بازم تک پارتی ولی این دفعه فانتزیه ✨️ 🎀
میا، دختر مو مشکی با چشمانی کنجکاو، در یکی از کوچههای شلوغ و پرهیاهوی اینسادونگ (Insadong) سئول، قدم میزد. بوی تند چای سبز تازه دم و دود عودهای سنتی در هوا پیچیده بود و او را به یاد مادربزرگش میانداخت؛ زنی که همیشه قصههایی از روحهای جنگلهای بامبو و خدایان کوهستان برایش تعریف میکرد. میا همیشه این قصهها را فقط تخیلات شیرین مادربزرگش میدانست، تا اینکه آن روز عصر، اتفاقی افتاد.
هوا رو به تاریکی میرفت و نور چراغهای فانوسی شکل، کوچهها را روشن کرده بود. میا که تازه از یک کلاس خوشنویسی برگشته بود، کیفش را محکمتر گرفت و مسیر خانهاش را در پیش گرفت. ناگهان، صدایی شبیه خشخش برگهای خشک، او را متوقف کرد. صدایی که هیچ ربطی به هیاهوی شهر نداشت. صدا از پشت ویترین یک مغازه عتیقهفروشی قدیمی میآمد؛ جایی که پر از گلدانهای سفالی، قلمموهای کهنه و تابلوهای خطاطی بود.
کنجکاوی میا بر ترسش غلبه کرد. به سمت ویترین رفت و نگاهش به یک شیء کوچک و براق افتاد. یک سنجاق سینه نقرهای بود که به شکل یک گل نیلوفر آبی طراحی شده بود و نگین کوچکی در وسط آن میدرخشید. تا به حال چنین چیزی ندیده بود. انگار که از دل افسانههای مادربزرگش بیرون پریده بود. وقتی خواست دستش را دراز کند تا سنجاق را بهتر ببیند، ناگهان درِ مغازه با صدای قیژ بلندی باز شد. پیرمردی با ریش سفید بلند و لباسی سنتی، با چشمانی نافذ به او خیره شد. میا که هول شده بود، خواست عذرخواهی کند، اما پیرمرد با لحنی آرام و در عین حال مرموز گفت: «این سنجاق برای توست، دختر. نشانه راهی است که گمش کردهای.» میا با تعجب گفت: «من؟ ولی من…»
پیرمرد حرفش را قطع کرد و سنجاق را از مغازه بیرون آورد. «این سنجاق، کلید دنیایی دیگر است. دنیایی که نیاکانت از آن آمدهاند. وقتی آماده شدی، آن را روی قلب بگذار و نام «دریای مه» را زمزمه کن.» قبل از اینکه میا بتواند چیزی بپرسد، پیرمرد با لبخندی مرموز، سنجاق را به دست میا داد و دوباره به داخل مغازه رفت. درِ مغازه با همان صدا بسته شد و میا تنها در کوچه ایستاده بود، در حالی که سنجاق نیلوفر آبی در کف دستش گرمای عجیبی داشت.
آن شب، میا نتوانست بخوابد. سنجاق را روی میز کنار تختش گذاشته بود و تمام مدت به حرفهای پیرمرد فکر میکرد. آیا این یک شوخی بود؟ یا واقعاً کلید دنیایی دیگر؟ نزدیک سپیدهدم، وقتی که آسمان هنوز سیاه بود و تنها نور کمرنگ ماه در اتاق میتابید، میا تصمیمش را گرفت. سنجاق را برداشت، روی قلبش گذاشت و با صدایی که کمی میلرزید، زمزمه کرد: «دریای مه»
درست در همان لحظه، نور آبی ضعیفی از سنجاق ساطع شد و اتاق را فرا گرفت. هوای اطراف میا سنگین شد و رایحهای شبیه به عطر گلهای شببو در فضا پخش شد. ناگهان، زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرد و شکافی نورانی در هوا، درست روبروی او باز شد. شکافی که به هیچ کجا ختم نمیشد، انگار که به عمق آسمان شب باز شده بود. ترس در وجودش دوید، اما کنجکاوی دوباره غلبه کرد. این همان راهی بود که پیرمرد گفته بود. نفس عمیقی کشید، سنجاق را روی قلبش محکمتر فشار داد و قدم در شکاف نورانی گذاشت.
وقتی قدم گذاشت، دیگر خبری از اتاقش نبود. او در مکانی ایستاده بود که هیچ وقت تصورش را هم نمیکرد. آسمانش نه آبی بود و نه سیاه، بلکه به رنگ بنفش تیره بود و ستارههایی که میدرخشیدند، رنگینکمانی از نور داشتند. درختانی با برگهای نقرهای و ساقههای درخشان در اطرافش روییده بودند و رودخانهای از نور مایع، با صدایی آرام در نزدیکیاش جریان داشت. او در «دریای مه» بود؛ دنیایی که از دل قصههای مادربزرگش بیرون آمده بود. جایی که روحهای جنگل بامبو و خدایان کوهستان، نه افسانه، بلکه واقعیت بودند. سنجاق نیلوفر آبی روی قلب میا همچنان میدرخشید، انگار که او را به خانه خوشآمد میگفت. میا لبخندی زد. سفری جدید برای او آغاز شده بود، سفری به قلب رازهای فراموش شده.
نظرات بازدیدکنندگان (0)