمان، جولیوس در میانِ هالهای از نورِ طلایی و بنفش، معلق بود. او دیگر در دنیای مادی نبود؛ او در میانهی «جریانِ مطلقِ زمان» قرار گرفته بود. او میتوانست تمامِ لحظاتِ گذشته و آینده را همزمان ببیند. او میدید که پادشاهی شبدر در آیندهی دور، چقدر شکوفا میشود. اما بهای این آگاهی، سنگین بود.
آن موجود (بهایِ جادوی زمان)، در حالِ بلعیدنِ وجودِ جولیوس بود. با هر ثانیهای که شکاف بسته میشد، بخشی از «هویتِ» جولیوس نواکرونو از هستی پاک میشد. ابتدا حافظهاش؛ او لحظهای فراموش کرد که چرا میجنگد. سپس احساسش؛ او دیگر گرمای خورشید یا لذتِ یک لبخند را حس نمیکرد. و در نهایت، خودِ او.
جولیوس در حالی که بدنش در حالِ فروپاشی به ذراتِ نور بود، با چشمانی که هنوز هم آن درخششِ کنجکاو و مهربان را داشت، به مارکس (که در آن لحظه تنها سایهای در دوردست بود) نگاه کرد. او میدانست که اگر این کار را نکند، زمان برای همه متوقف میشود، اما اگر انجامش دهد، او دیگر «کسی» نخواهد بود.
در آخرین ثانیه، وقتی شکافِ زمانی با یک صدای کرکننده بسته شد، جولیوس دچار یک «پارادوکسِ مرگ» شد. او به جای اینکه بمیرد و خاک شود، در واقع «در زمان گیر افتاد». او از جهانِ مادی خارج شد، اما نه به بهشت و نه به جهنم. او به بخشی از بافتِ زمان تبدیل شد. ؛ او در آن لحظه، تمامِ عمرش را در یک میلیثانیه تجربه کرد. او دید که چگونه تمامِ جادوهایی که عاشقشان بود، در نهایت به بخشی از تعادلِ جهان تبدیل میشوند. او در میانهی آن نورِ عظیم، با لبخندی که آمیزهای از پیروزی و تنهاییِ مطلق بود، ناپدید شد.
دستم خورد:)
دستم خورد:)
نظرات بازدیدکنندگان (0)