درود
وارد کافه شدیم. نگاهی به سر تا سراونجا انداختم و تا جایی که میتونستم حسابی فضا رو آنالیز کردم! جای قشنگ و بزرگی بود .. خود کافه هم فضای باحالی داشت. ولی از قدیم گفتن هرچی فضای کافه تاریکتر ، قیمتا بالا بالاتر! خدارحم کنه .. (این پند هم بی زحمت با طلا بزنید سر در دفتر پی دی نیم! ... مرسی بوس بهتون! ) جومی بهم نگاه کردو گفت - از کجا باید بفهمیم اون دو نفر کجان؟ - نظرت چیه بریم از تک تک زوجایی که اینجان بپرسیم کدومشون بیگ هیت قبول شدن؟! خندید .. رو یخ بخندی تربچه! مگه من با تو شوخی دارم؟ .. خیلی اتفاقی چشمم افتاد به یه پسر جوون که داشت مستقیم میومد تو سر ما. اونم با اون لبخند چندشه مصنوعیش! به جون شما تابلوعه فقط میخوان مشتریا رو خر کنن. (مجددا خدا رحم کنه! ) - سلام به .. ( فلان رستوران ) خوش اومدید! از قبل میز رزو کردید؟ میز؟ میز چی به ما یه آدرس دادن گفتن برید اینجا! .. چیز دیگه ایی نگفتن بهمون! گیج و منگ به جومی نگاه کردم که اونم هنگ کرده بود ... بجای اینکه فکر کنم یه جوابی جور کنم ، توجهم به یکی از اون میزای دور جلب شده بود که به ما نگاه میکردن! .. همون لحظه یکی از دخترا بلند شدو سمت ما اومد. دختره با یه لبخند گوگولی سلام کرد و بی مقدمه پرسید - .. شما از طرف خانم هان اومدید درسته؟ جومی بعد یکم حساب کتاب الکی دهنشو افتتاح کرد - آره! .. آره درسته! قبل از اینکه فرصت کنیم چیز دیگه ایی بگیم پسره پرید وسط موضوع و گفت - پس تشریف ببرید میز شماره ۱۹ ... سرمونو تکون دادیمو فقط پشت سر دختره دنبالش راه افتادیم. اینا چه پیشرفتهان .. میزاشونو شماره گذاریم میکنن! نمیدونم چرا برای یلحظه حس کردم اومدم سینما!
رفتیم کنار میزه یه دختر دیگه هم اونجا نشسته بود که با دیدن ما بلند شدو شروع کرد احوالپرسی کردن. ..(کلا احساس میکنم برای برخورد اول زیادی گرم شروع کردن😂 ) .. چه میشه کرد! اینم از مشکلات خوب بودنه دیگه! سرشو تکون دادو با لبخند دستشو اورد جلو - من هان سوزی هستم! از آشناییتون خوشبختم. و .. سوزی .. چه اسم خوشگلی داره! .. اونیکی دختره - وای .... ببخشید از هیجان اصلا یادم رفت خودمو معرفی کنم! اسمم شین هه سانه! جوون؟ .. بازیگر جماعت اینجا چیکار میکنه؟ قیافش که به هه سان خودمون نمیخورد! (منظورم همون بازیگره! ) با تعجب گفتم - چی؟ منظورمو گرفت با خنده گفت - البته نه .. فقط هم اسمیم! خلاصه ماهم مثل خودشون پر انرژی شروع کردیم سلام احوالپرسی و از این حرفا و یکی اومد که سفارشمون رو بگیره .. از اون همه نودل که خورده بودیم اصلا اشتها نداشتم تا خرطناق پر بودم! ولی دیگه کمونده بود بچه ها بنده رو وسط کافه بگیرن بزنن به همین خاطر به اجبار یه ابمیوه سفارش دادم! بقیه مکالمشون کلا درباره کارو کمپانی و این چیزا بود... (نه پسمیخوای درباره دختر همسایه صحبت کنن!) منم این وسط حوصلم نیم سوز شده زده بود گاراج! .. اهه! سانی - سنا نظر تو چیه؟ از هپروت خودم زدم بیرون و با گیجی پرسیدم - چی کجا؟ جومی - حواست کجاست! من میگم اسم گروه باید چِلاش باشه! ( مندرآوردیه 😂 ) سانی با اعتراض گفت - چرا خب! با گیجی گفتم - این اصلا چه معنیی میده؟ سوزی - همینه دیگه میخوان معنی نده! جلل خالق! باورم نمیشد بالاخره از خودم دیوونه ترا رو پیدا کردم! خداروشکرت حس میکردم تو این دنیا تنها نیستم و همنوع های خودمو پیدا کرده بودم! خودم - وینیز! (یعنی خودمم موندم تو کف با این کلماتی که میگم) سانی - وایسا! .. چی؟ خودم - وینیز بابا وینیز! پشه - احساس میکنم برند بیسکوییت موزیه! - هیچی بابا فقط یچیزی از خودم گفتم شما جدی نگیرین! سوزی - فقط ریکشن بقیه گروها که کلی دلیل موجه برای انتخاب اسم گروهشاشون داشتن .. هممون خندیدیم و ادامه دادیم کلمات عجیب غریب از خودمون میگفتیم و دیگه کسایی که میزای بغل ما نشسته بودن کمکم فکر کردن تبدیل به زامبی چیزی شدیم ... به هر حال الان دیگه اسم گروهشون تصویب شده بود! .. وینیز! یجورایی خوشحال شده بودم که پیشنهاد منو انجام دادن! هوا داشت تاریک میشد دیگه ذره ذره با بچه ها خداحافظی کردیم و قصد رفتن کردیم ..
