خبب از اسلاید دوم شروع میشه.
بالاخره همون بازی ای که از روز اول گفته بودن شروع شد. راستش مطمئن بودم که شب قبل ساعتم رو روی 8و چهل و پنج دقه کوک کردم ولی صبح ساعت 11 و 11 دقه زنگ خورد . البته که هنوزم از نظر من یکی کله ی سحر محسوب میشد ، در هر حال که 11 قبل از ظهره، بگذریم ...صبح که از خواب بلند شدم داشتم فکر میکردم برای صبحونه چه گلی به سرم بگیرم که یکدفعه بریجیت جلو اومد و با چشم های سورمه ای گرد شده اش همونطور که به کاغذی زل میزد گفت : ام....یه نامه ، زیر بالشتم بود..... منم دست زیر بالشتم کردم ....حق با او بود!! لی و تالیا هر کدوم به سمت تختشون شیرجه زدن ، مارتین و پاتریک هم به آرومی دعوتنامه ها رو از زیر تشکشون در آوردن و صد البته جناب لیبتری که با وجود این حجم سر و صدا هنوزهم مثل خرس خوابیده بود!! از این جریان که بگذریم ؛ محتوای همه ی نامه ها یکسان بود : ساعت 11 و بیست دقه همگی باید به آدرس ذکر شده بیاید خالصه میکنم ، همه ی ما طبق آدرس به زیرزمین رفتیم .
یکی دو ساعت میشد که ما منتظر بودیم ولی هیچ کسی نیومد . جایی که همه ی همکلاسی های اون سال های ما دور هم جمع شده بودن .....در این بین کارلوس لارنس در حال که دستی به موی سرخش میکشید گفت: "واقعا همه رد دادین ،نه؟ برا همین هم اینجا منتظرین ؟! اخه به چه اعتمادی ؟ " رزالین کلارک اضافه کرد :" خب که چی؟! ما هم میریم" و اینطور شد که این دیوونه های احمق یک ساعت تمام دنبال راه خروج گشتن! واقعا درسته که بعضی آدما هیچ وقت عوض نمیشن ! خالصه انقدر چیزی پیدا نکردن که ژولیت از دری مخفی وارد شد : دیشب از عمارت ما دزدی کرده ....متاسفم که مجبور شدیم برنامه امون رو کمی تغییر بدیم" تیموتی سنتر دستی روی شانه ی کارلوس گذاشت :" بسه خانوم کوچولو ، ما دیگه میخوایم بریم ! اینجا بعید میدونم چیزی بهمون برسه" و جول ، رزالین و بقیه ی اعضای اکیپشون با در اومدن پشت تیموتی رفتار گله ای گوسفندان موقع چرا رو یاداوری کردن و بالاخره لحظه ای رسید که برای اولین بار دیدمش ،وسط این همه هیاهو و شلوغی صدای چکمه هایش رو شنیدم برعکس همه ی افراد این عمارت که لباس های اشرافی پوشیده بودن دامن بالای زانو و کت کوتاه چرم سیاه و کراپ یاسی و چکمه های ست با کت و دامن پوشیده بود و موهای بنفش کوتاه و چشمان تیله ای اش ترکیب جسورانه ای ساخته د؛ هرچند زیر نقاب گرگی شکل سفیدی صورتش رو پنهون کرده بود واقع اگه قرار بود این لحظه رو داخل یکی از رمان هایم بیارم ، احتمالا چنین توصیفی کاملا مناسب بود ؛ مگه نه؟
بگذریم........ " چه دردسری. روی صندلی ای نشست و پاهاش رو روی هم انداخت : ژولیت ! بزار برن ...البته.....منظورم اینه که اگه بازی کنن میتونن برن به اتاق هاشون ، همین ." اولگا واید که تا همین لحظه ساکت مونده بود، جلو امد:" ما کامال حق داریم هر وقت بخوایم بریم ، پس خواهشا کمتر چرت و پرت بگو !" پسر لاغر اندامی با چشم خاکستری و موهای سیاه به هم ریخته از پشت دختر نقاب گرگی در اومد : -اولگا واید بودی دیگه؟ اصلا نگاهی به دعوت نامه اتون کردین ؟ -وای داری چه... که رزالین با دستش بهش علامت داد تا ساکت بشه : -منظورت چیه؟ پسر شمعی رو پشت نامه ها گرفت و حروفی کم کم پدیدار شدن . -طبق این در صورت خروج از اینجا باید مبلغ 9800000000000000000000دلالر بپردازین. اصلا همچین مبلغی با عقل جور در میاد؟
مارتین عینکش رو صاف کرد و توضیح داد : -برطبق قوانین اینجا یا هر جای دیگه از دنیا ، اینکار شما کالاهبرداری محسوب میشه . -بله بله . انگار فقط ایشون میدونن . بچه سه ساله هم اینو میدونه دیگه. بالاخره من هم تصمیم گرفتم خودی نشون بدم و در بحث شرکت کنیم که النور جان اجازه نداد: -الان تو طرف کی ای؟! اخه به نظر خودت زمان بحث راه انداختنه ، کارلوس؟ البته اگه منم فرصت حرف زدن داشتم همینو میگفتم ! دختر کله بنفش ، شبیه به بچه های فامیل به نظر میرسید که حوصلشون کاملا سر رفته و قراره تا صبح مشغولت کنن باهاشون بازی کنی: گه جدی دارین حوصله سر بر میشین . از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن حول عمارت کرد: -که گفتی قوانین .....خب اینجا قانونش کمی با بقیه ی جاها فرق میکنه ، مگه نه، بچه ها؟ همون موقع چندین 21M ما رو نشونه گرفتن . چرا به ذهنم نرسید ؟ خدمتکار هاشون واقعا دوستانه به نظر نمیومدن که البته معلوم شد ، تک تیر اندازن ! آنتن هم نداشتیم که بخاطر ارتباط نداشتن با بیرون از اینجا بود ....و هنوز نمیفهمم چرا اون باید ما رو جمع کنه ؟ بچه هایی که تنها وجه اشتراکشون راهنمایی اشونه . اصلا اون کیه
این اسلاید اضافیه.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)