سلام گوگولیا چطور مطورید اینم از پارت چهار خدمت شما امیدوارم دوست داشته باشید راستش خیلی خوشحال شدم که خوشتون اومدههه😭😭💞 خب دیگه بریم سراغ پست قبلش یادتون نرهه حتما پستو لایک کنید خیلی بهم کمک میکنه خیلی بهم انرژی میدهه عاشقتونم
با جاخالیی که دادم دمپایی با سرعت هزارو شیشصد کیلومتر بر ساعت خورد تو ملاج جومی که پشت بندش آخش رفت هوا! سرشو آورد بالا و گفت - ننه شرقو که هدف میگیری برا چی آتاقی رو میزنی؟ ( بچه ها اگه حدسی دارید که معنی کلمه آتاقی چیه تو کامنتا بهم بگید دلممیخواد بدونم تو سرتون چی میگذره الان😂 ) آخ آخ آخ ... چشمه بچم کبود شده بود! خداوکیلی بیاید حقو به پشه بدیم! خیلی بد خورد به صورتش! سوهیونگ جون ( اسم مامان سنا و جومی سوهیونگه ) با فیگور گنگ همیشگیش از پشت اپن اومد کنار گفت - کی جرعت کرده هدف گیری منو زیر سوال ببره؟ کسی غلط بکنه سوهیونگ شگفت انگیزو ببره زیر سوال! اصلا کدوم بدبختی از جونش سیر شده همچین کاری کنه اخه عزیز دلم؟! جومی دست به سینه وایساد - مم...من غلط بکنم! مامان دمپایی شو گرفت بالا از کنار جومی با سرعت رد شد و یهویی شروع کرد به نیشگون گرفتن از تنو بدنه من بدبخت! - ولت کردم حالا دیگه پنج ماه یبار میای خونه من!!! ... یک پدری ازت درارم! آخ پدر بیچاره من! تو یه موقعیت هایی جون منو نجات داد که اگه نبود منم امروز اینجا نبودم! صدای بابا رو میشنیدم که از توی یکی از اتاقا بلند گفت : - خانوم بچه رو میزنی بزن! پای منو چرا وسط میکشی!؟ بیا! مارو ببین رو دیوار کی یادگاری مینویسیم! ... از اینهمه محبت واقعا اشک شوق تو چشام حلقه زد! چمیدونم شایدم داشت پروانه میزد! (اشتباه نشه منظورم حرکات معروف ورزشیه پیشدبستانی انجام میدادیم! ) با جیغ گفتم - بابااااا! همینجوری که سعی داشتم از دست ننهجونم پناهبگیرم با زجر گفتم - باشه باشه...من به جرمم اعتراف میکنم! شما به بزرگیتون ببخشین ... مامان - باشه. حالا با خودم فکر میکنم شاید بخشیدمت! - بخشش از بزرگان است خانوم! نگاه به بابا کردم که با لبخند اومد جلو ... - بهبه! تیپ زدی جناب پارک! - سبیلمو یکم کوتاه ترش کردم! ... بنظرتون این طرفشو کوتاه تر کنم ... یا اصلا کلشو بزنم! چطور میشه ... لبخند زدمو گفتم - عالی شدی بابا
جومی - اهم اهم! ... خوبه ماهم اینجا وایسادیما! مامان - اِهه جومی ... تورو زیاد دیدیم الان سنا جونم اومده! کسی جم نخوره برم یه ناهار خوب واسه دخترم دست و پا کنم! جومی یکم زیر چشمی به مامان نگاه کردو آروم به حالت غر زدن گفت : - نگا نگا ... چه با عشق واسه دخترش غذا درست میکنه انگار ما اینجا هویجیم! سنا از وقتی قدم نحستو گذاشتی تو این خونه اصلا دیگه به من توجه نمیکنه بزنم تو سرت بمیری؟ با خنده یه زبون یه متری واسش درآوردم که حرصی تر شد و افتاد دنبالم حالا هی من بدو پشه بدو .. لامصب از سرعتشم کم نمیشد! برعکس من که نفس کم اورده بودم و دور از جونتون داشتم پس میوفتادم! تند تند پله هارو رفتم بالا پشه هم همینطور پشت سرم میومد تا نفس کم اوردم پشه از فرصت استفاده کرد و منو یه کنج خفتم کرد .. برای من توی اون وضعیت خیلی ریسک بزرگی بود. ولی هرطور شده خودمو از لای دست و پای پشه فراری دادمو پشت بابا قایم شدم! سرم گیج رفت قدو هیکلو! جام حسابی امن بود پشه که هیچی اژدها سه سرم میوفتاد دنبالم بنده اینجا عین خیالمم نبود! جومی با حرص گفت - بیا کنار! بابا بیا اینور من با اون کار دارم! بابا - بگو منتقل میکنم بهش! جوون؟ .. یعنی چی! یکی نیست تو این خونه از منه بدبخت دفاع کنه! همه قصد کشتمو دارن! فکر کنم وقتشه کم کم از کشور فرار کنم ... ینی چیز ... نه! این کار بدیه! جومی - لازم نکرده تا خودم نزنمش دلم خنک نمیشه! بابا - سرتو بیار جلو! جومی همینکارو کرد نمیدونم بابا چی در گوشش پچ پچ کرد.
. همینکه هرکاری میکردم به من نمیگفتن چه نقشه شومی توی سرشونه باعث شد دیگه از ترس فرار کنم که امونم ندادن و یهویی از دو طرف شروع کردن قلقلک دادن من! - آخ ... نکن! ...میک/ش.مت جومی .. بالاخره گیرت میارم دیگه ... بسه دلم درد گرفت .. سوهیونگ جونی که سر و صدای ما توجهشو جلب کرده بود از آشپزخونه اومد بیرون و در حالی که ملاقه توی دستشو به رخمون میکشید یعنی که اره قدرت دست منه اگه جرعت دارید غلط اضافی بخورید . گفت - چه خبره بچه ها؟ چراعین آنگولایی ها جیغ داد میکنین؟ بابا به حالتی که انگار روحشم از هیچی خبر نداره با تعجب گفت - ما؟ نه بابا صدای ما نبود احتمالا طبقه بالا بودن! ... باید اینبار یه تذکر حسابی بهشون بدیم .. اینجوری مزاحم خواب و زندگی مردم میشن! از جومی فاصله گرفتمو با خنده گفتم - چه کسیم داره اینو میگه! بهبه! - جیهو بیخود تلاش نکن من که میدونم قبل اینکه بیام داشتی میزدیش اگه میتونی جلوی خودم این کارو بکن تا با همین ملاقه بزنم تو سرت چهار شقه شی! بابا - منو میگی؟اصلا کسی دلش میاد رو این فرشته ی زمینی دست بلند کنه؟اصلا... جومی پرید وسط حرفشو بلند ادامه داد - آخه سنا به این مظلومی..ما چرا باید بهش حسودی کنیم! من همون روز اول عاشقش شدم .. دیوونشم ... میمیرم براش! .. - باشه باشه! ... کافیه! فهمیدم چقد دوسم داری! سوهیونگ جونی - همینه میگن دیوانه چو دیوانه بیند ... پشه سریع گفت - جفتک میندازد! دیگه از ضریب هوشی این خرمگس حرصی شده بودم میخواستم بزنم تو سرش که.. سوهیونگ - ور زدن بسه. بیاید سر میز غذا حاضره! تا اسم غذا اومد سمت آشپزخونه پرواز کردم پشه هم پشت بندش برام خطو نشون میکشید .. شک ندارم تو ذهن کثیفش داشتن با جیهو نقشه قتل منه بی دفاعو میکشیدن .