5일 후 ... ( پنج روز بعد ) پنج شیش روزی از اولین قراری که با بچه ها داشتیم میگذشت. تو این مدت کم حسابی باهم جیک تو جیک شده بودن و معلوم بود که دیگه .. بعله! .. پشههم حسابی سرش با بچه ها گرم بودو دیگه کسی به اسم سنا توی لغتنامهش پیدا نمیشد! ... تف تو معرفت! بسوزه پدر وفاداری .. که اینجوری مارو از تخت پایین کشوند! .. البته منظورم تخت خوابه شما جدی نگیرین! ... بگذریم! معلوم بود که آبجیا خیلی برنامه ها برای وینیز دارن! ... از جمله مهمترینشون که راضی کردن بنده برای اودیشن دادن بود! سعی داشتم یه مدتی بپیچونمشون ولی مگه اینا از رو میرن؟ آخه من ننهم آیدل بوده یا بابام؟ ولمون کن بابا مارو چه به این کارا! .. حالا از اونا اصرار از من انکار ولی با پافشاری های سانی و تلاش های شبانه روزی جومی برای راضی شدنم ، موندم تو رودربایسی و قبول کردم که یه نیمچه تلاشی بکنم! بالاخره ارزش امتحان کردنو داشت! مگه نه؟ - کجا موندی بیا دیگه! پشت بندش به حالت غر زدن ادامه داد - خانوم تازه یاد بدبختیاش افتاده! به! چه عجب خرمگس یادی از ما کردن! بچه پررو!همچین بزنم ... ( صلوات بفرست خواهرم! ) ای بابا! حالا این یه دفه به گل روی شما و نویسنده با اینکه دلم میخواست فکشو بیارم کف راه پله با لبخند گفتم - نه عزیزم اشتباه شده! داشتم به عامل بدبختیام فکر میکردم! یه نگاه به سرتاپامانداخت و گفت - من اگه تورو جمعت نمیکردم کسی تورو آدم حساب میکرد؟ نه! کسی تورو آدم حساب میکرد؟ بدبخت! .. ( واسه زنده کردن یاد ددی گلزار این تیکه رو نوشتم 😂 ) خواستم جوابشو بدم که با صدای سانی جفتمون مثل آدم وایسادیمو ... سانی - بیاید دیگه! چقد بحث میکنید! همینطور که پا تند کردم تا به بقیه برسم با حرص گفتم - شمام که فقط به منه بیچاره گیر بدین! یه نگاه به پشهم بندازید بد نیستا! سوزی - والا..از تو چه پنهون ماهم مجبوریم! لیدره نمیشه چیزی بهش گفت! چشمکی زدمو مرموز گفتم - هماهنگ میکنیم بعدا حالشو مفصل بپرسیم! جومی با لحنی که تابلو بود اصلا دلش نمیخواد با ما درگیر شه گفت - من خوبم لازم نیست حالمو بپرسین دوستان! بعدشم که دیگه حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد و فقط درباره قرارداد نمیدونم چیچی فک میزدن! ولی من همهی حواسم به صدای بلندی که توی راهرو پخش میشد بود و اصلا نمیفهمیدم اونا چی میگفتن! ... صدایی مثل صدای پای گوسالهی تازه به بلوغ رسیدهایی بود که داره از طویلهش فرار میکنه ... اوه اوه! چه کردم با شخصیت طرف! معلوم بود که بدبخت بدجوری عجله داره و آسانسور طبق معمول حالا حالاها خالی نمیشه! ... همینجوری که درحال فکر کردن به آخر عاقبت طرف بودم که پسره به سرعت پشه درحال فرار از کنارمون گذشت که یهو.... شاپالااق!
