پارت ۱: به زور خودم را مجبورکردم از خانه بروم بیروم. معمولا برای کار های خیلی ضرروری خانه را ترک میکردم ،مثلا وقتی دیگر تمام مواد غذایی مورد نیازم ته کشیده بود یا کار مهمی پیش میآمد . اما این ماه اصلا حوصله ی بیرون رفتن را نداشتم . همه ی مواد غذایی تمام شده ،لوله ی خونه دوهفته ای میشد که خراب بود و به سختی جلوی ریختن سیل آب در خانه را گرفته بودم. و امروز بالاخره با تماس سرسختانه ی خانم کتابدار برای برگرداندن کتاب به آنجا خودم را مجبور کردم لباس بپوشم و بیرون بروم .
در خانه را بستم اما دستم از دستگیره جدا نمیشد ،انگار میگفت:《برگرد تو!》 اماخب، دیگر نمیشد با این وضعیت وخیم زندگی کرد ! بالاخره به قدری از خانه دور شدم که اگر هم میخواستم نمیتوانستم برگردم . این اطراف کوچه و پس کوچه های بن بست و تاریک زیاده، برای همین اینکه گاهی اوقات کسی را آنجا ببینی تعجب آور نیست .
مخصوصا اینکه بیشتر وقت ها آدم های ترسناک آنجا میشینند و من هم دنبال دردسر نمیگردم پس همیشه سعی میکنم از این بن بست ها فاصله بگیرم اما اینبار فرق داشت ! از کنار یکی از بن بست های نسبتا تاریک که رد شدم احساس کردم صدای ناله شنیدم،اول فکر کردم شاید خیالاتی شدم اما بعد که خوب گوش کردم صدای ناله واضح تر شد. با ترس و لرز داخل کوچه را نگاهی انداختم کسی اطراف نبود روی زمین هم.......واییی!!....
یک نفر روی زمین افتاده بود .دور و برش خ.و.ن.ی بود اول ترسیدم نزدیک بشم اما بعد دیدم که واقعا وضعش خرابه پس سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و بهش کمک کنم . تصمیم گرفتم اول صداش کنم تا ببینم زنده است یا نه (البته که زنده است ،این چه فکر .اح.م.قا.ن.ه ایه؟! اگه زنده نبود چطور ناله کرد ؟؟ به هر حال صدا کردنش که عیبی نداشت ؟ داشت؟) _ آقا؟شما....حالتون خوبه؟ بعد از اینکه فهمیدم با صدا کردن کاری پیش نمیره تصمیم گرفتم بیش از این معتل نکنم چون نمیخواستم ج.ن.ا.ز.ه یک آدم که حتی تا به حال یک بار هم در زندگی ام ندیده ام روی دستم بیفتد و الکی الکی ق.ا.ت.ل شوم ! تلفنم را از کیفم بیرون آرودم و شماره ی اورژانس را گرفتم . _ الو اورژانس ؟ببخشید میخواستم...........
نظرات بازدیدکنندگان (0)