سخت مشغول بلعیدن بودیم که ... دینگ! پشه با صدای پیامک گوشیش سیخ نشست و یهویی به حالت دو پرید چهار نعل رفت سمت آشپز خونه! .. همه آپشن های یه کردگن بالغ رو داره قربونش بشم! خودمونیم با این جمله واسه چند لحظه یه لبخند پهن رو لبم اومد که مثل کنه ولم نمیکرد! چشم هممون به پشه بود ... که گوشیشو از روی اپن برداشت و یه نمه که گذشت ویندوزش پر کشید به هفت آسمون! ... چشمم افتاد به گوشی بابا که کنار دستم بود و ناخواسته .... تاکید میکنم! بسیار بسیار ناخواسته! ... پیامشو خوندم《حالا که پاشدی پارچ آبم بیار 》 باید اعتراف کنم واقعا ایده خلاقانهایی بود خوشماومد! پنج امتیاز واسه پارک جیهو! خوشم میاد کودک درونش عین خودم فعاله! پشه ریاستارت که شد با جیغ گفت - باباااااا بابا به لحن بامزه گفت - جونه دلم! - من دارم از استرس میترکم! شما میگی پارچ آبو بیار؟ بابا- مگه تو بادکنکی بترکی دخترگلم؟ جومی لوس گفت : - خودت میتونستی بیاریش! چیکار به منه بدبخت دارید! بابا با یه لحنی که تابلو بود میخواست پشه رو خر کنه گفت - تو بیاری بیشتر میچسبه! دیدید که دخترمون به خاک دست میزنه طلا میشه! خودم - ارهه! چهارتا گوشی قبلیتو من شکوندم! .. ماشینتم عمهی من بود دوبار کوبوندش به دیوار خرد خاکشیرش کرد! مامان چشاشو توی حدقه چرخوند جدی گفت : مامان - بی زحمت دهناتونو ببندید .. از غذا به این خوبی لذت ببرید! با تشکر... جومی تا اومد کنار میز گوشیش دوباره زنگ خورد ... اول به بابا نگاه کرد بعدشم زل زد بمن!
بابا - جون خودم این دیگهکار من نیست! گردن من ننداز! پشه به مننگاه کرد که سرمو تکون دادم یهویی پرید پارچو گذاشت همونجا و گوشیشو از روی اپن برداشت ... اینم مغز نداره ها! اگرم داشته باشه نصف نیمه دارتش! .. مغزو میگم! خودم - یکی نگفت پارچو بزار بعد برو! بابا خندید بعدش به حالت التماس گفت : - سنا دخترم! ... بپر آبو بیار تا هممون از تشنگی سقط نشدیم! - بابا جونم خودت که میدونی گلدخترت جومی چقد منو حرص میده! انقد دنبالش راه رفتم سرویس شدم! پامو حتی یذره نمیتونم تکون بدم! جون تو ... نزاشت بهانه هامو تموم کنم پرید وسط حرفم چشاشو توی حدقه چرخوند و ایش بسیار پرنسسی کشید ... ( خاله جیهو😂🤦🏻♀️ ) بعدشم برگشت سمت مامانمو گفت : - همسر عزیزم! ... مامان سس بیشتری به غذاش اضافه کرد ... همیشه منو سر زیادی سس زدن دعوا میکرد! ولی خودش از منم بدتر بود ... بگذریم! .. گفتش : - من تشنمهم نیست! آب میخوای خودت برو بیار! جیهو - واقعا که! هیچکی نی تو این خونه یه لیوان آب دست ما بده!؟ واقعا که ازتون نا امید شدم! اوا قهر کرد که! - قعر نکن جیهو جونم! الان برات آب زلال و فراوان میارم! پاشدم رفتم آب رو از کنار دست جومی بردارم یهویی جیغ زد - چییییی؟ کوفت! کمونده بود این با صاحاب از دستم بیوفته هزار تیکه شه ها! بعدشم فقط خدا میدونه سوهیونگ جون چه بلایی سرم میورد! بگذریم! ... پشه آروم تر گفت : جدی؟ نه په! الکی! ... چخبر شده که این یوهویی انقدر کیفش کوک شد؟ جومی دست پاچه گفت : م...مع..(ببعی میگه بعع بع) کک...کجا؟ ... من..من ده دقیقه دیگه اونجام! ... بعد کلی بندری رفتن گوشیو قطع کرد و چشاشو بست! یه نفس عمیق کشید! با تعجب بهش زل زدم که یهو پنج متر پرید بالا! یا حضرت فیل! ... جیغ میزد! سه چهار دور کل خونه رو با جیغ و داد دوید! ... هی وای من! ... کلا سیماش قاطی کرده بود! ... معلوم نیست کنترل مخش دست کیه! یه لحظه بندریمیره یلحظه جیغ داد میکنه! ..