با صدایی که مثل صدای افتادن یچیزی بود برگشتم نگاهم که افتاد به سانی و پسره که رو زمین پخش و پلا شده بودن مثل آفتابپرست در لحظه رنگ عوض کردم! وضعیت وخیمی بود! .. ولی حتی تو این اوضاع حساسم بنده داشتم از خنده میترکیدم! ... پسره به هر بدبختی بود از رو زمین بلند شدو سانی هم مجددا با کمک یارو پاشد.. تا موهای پسره از جلو صورتش کنار رفت و چهرهشو دیدم رنگ از روم پرید! ... تا الان اصلا فرصت نشده بود چهرهشو عین آدم ببینم! این آدمو خیلی خوب میشناختم .. ولی حتی تو خوابم فکرشو نمیکردم اینجا ببینمش به سانی نگاه کرد و بعد چند لحظه گفت - شما .. شما حالتون خوبه؟ من معذرت میخوام..... نه پس معذرتم نخوای! مردم چه رویی دارن! سانی دستپاچه فقط سر تکون داد و پسره بعد هزار تا معذرت خواهی دیگه از سانی و ما و عوامل پشت صحنه و نویسنده و .... بالاخره رفت! صلوات! خودم - من الان یه حالتیم ... احساس میکنم مواد زدم! ... اون کای بود؟ سوزی بشکنی زدو و درجواب سوالم گفت - خود خودشه! سانی همچنان تو شوک بود با خودش گفت - کای ... ویندوزش که اومد بالا ری استارت شد با تعجب پرسید - صبر کن . کای دیگه کیه؟ اینبار خودم با تعجب و صدای بلند گفتم - چیی؟ نگو هیونینگ کایرو نمیشناسیی! سانی - هیی یواشش! حالا مگه چیشده؟ من - چی نشده ... سوزی بی توجه به بحثمون گفت - معمولا اینجاها نمیبینمش! جومی - اره بیشتر از یکی دوبار اینجاها نمیپلکه! خودم - من حتی اولین باره که میبینمش! سانی - .. حتی اولین باره که اسمشو میشنوم! جومی - وضعیت وخیمه! بالاخره با تمام موانعی که در پیش رو داشتیم به مقصد یعنی دفتر خانم هان رسیدیم و منتظر بچه ها بودم تا بیانو ببینیم بعدش چه گلی باید به سر بگیریم!
احساس میکردم که از وقتی اومدیم بالا هوا خیلی گرمتر شده! خداشاهده اگه همون لحظه کاپشنم رو در نمیوردم ... ممکن بود که از گرما بپزم! ..مثل یه کیک برنجی! اونموقع یه کیک برنجی باید داستانو ادامه میداد؟ یاخدا .. حتی تصورشم ترسناکه! شما فقط یلحظه بهش فکر کنید! وقتی این گونی پشمی غولپیکرو دراوردم یه احساس رهایی پیدا کردم! ... یچیزی مثل برگشتن دوباره به زندگی. .. میفهمید که چی میگم! نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم : - آخیش! .. دیگه کیک برنجی نیستم! رد دادم دیگه! ... خودمم در جریانم! به ساعت گوشیم نگاه کردم. ساعت از چهار گذشته بود. حدودا یک ساعتی میشه که علاف این سه تا تربچه شدم! ... وقتی اومدن باید یه گوشمالی حسابی بهشون بدم! آرهه! همینطور که درو دیوارای قشنگو نظاره میکردم چشمم افتاد به صندلی خالیهایی که یکم اونور تر بود وبدون یک ثانیه مکث کردن سریع به سمت اون قسمت رفتم و روی صندل نشستم. آخیش خدا بیامرزه پدر اونی که اینو گذاشت اینجا! .. کاش زودتر میدیدمش! تا نشستم نگاهم خورد به بچه ها که بدون حتی نگاه کردن بهم مستقیم راشونو سمت آسانسور گرفتن و .. بعله دیگه! بای بای و خدافظ و از این حرفا! خب اگه تا الانم شک داشتم دیگه مطمئن شدم که پشه اینا کاملا منو از یاد بردن! این بود؟ .. این بود جواب همهی مهر و محبتایی که به جومی داشتم؟! واقعا که! .. نچ! نچ! نچ! هیی بیخیال! منکه کار خاصی ندارم .. دو دقه میشینم و سریع میرم! پشه هم به زودی میاد دنبالم و همهچیز به خوبی و خوشی تموم میشه میره! ایول! یکم استراحت کنم خودم به پشه زنگمیزنم. اوفی کردم و به دور برم نگاه کردم! د اینجا که مگس پر نمیزنه. .. همینجوری پیش بره که جدی جدی حوصلمون میپکه! خواستم یکم برم تو گوشی که هیاهویی که یهویی توی راهرو ها پیچیده بود باعث شد این حسه که مدیونید فکر کنید منظورم همون فضولیه ، ناخواسته فعال شه. از جام بلند شدم که یه سرو گوشی به اب روون بدم که تا چشمم افتاد به..
نظرات بازدیدکنندگان (0)