امیدوارم خوشتون بیاد
حقیقت، چیزی نیست که هر کسی بتواند ببیند، نقاب دروغ این روز ها به آسانی مردم را فریب میدهد . من ، الیزه بومونت ، دختری از شهر Rouen(روآن)ِ فرانسه هفده ساله ، تنها در خانه ای کوچک زندگی میکنم. پدرم زمانی که من یازده سال داشتم بر اثر سرطان ریه درگذشت و تا شانزده سالگی با مادرم زندگی کردم . فلش بک یک سال قبل : -نمیخوام مگه زوره؟ +مگه دست خودتـ.. - مامان من نمیخوام پیش اون عوـ... + اون عمه ته ، آخه مشکلت چیه؟ - مامان من نمیخوام با عمه زندگی کنم ، نمیخوام با کسی زندگی کنم که منو به چشم یه کنیز ، یکی مثل کوزت میبینه! + اون اینطوری نیستـ... - خیلی هم هست! + الیزه ! دختر! چشمات رو باز کن! اگه پول اجاره ی خونه رو تا آخر ماه ندیم بیرونمون میکنن ، من معلولم و نمیتونم کار کنم ، ولی هرچی بشه عمه ت منو تو خونه ش راه نمیده ولی میخوام خیالم از بابت تو راحت باشه! - میخوای خیالت از من راحت باشه؟ به چه قیمتی؟ مامان ، این عمه ای که داری میگی یه پسر داره که ... که هرشب گیج میاد خونه ! بعد میخوای دخترت رو بفرستی اونجا؟ مامان کار خودشو کرد و مجبورم کرد برم خونه ی خواهر پدرم . اونجا خونه ی اشرافی ای بود ، ارثی که به عمه م از شوهر مرحومش رسیده بود به قدری بود که یک خونه بزرگ در شهر مارسیلِ فرانسه بخرد .
چمدونم رو از در رد کردم و وارد خونه شدم ، داد زدم :« عمه !» مامانم برای التماس به صاحبخانه که کمی از مبلغ مورد نظر کم کنه ، چند روزی پیداش نبود. - به به ، چشمم روشن ، چقدر زود بزرگ شدی تو ذهنم میگفتم ببخشید از شما اجازه نگرفتم . عمه ادامه داد:« خب ببین الیزه ، خونه من زندگی کردن همینطوری الکی نمیشه و چون تو سر سفره ما غذا میخوری توی اتاقی مه متعلق به خونه ماست میخوابی باید یکاری کنی که برای ما هم سود داشته باشه ، از اینکه نگه ت میداریم. » قبل از اینکه چیزی بگم صحبتش را ادامه داد:«ازت میخوام اتاق سباستین رو تمیز کنی و وعده های غذایی شام و ناهار رو تو درست کنی. میتونی اینکاررو کنی؟» سباستین پسر کوچکتر عمه بود و تنها پسری که هنوز پیش عمه زندگی میکرد گفتم :« قبول میکنم» - خوبه ، همین امشب کارت رو شروع کن! سباستین هنوز نیومده ، میتونی از همین الان بری سراغ تمیز کردن اتاقش + اما من تازه ... ولی عمه سریع رفت . خدمتکار ها منو به اتاق خودم هدایت کردن و وسایلم رو گذاشتم . میدونستم عمه با این همه خدم و حشم فقط برای کنارکشیدن و زهر مار کردن زندگی من این کار رو بهم سپرده.
به اتاق پسر عمه رفتم ، این پسر واقعا چیزی از نظم سرش نمیشد . سربع دست به کار شدم و همه چیز را سر جای خودش گذاشتم که نیمه های شب در باز شد ... تازه کارم تموم شده بود که پسر عمه رسید . با چشمانی که به زور باز بود گفت :« تو کی هستی؟» + من ..الیزه م به اطراف نگاه کرد. گفت:« چی میخوای ؟» تلو تلو خورد . جلو رفتم و گرفتمش تا زمین نخورد، تو حال خودش نبود . منی که گرفته بودمش را هل داد . روی تختش افتادم ...
خلاصه آن شب آنقدر خونم به جوش آمده بود و آنچنان سروصدایی راه انداختم که همه بیدار شدند . سباستین بیهوش در اتاقش افتاده بود. حرف اخرم این بود :« الان هم که وسایلم رو گرفتم و زدم به چاک جواب مامانم رو خودتون باید بدین!» به سمت اتاقی که وسایلم توش بود رفتم. در راهرو ها در های بسیاری وجود داشت . یکی از در ها باز بود و همانطور که داشتم رد میشدم نوری از داخل در چشمم را زد ،وارد اتاق شدم ، باورم نمیشد اتاقی پر از زر و جواهر و زیورآلاتی از جنس طلا ! احساس میکردم دارم خواب می بینم . سریع به اتاق خودم رفتم و کیف و چمدانم را به آن اتاق بردم و تا میتوانستم چمدانم را از طلا و جواهر پر کردم .
چمدانم را روی زمین کشیدم و به محوطه ای که میشه اسمش را تالار گذاشت رفتم. عمه آنجا بود . گفت:« الیزه ! وایسا دختره ی هر*زه ، تو واصلا به فکر مادرت هستی؟ +گفتم که ! خودتون جوابش رو بدین! - قضیه این نیست! مادرت مرده ! خشکم زد ، خون تو رگام یخ زد . برگشتم :« چی؟» عمه گفت:« آقای صاحبخونه وسط خواهش و التماس مادرت اون رو هل میده و سر مادرت به شدت میخوره به سنـ... دیگه هیچی نمی شنیدم ، حالم دگرگون بود. از همه بدم میومد ، میخواستم همه مردم دنیارو تیکه تیکه کنم! راه افتادم و رفتم . گیج بودم ، نمیدونستم کجا میرم ولی هرجا غیر از مارسیل ، هرجا غیر از جایی که عمه م و پسر ع*و*ضی ش زندگی میکنن ، هرجا جز جایی که قا*تل مادرم در آن زندگی میکنه ... ادامه دارد
نظرات بازدیدکنندگان (0)