همینطور که آروم پشت سر جومی از آشپز خونه میومدم بیرون و پارچو گذاشتم رو میز و به مامان و بابا نگاه کردم جفتشون با تعجب و تاسف به دختر یکی یدونهشون نگاه میکردن و افسوس میخوردن! طفلکیا! بابا با تاسف و نگرانی گفت - خانوم این دیگه اون بچه سابق نمیشه! مامان خونسرد جواب داد - اشکال نداره! هنوز یکی دیگه داریم! ننه بابای مارو باش! اندازه یه بسته پفک واسه ما شعور و شخصیت قاعل باشنم بد نیست والا! یهو جومی اومد تو فاصله نیم سانتی صورتم وایساد! جیغ زد - قلوه جونن!!!! قبول شدممم! جوون؟ چی شنیدم؟ آیا با همین گوشام شنیدم که اینو گفت؟ ... - جدیی؟ - نه پس! شوخی! با اون حرفش خودم شدم یکی بدتر از جومی! اشک شوق بود که دوتایی میریختیم! مثل این فیلم رمانتیکا همدیگه رو بغل کرده بودیم و از خوشحالی زار زار داشتیم گریه میکردیم! خودمونیم خیلی صحنه خنده داری بود! مامان - اینیکی هم از دست رفت! جومی - وااااای ننه! مامان حسابی سیماش قاطی کرد گفت : - مگه نگفتم کسی حق نداره بهمن بگه ننه! من سوهیونگ جونم! فهمیدین یا حالیتون کنم؟ منو بابا و جومی دست به سینه وایسادیم و سریع گفتیم - متوجه شدیم! مامان - حالا شد! پشت بندش با یه لحنی که کنجکاوی ازش میبارید ادامه داد - چیشده که شماها انقد خر کیف شدید؟ جومی - مامان قبول شدممم! بابا - بابا جون مگه امتحاناتون تموم نشده!؟ جومی - بیگ هیتو بابا! بیگ هیت! مامان - خب! جومی - خب که خب! الان باید برم اونجا بابا - پس امتحاناتون؟ سوهیونگ - کجایی اینا که دیگه بچه مدرسهایی نیستن!
