. قدش خیلی کوتاه بود و خیلیم الغر مردنی بود ، طوری که حس میکردم با یه لمس کوچیک بشکنه خانم دیپ؟ همو میشناسیم ؟ -خب من ژولیت هستم . راستش طرفدار پر و پا قرص شمام و .....خب این دعوت نامه برای شماست ...... همین ..... قبل از اینکه بتونم حتی جوابش رو بدم به سرعت دور شد . دعوتنامه رو باز کردم : با سالم من بانوی عمارت مارتیالس شما رو به منزل خود دعوت میکنم. در پاکت این نامه یک کارت ویژگی گذاشته شده که وقتی به عمارت بیاید برایتان کامال توضیح داده میشود اتاق شما : پانصد و پنجاه و چهار پاداش شما: تاریخ چهارم ژوئن دوهزار و بیست وشش ..... حقیقتی که فکر میکنم برات جالبه بدونیش + مبلغ ده میلیون دالار جایزه سایر قوانین و آدرس در پایان نامه برای شما نوشته شد. چهارم ژوئن .....اون اتفاق به من هیچ ربطی نداشت ولی یکجورایی درگیرش شده بودم حادثه ای که داخل روز جشن فارغ التحصیلی راهنمایی برای ما گرفته شد ، رخ داد و من..... شاهدش بودم. هنوز که هنوزه حس میکنم اون آدم نگاهم میکنه ، همه جا دنبالمه، هر جشن کریسمس ، هر عید شکرگزاری، هر وقت داخل مترو هستم، حتی داخل حموم ......انگار اون چشما همیشه زیر نظرم دارن ....شاید هم از عوارض کابوس هاییه که میبینم ....کابوس هایی که داخلشون گاهی من بجای آدالین دی کارتنر قربانی میشم و گاهی هم ..... آدالین زنده و سالم از من انتقام میگیره و نه فقط از من از همه امون شاید این ترس ها بودن که باعث شدن تصمیم بگیرم به نامه عمل کنم . داخل پیشنویش نامه آدرس یک لباس فروشی قدیمی رو داده بودن ، از اونجا یکسری وسایل گرفتم و لباسی که گفتن رو پوشیدم : لباس اشراف بریتانیایی در قرن نوزدهم ، آستین های پف پفی توری سیاه درست به رنگ موهایم و دامن و بالا تنه ی زرد مثل رنگ چشمانم با پاشنه بلند های نمدی سیاه و حالا آماده بودم تا به این آدرس برم .... به عمارت مارتیالس ....... جایی که هرگز فکر نمیکردم روزی تبدیل به قبر خاطرات ما باشه ( این آخر چپتر اولش بود که چون سایت هنگ کرده بود فکر کردم گذاشتتش ولی بعد دیدم بجای این تیکه ی اول رو چند بار پست کرده😇😅)
داخل ماشینم بودم دستم روی فرمون بود که یکدفعه دودل شدم . من الان دارم پیشرفت میکنم ، زندگی خوبی دارم ......واقعا لازمه گذشته رو شخم بزنم؟ ولی ....اگه الان انجامش ندم ....ممکنه تا اخر عمرم به اینکه اگه این راه رو امتحان میکردم چی میشد و ممکن بود کابوس های همیشگی ام تموم بشن یا نه ، بگذره .... و اینطوری بود که راه افتادم. آدرس عجیبی بود .....
داخل ماشینم بودم دستم روی فرمون بود که یکدفعه دودل شدم . من الان دارم پیشرفت میکنم ، زندگی خوبی دارم ......واقعا لازمه گذشته رو شخم بزنم؟ ولی ....اگه الان انجامش ندم ....ممکنه تا اخر عمرم به اینکه اگه این راه رو امتحان میکردم چی میشد و ممکن بود کابوس های همیشگی ام تموم بشن یا نه ، بگذره .... و اینطوری بود که راه افتادم. آدرس عجیبی بود .....
