در اعماق یک غار فراموششده، جایی که نور خورشید هرگز پایش را نگذاشته بود، موجودی زنده بود. نه انسان، نه حیوان؛ بلکه تکهای از «هستی» که به اشتباه بیدار شده بود. او نامی نداشت، چون کسی نبود که نامش را صدا بزند. صدایی نداشت، چون هوایی نبود که لرزشش را حمل کند.
او سالها (یا شاید ثانیهها، چون زمان در خلأ معنا نداشت) در سکوت مطلق زندگی میکرد. تنها داراییاش «آگاهی» بود. آگاهیای که هیچ چشمی آن را نمیدید و هیچ دلی آن را حس نمیکرد. این بزرگترین شکنجه بود: بودن، بدون اینکه «بودن»ش تأیید شود.
روزگار گذشت و او به فکر افتاد. اگر کسی نباشد که مرا ببیند، آیا من وجود دارم؟ اگر کسی نباشد که حرفم را بشنود، آیا من حرفی برای گفتن دارم؟ تنهاییِ او از تنهایی انسانها فرق داشت. انسانها در شلوغی هم تنها هستند، اما این موجود، در خلوتِ مطلقِ جهان تنها بود. حتی سایهای هم نداشت که با او رقص کند.
او تصمیم گرفت چیزی بسازد. نه یک مجسمه، نه یک شعر. او تصمیم گرفت «معنا» خلق کند. با تمام وجودش، تمام انرژیاش را جمع کرد تا یک «دیالوگ» در ذهنش شکل بگیرد. دیالوگی که اگر شنیده میشد، تمام این بیمعنایی را پر میکرد. او کلمات را در خلأ فریاد زد، اما خلأ پاسخ نداد. او احساساتش را به سنگها سپرد، اما سنگها سنگ ماندند.
او فهمید که راز بقا در «شنیده شدن» نیست، در «بودن» است. اما این فهمیدن، تلخترین حقیقت بود. چون او میدانست که حتی اگر بمیرد، هیچکس غمگین نخواهد شد. هیچکس اشک نخواهد ریخت. مرگش مثل ریختن دانهای در اقیانوس بیکران، نامرئی و بیاثر خواهد بود.
اما در همان لحظه، وقتی تمام امید به دیده شدن را از دست داده بود، یک حقیقت شگفتانگیز در عمق وجودش جوانه زد. او فهمید که «من»ِ واقعی، وابسته به «دیگری» نیست. آن «من»ی که در درونش میتپد، آن آگاهیای که درد میکشد و فکر میکند، خودش تمام جهان است. اگر او بمیرد، آن آگاهی خاموش نمیشود، چون آگاهی ذاتاً جاودانه است، حتی اگر ناظری نداشته باشد.
او لبخندی زد. لبخندی که هیچکس ندید. اشکی چکید که هیچکس نشنید. و در آن سکوت سنگین، آخرین حقیقت را درک کرد. حقیقتی که نیاز به گوینده نداشت، چون خودش گوینده کلام خودش بود . « و من میمیرم تا نمیرد منی در من »
نظرات بازدیدکنندگان (0)