این یه داستان ترسناک تک پارتیه و امیدوارم ازش خوشتون بیاد 🥰😘☺
همه میگفتند آن آینه در اتاق زیرشیروانی نفرین شده است، اما من باور نکردم. یک شب، وقتی تنهایی در خانه بودم، کنجکاوی بر ترس غلبه کرد و به آنجا رفتم. آینه غبارآلود بود و قاب چوبیاش با طرحهای عجیبی حکاکی شده بود. وقتی پارچهی سیاه رویش را کنار زدم، انعکاس اتاقی را دیدم که پشت سرم بود. اما یک جای کار میلنگید؛ انعکاس، کمی تاریکتر از واقعیت به نظر میرسید. سرم را کمی تکان دادم و دیدم که تصویر من در آینه، با کمی تأخیر حرکت کرد.
فکر کردم شاید خطای دید است، پس دستم را جلوی صورتم گرفتم. تصویر در آینه، دستش را با یک ثانیه تأخیر بالا آورد و لبخندی زد. من اصلاً لبخند نزده بودم؛ نفسم در سینه حبس شد و پاهایم سست شدند. میخواستم فرار کنم اما انگار پاهایم به زمین میخکوب شده بودند. دوباره به آینه نگاه کردم و دیدم آن نسخه از من، هنوز دارد به من خیره میشود. چشمهایش حالا سیاه شده بود و دیگر هیچ شباهتی به چشمهای من نداشت.
خواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویم خارج نشد، انگار هوا در اتاق سنگین شده بود. نسخهی آینهای من، دستش را به سمت شیشه برد و ضربهای آرام به آن زد. صدای ضربه، نه از داخل آینه، بلکه از پشت دیوار پشت سرم شنیده شد. ترس تمام وجودم را گرفت؛ آرام به عقب برگشتم و چیزی جز دیوار ندیدم. وقتی دوباره به آینه نگاه کردم، جای دست او روی شیشه از داخل باقی مانده بود. او حالا داشت به من اشاره میکرد که جلوتر بروم و به شیشه نزدیکتر شوم.
پاهایم به صورت خودکار شروع به حرکت کردند، انگار کسی از داخل آینه آنها را کنترل میکرد. هر چه نزدیکتر میشدم، صدای نجواهای نامفهومی در گوشم میپیچید. شبیه صدای خودم بود که داشت با صدایی خشدار از آینده حرف میزد. او گفت: «فقط کافیه دستت رو بذاری روی شیشه تا عوض بشیم.» سعی کردم با تمام توانم مقاومت کنم، اما دستم آرامآرام به سمت آینه بالا رفت. انگار نیرویی نامرئی مرا به سمت سرنوشتی تاریک میکشید.
نوک انگشتانم با سردی مطلقِ شیشه برخورد کرد و لرزهای به تنم افتاد. تمام چراغهای خانه به یکباره خاموش شدند و سکوتی مرگبار همهجا را فرا گرفت. تصویر داخل آینه حالا کاملاً واضح بود؛ او دقیقاً جای من ایستاده بود. او دستش را روی دستم گذاشت و فشار کمی به شیشه وارد کرد. احساس کردم دارم به درون آینه کشیده میشوم، انگار شیشه مثل مایع بود. دنیای اطرافم شروع به چرخیدن کرد و رنگها به خاکستری تغییر کردند.
ناگهان، خودم را در فضایی سرد و تاریک دیدم، جایی که همهچیز برعکس بود. به اطراف نگاه کردم؛ دیدم در همان اتاق زیرشیروانی هستم، اما از پشت آینه. او حالا بیرون بود، در دنیای واقعی، و داشت با لبخندی شیطانی به من نگاه میکرد. من سعی کردم مشتم را به شیشه بکوبم، اما دستم از میان شیشه رد شد و به چیزی نخورد. او پارچهی سیاه را برداشت و روی آینه انداخت؛ نوری که از بیرون میآمد قطع شد. حالا من بودم که در تاریکی محض، زندانیِ آینه شده بودم.
صدای قدمهای او را میشنیدم که داشت از پلهها پایین میرفت. او داشت زندگی مرا میبرد، با دوستانم حرف میزد و جای من میخوابید. من فقط میتوانستم از میان درزِ پارچه، تکهای کوچک از اتاق را ببینم. او هر روز جلوی آینه میآمد، شانه میزد و با لذت به زندانیاش نگاه میکرد. یک روز دیدم که او یک تکه کاغذ روی آینه چسباند؛ رویش نوشته بود: «خوشحالم که جات امنه.» اشک از چشمانم جاری شد، اما اینجا اشکها هم سیاه و سنگین بودند.
سالها گذشت (یا شاید هم چند روز، چون اینجا زمان معنا نداشت). من یاد گرفتم چطور در این دنیای آینهای حرکت کنم و به گوشههای اتاق برسم. او پیر شده بود، اما هنوز هر شب به آینه میآمد و میخندید. من منتظر یک فرصت بودم، منتظر لحظهای که او غفلت کند و درِ شیشه باز بماند. بالاخره، یک شب وقتی داشت با عصبانیت چیزی را پرت میکرد، ضربهای به قاب آینه خورد. شیشه از گوشهی سمت راست ترک برداشت و یک راه باریک به بیرون باز شد.
با تمام وجودم خودم را به سمت آن ترک پرتاب کردم. او متوجه شد و سعی کرد مرا بگیرد، اما من از میان شکستگی رد شدم. وقتی بیرون آمدم، روی زمین اتاق زیرشیروانی افتادم و به نفسنفس افتادم. او که حالا ضعیف و پیر بود، با وحشت به من خیره شده بود. میخواست فریاد بزند، اما صدایش در گلویش خشک شد. او نگاهی به آینه انداخت و دید که دیگر انعکاسی ندارد؛ او حالا مالِ آنجا بود.
به سرعت پارچه را روی آینه کشیدم و آن را با میخ به دیوار کوبیدم. نمیخواستم هیچوقت راه خروجی پیدا کند؛ او باید همانجا میپوسید. حالا من دوباره در دنیای خودم هستم، اما هنوز هم از آینهها میترسم. خانه را ترک کردم و دیگر هرگز به آن شهر و آن آینه برنگشتم. اما گاهی، وقتی از کنار یک ویترین مغازه یا پنجرهای رد میشوم… احساس میکنم چیزی از پشت شیشه، هنوز هم دارد مرا تماشا میکند.
ازاین مدل چیزا خوشم میاد
چیزا یعنی:داستانای ترسناکی که نمیترسم و باحالن
خوشحالم که خوشت اومده 💕
با تردید خوندمش آخه من یکم زیادی ترسو ام ولی ترسناک نبود
اره
😁😁
جالب بود
میدونی، لحظه اول وایب آینه وی هری پاتر بهم داد
خیلی باحالل بودد
اوهوم آره دقيقا 👍
عالی بودد