زمان، مانند غباری نقرهای در دستانش میرقصید؛ گاهی چون رودی آرام و گاه چون توفانی ویرانگر. جولیوس نواکرونو، بیست و هشتمین امپراتور جادوی پادشاهی شبدر، بر لبهی بالکنِ مرتفعِ قصر ایستاده بود. باد، ردای سفید و طلاییاش را به بازی گرفته بود، اما نگاه او نه به شهر، که به افقهای دوردستِ قلمرویی بود که سالها برای حفظ صلحش جنگیده بود. او جادوی زمان را میشناخت؛ آن را لمس کرده بود، آن را ذخیره کرده بود و در لحظاتِ نبرد، آن را چون شم....شیری برنده بر قلب دشمنانش فرود آورده بود. اما در این سکوتِ عصرگاهی، زمان برای او معنای متفاوتی داشت: یک تیکتاکِ مداوم در پسِ ذهن.
او زیر لب زمزمه کرد: «جادو… همیشه در حال تغییر است. قدرتِ زمان، زیباترین و در عین حال بیرحمترین معمای جهان است.» درِ اتاقِ کارش با صدای آرامی باز شد. مارکس، دستیارِ وفادارش، با دستهای از گزارشها وارد شد. چهرهی مارکس مانند همیشه مضطرب بود، گویی سنگینیِ تمامِ مشکلاتِ پادشاهی بر شانههای اوست. «جولیوسساما، گزارشهای مرزِ غربی رسیده است. دوباره گزارشهایی از بینظمیهای جادویی در نزدیکیِ قلمروِ قلب دریافت کردهایم. میگویند… زمان در آن منطقه به شکل غیرطبیعی حرکت میکند.»
جولیوس چرخید. لبخندِ معروف و مشتاقانهاش بر لب نقش بست، اما چشمانش، که سالها تجربه و غمِ هزاران نبرد را در خود داشت، برای لحظهای سرد شد. او عاشقِ کشفِ جادوی جدید بود، اما نه به قیمتِ در خطر افتادنِ مردمی که سوگند خورده بود از آنها محافظت کند. او قدمی به جلو برداشت. «زمانِ غیرطبیعی، مارکس؟ این برای من مثلِ دعوتنامهای برای یک ضیافتِ ناشناخته است.»
میدانست که این فقط یک ناهنجاریِ ساده نیست. در اعماقِ وجودش، چیزی به او هشدار میداد که سایهای قدیمی، سایهای که او سالها پیش فکر میکرد در غبارِ تاریخ مدفون شده، دوباره در حال بیدار شدن است. او باید به آنجا میرفت. نه فقط به عنوان امپراتور، بلکه به عنوان کسی که در میانِ تیکتاکهای بیامانِ ساعت، به دنبال معنایی برای “فردا” میگشت. جولیوس دستش را بلند کرد و نوری ملایم از سرانگشتانش برخاست. «آماده شو مارکس. ما قرار است به جایی برویم که ساعتها از حرکت باز ایستادهاند.»
آسمانِ مرزهای غربی دیگر آبی نبود؛ رنگ آن به بنفشِ تیره و سیاهِ سوخته تغییر کرده بود، گویی خودِ آسمان در حالِ سوختن است. جولیوس در مرکزِ میدانِ نبرد ایستاده بود، اما او با یک ارتش از انسانها نمیجنگید؛ او با یک “پارادوکس” میجنگید. یک موجودِ بیشکل، ساخته شده از ذراتِ زمانِ شکسته، از دلِ زمین بیرون آمده بود. موجودی که نه گوشتی داشت و نه استخوانی؛ تنها از لایههایی از “گذشته” و “آینده” تشکیل شده بود که با هم برخورد میکردند و جرقه میزدند. هر جا که این موجود قدم میگذاشت، درختها در یک ثانیه از جوانه به خاک میرفتند و دوباره به بذر تبدیل میشدند. زمان در آن منطقه، دیگر یک خط مستقیم نبود، بلکه یک گرهی درهمتنیده و مرگگ...بار بود.
جادوی زمان: توقفِ مطلق!» جولیوس فریاد زد. او سعی کرد زمان را در شعاعِ ده متریِ اطرافِ هیولا متوقف کند، اما برخلافِ همیشه، جادویش مانند سنگریزی در اقیانوسی متلاطم بود. هیولا، با حرکتی که در چشمِ انسان قابل رؤیت نبود، از میانِ لایههای زمانی که جولیوس ایجاد کرده بود، عبور کرد. جولیوس با چابکی جاخالی داد، اما ضربهی هیولا به زمین، نه فقط خاک، بلکه “مفهومِ مکان” را جابهجا کرد. یک حفرهی عظیم در واقعیت ایجاد شد.
نبرد ساعتها (یا شاید سالها، چون در آنجا زمان معنا نداشت) ادامه یافت. جولیوس بارها و بارها از تمام تکنیکهایش استفاده کرد. او از “آکسلر” برای سرعت بخشیدن به حملاتش استفاده کرد و از “کرونوستاستیس” برای دفاع. اما هر بار که او از جادوی زمان استفاده میکرد، آن موجود از همان قدرت برای بازسازیِ خود استفاده میکرد.
جولیوس متوجه شد که این موجود یک دشمنِ خارجی نیست؛ این موجود، “بهایِ استفادهی بیش از حد از جادوی زمان” بود. هر بار که جولیوس برای حفظ تعادل جهان از جادو استفاده کرده بود، یک بدهی به کائنات ایجاد کرده بود، و حالا آن بدهی، در قالب این هیولایِ زمانی، برای پس گرفتنِ تمامِ آن قدرت آمده بود.
وای ، چقدر عجیب شد ، خیلی خوب نوشته شده متن ، کاملا میتونی حس کنی ، زمان و اینا رو خیلی خوب توصیف کردی ، منتظرم ببینم چی میشه ...
🙂
چون کاراکتر مورد علاقه ممکنه چند داستان متفاوت ازش گذاشته شه، خسته نمیشی؟ :)
بهت هشدار میدم. میخوای افسرده نشی نخون
نبابا چرا خسته بشم ؟ من همیشه داستاناتو میخونم
خب چون چندتا داستانم ممکنه یا بیشترشان از ایشون یاشه، خسته کننده باشه
ولی خب متفاوتن
حله بابا 👍🏻
خب خداراشکر