لوکاس در راهروهای قصر قدم برمی داشت؛ او میرا و لیام را دید که دست در دست یکدیگر به سمت در ورودی که به باغ پشتی قصر راه داشت حرکت می کردند؛ نفس عمیقی کشید و چشمانش را محکم بست بلکه خ.ش.م.ش فروکش کند، او نمی توانست تحمل کند که میرا دستان لیام را گرفته باشد، بنابراین مستقیم به سمت آنها قدم برداشت ، قدم هایش محکم بودند چنان که زمین را می لرزاندند.
ناگهان جریان گرم دستی را بر دستان سردش احساس کرد؛ اِلا ه.م.س.ر.ش دستان او را گرفت، لوكاس از قدم برداشتن باز ايستاد. (لوكاس ، آروم باش. دنيا به آخر نرسيده.) (من آرومم. فقط...) لوكاس براى لحظه اى مكث كرد. (لوكاس ميرا ، لونا نيست.) لونا خواهر بزرگتر لوكاس بود، هردو وقتى بچه بودند شاهد ک.ش.ت.ه شدن پدر و مادرشان توسط سربازان د.ش.م.ن جلوی چشمانشان بودند. لونا همیشه مثل کوه پشت لوکاس بود. میرا به طرز باورنکردنی شبیه به لونا بود،طوری که انگار لونا دوباره متولد شده باشد. برای لحظه ای اشک در چشمان لوکاس حلقه زد. لوكاس دستان اِلا را گرفت و به او لبخند زد و گفت: (بيا بريم يه سر به آشپزخونه بزنيم.) اِلا لبخندى گرم تحويل او داد و هردو راهى آشپزخانه شدند. اين در حالى بود كه لوكاس با خودش مى گفت: (من آخرش اين دوتا رو از هم جدا مى كنم.)
تيلدا و متيو در راه چامكا بودند. متيو نگاهى به تيلدا انداخت. (خب ، از اينجا تا سرزمين پريان با كشتى چند روز راهه ولى با پرواز فقط چند ساعت طول مى كشه) چامكا در جزيره اى نزديک به سرزمین پریان قرار داشت. (به لطف خاله ریلا توی چامکا اتاقک های تلپورت هست بنابراین من می تونم در عرض چند ثانیه به خونه برسم.) آنها به ورودی چامکا رسیدند. تیلدا وارد شد سپس برگشت و متیو نگاهی انداخت. (راستی متیو.) تیلدا لبخندی زد. (ممنون بابت هنمرپ.) سپس تیلدا روی یک پا چرخید و وارد چامکا شد.
خب قشنگا فصل دوم تموم شد😝
نظرات بازدیدکنندگان (0)