نگاه کن که چگونه شب، آرام و بیهیاهو، پیراهنِ سیاهش را بر شانههای شهر میگستراند. صدایِ گامهایِ خسته در کوچهها گم میشود و ماه، تنهایِ صبور، از پشتِ پنجرهای غبارگرفته، به خوابِ بیدغدغهیِ درختان چشم دوخته است
2 دلتنگی، پرندهایست سرگردان که راهِ خانهاش را در مه گم کرده است. امروز که باد، ورقهایِ دفترم را میگرداند، نامِ تو، مثلِ یک اتفاقِ قدیمی، از میانِ سطرهایِ فراموشی بیرون پرید و تمامِ پنجرههایِ بسته، ناگهان رو به سمتِ تو باز شد.
خورشید، پیشدرآمدِ روشنِ زندگیست که بیاجازه از مرزهایِ تاریکی میگذرد. شاخهها، دستهایِ سبزِ نیایشاند که به سمتِ گرمایِ تازه دراز شدهاند. بیا عطرِ تردِ صبح را نفس بکشیم؛ انگار دنیا، همین لحظه برایِ اولین بار خلق شده است.
4 ما مسافرانِ پیادهای هستیم که در ایستگاهِ ثانیهها منتظریم. رودخانه، قصههایِ کهن را به دریا میبرد و سنگریزهها، امانتدارانِ صبوریاند که معنایِ سکون را بهتر از ما میفهمند. زندگی، همین بازیِ بیتکرارِ سایههاست بر دیوارِ سنگیِ لحظههایی که نمیگذرند.
5 باران که میبارد، انگار آسمان، خاطرهای قدیمی را آهسته به زمین برمیگرداند. کوچهها بویِ رفتن میگیرند و پنجرهها، چشمهایِ خیسِ خانه میشوند. در این میان، دلِ من زیرِ چترِ هیچ فصلی آرام نمیگیرد.
گاهی فقط یک چراغِ کوچک پشتِ پنجرهای دور برایِ زنده ماندنِ امید کافیست. تاریکی هرقدر هم وسیع باشد، از یک نقطهی نور میترسد. و من به همین روشنیِ مختصر دل بستهام؛ به معجزهای که بیصدا اتفاق میافتد.
ما از کنارِ روزها عبور نمیکنیم، این روزها هستند که از میانِ ما میگذرند. هر لبخند، ردّ کوتاهی از خورشید است بر دیوارِ سردِ جهان. و هر اندوه، ابریست که میآید تا وسعتِ آسمان را یادمان بیاورد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)