از سمت چپم ماشینی دیدم ...پورشه آلبالویی بود .....جدا فکرش رو هم نمیکردم کسی از هزاران فرسنگی اینجا هم رد بشه ، البته تا وقتی که اون دو تا رو دیدم ؛ به نظر همسن و سال من میومدن یکیشون موی طلایی و چشمان مشکی- و اون یکی موی سورمه ای و چشمای آبی داشت. دختر مو سورمه ای با دست دستکش پوشیده چتر سفیدی رو باز کرد . باورتون میشه ؟ . توی روز افتابی که من داشتم از گرما اب پز میشدم ،چتر باز کرد !! نگاهم به کفش های بلورینش افتاد که حالا حسابی گلی شده بودن ؛ دلم میخواست دهن باز کم و بگم:"احیانا فرش قرمزت رو جا نذاشتی ؟ کفش هات گلی شدن سیندرلا جان !! یکدفعه میدیدی دامن تورتوریتم خراب میشد !!" دامن تورتوری......این عجیبشون میکرد ، اخه کی داخل قرن بیست و یک لباس ویکتوریا میپوشه؟ یادم اومد خودمم همین لباسا تنمه ..... تنها تفاوت کمی بین لباس هامون بود. مو سورمه ای لباس زرد لیمویی و مو طلایی لباس جلیقه ی قهوه ای چرم روی لباس سفیدش بود . خواستم اسمشون رو بپرسم که مو طلایی جلو اومد:" تالیا لانترسکی هستم ! سالم !! شما حتما باید خدمتکار عمارت...... ام....ملودی ! اسمش چی بود؟" -چی؟!؟! دستت بودن که�ام.....صبر کن الان نگاه میکنم. - وای تالیا ! یه دقه صبر کن !! ملودی ....نمیدونم چرا انقدر این اسم اشناست... -تالیا ، چترم ؟ اه....فکر کنم دست ملودی بود ، نه؟ در ضمن دعوت نامه ها رو داخل ماشین جا گذاشتی. -صدای یک نفر سوم بود، یک دختر با موی بور فرفری و چشمای صورتی !! و صد البته قد خیلی خیلی کوتاه ، قدری که اگه میخواستی نگاهش کنی گردن درد میگرفتی . سه تا دعوت نامه با یک تمبر مشترک درست مثل مال من !!! دختر از ماشین پیاده شد و چترش را از ملودی گرفت ؛ سر آستین صورتی جیغش قدری پف دار بود که حس میکردم ؛ اگه فوتی کنم به آسمون هفتم میرسه بر کن اگه ملودی و تالیا همون افرادی که داخل ذهنمه باشن پس ...این دختر......دیگه کیه ؟ مو های فرفری که گوجه ای پشت سرش بسته ..... لب های غنچه ی صورتی ....دو تا چشمش هم.....همین رنگی . اون باید......ویویان جیسون !!! قطعا خودشه . تالیا ، ویویان و ملودی !! هر سه تاشون...... همکلاسی های دوره ی راهنمایی منن. _تو خدمتکارری ؟؟ و البته که با یک کوه غرور و تکبر دستم رو گرفت .....ولی بجای پوستش بیشتر چیز لزجی داخل دستم حس کردم .......البته که بهتره اسمش رو بزاریم پوست موزش!! -خب پس سر راه عمارت اینم بنداز دور!! اصن....اینا بیخیال این چه مسخره بازی ایه؟! چرا باید همچین لباس های زشت و مزخرفی بپوشیم !!؟؟ -بابا اینا که خیلی قشنگن!! سته !! بعضی چیزا هرگز عوض نمیشن ، همینطور بعضی ادما .....آدمای ....خب آدمای سبک این دختر دیگه واقعا اعصابم رو خرد کرده بود پس گفتم: "نه من خدمتکار نیستم خانم جوان ، یا بهتر بگم ویویان ؟ من ....اورسیلا دیپ هستم . "
وای.....این دیگه چجور ری اکشنیه؟ چهره اش الان درست شبیه به شتریه که راست راست بهم زل زده -میگم تالیا؟ این دختره منو از کجا میشناسه ؟ تو اورسیلا دیپ میشناسی؟؟ -من از کجا باید بشناسم عقل کل !! داره اسم تو رو میگه ها حتما خودت میشناسیش دیگه!! -وااای اره اورسیلا جونم !! الان یادم اومد خودم هستم ؛ ویویان ! ....صبر کن انتظار همچین چیزی داشتی ؟ اخه چرا باید بشناسمت !!! دلم میخواست چیزی بهش بگم که بره بغل مامان جونش گریه زاری کنه که ملودی یکدفعه جلو اومد :" اورسیلا؟ خودتی ؟ بچه ها اون ....خب مدرسه امون 12، سال پیش .....یادتون نمیاد؟ همه امون یه کلاس بودیم! همون موقع ویویان با طعنه گفت :" خب که چی؟ خب توقع که نداشتین بعد از دوازده سال یادم مونده باشه !!" قدری با خنگی تمام حرف میزد که اعصابم بهم ریخت :" تو واقعا خنگی یا خودت رو به خنگی میزنی ؟!" -اولا که لباس من شبیه به خدمتکارا نیست دوما منم دعوت شدم و ....تو واقعا نمیفهمی این یعنی چی؟" داشتم به اثر هنری شتری در سکوت محض نگاه میکردم که او را دیدم. همان دخترک مو حنایی ! دختر به ارامی با شمعی در دست جلو آمد و گفت "خوش امدید ؛ من ژولیت کلارک هستم ، خدمتکار عمارت مارتیلاس
نظرات بازدیدکنندگان (0)