حرفی ندارم...
_اینجا کجاست؟ دور و برم را نگاه کردم.اتاقی بزرگ بود با وسایل تجملاتی به رنگ طلایی و قرمز.در حال نگاه کردن اتاق بودم که کسی در می زند. _سرورم بیدار شدید؟مهمونا رسیدن. این زن چه می گوید؟سرورم با چه کسی است؟با من؟
می آید داخل و احترام می گذارد. _سرورم تا نیم ساعت دیگه صبحانه سرو می شود.پادشاه خواستند با شما غذا بخورند. بدون اینکه چیزی بگویم فقط با تعجب به او زل زده ام.اما گویی او منتظر جواب است. +با...باشه الان میام.میتونی بری.
آماده می شوم که سریع بروم پیش پادشاه.صبر کن.پادشاه چرا میخواد با من غذا بخورد؟جایگاه من در این دنیا چیست؟ فکر کردن کافی است به سمت اتاق غذا خوری به همرا یکی از نگهبانان میروم. در میزنم. +بیا تو. مردی را میبینم با چهره ای جدی و موهایی به رنگ قهوه ای مانند موهای خودم.
+چت شده توربی؟چرا مثل اح.مقا وایسادی اونجا؟بیا بشین. _بله چشم. صبحانه را در سکوت میخوریم. _امروز مهمونا میرسن.باید ازشون استقبال کنی. +بله چشم. فکر کنم تا اینجا هویت خود را فهمیده ام.فکر کنم در این جهان من شاهزاده ام.اگر اینگونه باشد واقعا مسخره است. اما این مشکل من نیست.مشکل در حال حاضر مهمانان هستند. به سمت در می روم و احترام میگذارم. _درود بر شما. +درود بر تو شاهزاده. سرم را بالا می آورم.دختری که میبینم،اِما است؟
خیییلی عالی بود خسته نباشییی 🥹🎀
ممنون زیبارو=)
واییییی خیلییییی خوب بود من ادامه شو میخواممممم
منتظر قسمت بعد هستم
ادامه..
خیلی قشنگ بود ادامه ادامه ادامه😭🫀🫴
وای ممنون قشنگم=)
😭🫀
عالیی بود
ممنون=)
طچسچسچجثجیخفجقتیتکزنرکر
بینظیربینظیربینظیربینظیربینظیربینظیربینظیربینظیر