مامان دوباره پرید سر موضوع قبلی و گفت - کی گفته الان میری؟! ... تا این دیگ نودل تموم نشه کسی پاشو از این در بیرون نمیزاره! جومی بهت زده گفت : - ولی مامااان! ده دقیقه دیگه باید اونجا باشم! خودم - بیست دقیقه راهه! چجوری میخوای تو ده دقه بری؟! بابا با لبخند گفت - این کار از ماشین زمانم بر نمیاد دختر گلم! مامان ملاقه رو گرفت بالا و گفت - یعنی ارزش بیگهیت بیشتر از نودلای معروف سوهیونگ جونه؟ نه قطعا! بلندتر ادامه داد - جرعت دارید برعکس حرفم عمل کنید تا با خشم سوهیونگ مواجه بشید! دیگه منو پشه حتی شده به اجبار و به زور نشستیم و کل دیگو به همراه کلی سس تند لومبوندیم! .. خب! حالا وقتشه بشتابیم به سوی بیگ هیت! دیگه غذام تموم شده بود از ننه...یعنی سوهیونگ جون! تشکر کردیم و ... با هیجان گفتم - خبب! دیگه بریمم! پشه نگام کردو گفت - تو کجا؟ با لبخند و پر از رو گفتم - میام که یوقت ندزدنت دیگه! - خیالت راحت! کسی منو نمیدزده! بابا خیلی ریلکس پشت بندش گفت : - کسیهم تورو بدزده همون روز برتمیگردونه! جومی با اعتراض گفت : وا باباااا راست میگه دیگه! کی جیغ و دادای اینو تحمل میکنه؟! هر دو دقیقه یکبارم که یا دسشویی داره گشنهشه! پسش بیارن بهصرفه تره! خندیدم و به افتخار بابا یه کف مرتب زدم! و ... ~~~~~~~~~ یه چهل دقیقهایی منتظر پشه نشستم تا لباساشو عوض کنه که بالاخره بعد از یک ربع رخی نشون داد!
از مامان و بابا خداحافظی کردیم و جومی ماشینو آتیش کردو مثل خروس جنگی به راه افتاد! ... جدی جدی مسیر ۲۰ دقیقه ایی رو توی ۱۰ و نیم دقیقه طی کرد! .. چطوریشو از من نپرسید که نمیدونم! تو افکار خودم غرق بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم و کی پیاده شدیم. - خب! ... الان میخوای چیکار کنی؟ پشه گوشیشو خاموش کرد بدون اینکه نگام کنه یا جوابمو بده دور و برو نگاه کرد و بی مقدمه دستمو کشید و به سرعت یه اسب نر بالغ به راه افتاد! این حجم از بی توجهی واقعا حق من نبود ... وز شما چه پنهون واقعا بهم برخورد! ~~~~~~~~~~ - شما قبول شدید خانوم پارک! ... یه قرار ملاقات براتون ترتیب دادم با دوتا دیگه از کارآموزا که قبول شدن ... برای ساعت پنج در آدرسی که براتون ارسال میشه باشید!
جومی - ممنونم حتما! خانومه نگاه مهربون به من انداخت و گفت : - اودیشن شما هم هنوز تایید یا رد نشده ... خودم پیگیری میکنم! ... با تعجب گفتم - من؟ ... ببخشید من که برای اودیشن اینجا نیومده بودم ... با این حرفم خانومه برق از سرش رفت. سراسیمه گفت - واقعا؟ حتما یه اشتباهی شده ... لبخندی زدمو گفتم - اشتباه همیشه پیش میاد اینکه عیبی نداره! خوشم میاد یهو فاز تراپیست میگیری سنا یکی نیست بیاد تورو بتراپه! ... این چه طرز برخورده یکم با محبت! (خود درگیری هم تا الان نداشتیم از این به بعد داریم خداروشکر) خلاصه که همین شد دوباره سوار بر غول جومی شدیم (منظورم همون ماشینش! ) ... و راه افتادیم سمت همون آدرسه! نمیدونم چرا یه حس عجیبی داشتم...یچیزی مثل استرس! دلشوره ... همیشه برای دیدن ادمای جدید استرس میگرفتم! برای ادمای اشنا هم همینطور .. اصلا فرقی برام نمیکرد. جومی اروم ماشینو نگه داشت پشت سرش پیاده شدم یواش یواش دنبالش راه افتادم همش سعی داشتم این ماشین لباسشویی درونم که همش تو دلم رخت میشست رو آروم کنم تا یوقت پارازیت ول ندم این وسط
عالیییی❤
پرفکت🎀
از خنده ترکیدممم🤣👀