بعضی رازها با گذشت زمان فراموش نمیشوند... فقط منتظر میمانند تا کسی پیدایشان کند.
باران از عصر شروع شده بود و حالا که شب از راه رسیده بود، قطرههای آب بیوقفه به شیشه اتاق میخوردند. خیابان تقریباً خالی بود و فقط نور چراغهای زردرنگ روی آسفالت خیس دیده میشد. اولیویا روی تختش نشسته بود و وسایل قدیمی را از داخل چند جعبه بیرون میآورد. قرار بود چند روز دیگر به خانه جدیدی نقل مکان کنند. و مادرش از او خواسته بود اتاقش را مرتب کند. در یکی از جعبهها، یک آلبوم عکس قدیمی پیدا کرد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. آرام آلبوم را باز کرد و شروع به ورق زدن کرد. عکسهای تولدها، جشنهای مدرسه و خاطرات دوران کودکی یکی پس از دیگری از مقابل چشمانش عبور میکردند. اما ناگهان نگاهش روی یک عکس ثابت ماند. چهار نوجوان کنار دریاچهای ایستاده بودند. خودش، اما، لوکاس و سوفیا.
قلب اولیویا فشرده شد. شش سال از آخرین باری که سوفیا را دیده بود میگذشت. سوفیا در یک شب بارانی ناپدید شده بود. نه اثری از او پیدا شده بود، نه سرنخی. انگار در یک لحظه از روی زمین محو شده بود. پلیس ماهها پرونده را دنبال کرد. اما در نهایت آن را بدون نتیجه بست. کمکم همه زندگیشان را ادامه دادند. همه به جز اولیویا. او هیچوقت نتوانسته بود آن اتفاق را فراموش کند. همیشه احساس میکرد چیزی در آن پرونده اشتباه است. انگار بخشی از حقیقت از همه پنهان شده بود. اولیویا هنوز به عکس خیره بود. که صدای زنگ در خانه بلند شد.
اخم کرد. ساعت نزدیک نه شب بود. چه کسی در چنین ساعتی میتوانست پشت در باشد؟ به طبقه پایین رفت و در را باز کرد. هیچکس آنجا نبود. فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود. کوچه خالی بود. نه صدای قدمی میآمد و نه کسی دیده میشد. اولیویا پاکت را برداشت. به اتاقش برگشت و آن را روی میز گذاشت. چند ثانیه مردد ماند. بعد پاکت را باز کرد. داخل آن فقط یک کاغذ تاخورده وجود داشت. وقتی نوشته را خواند، نفسش بند آمد.
«سوفیا هرگز فرار نکرد.» دستهایش لرزید. زیر آن جمله نوشته شده بود: «اگر میخواهی حقیقت را بدانی، امشب ساعت ۱۰ به خانه متروکه کنار دریاچه بیا. تنها.» چشمهای اولیویا روی نوشته خشک شده بود. این یک شوخی بود؟ بعد از شش سال؟ چه کسی چنین نامهای فرستاده بود؟ و چرا حالا؟ در همان لحظه گوشیاش لرزید. یک پیام ناشناس. فقط یک جمله:
«به هیچکس اعتماد نکن.» اولیویا احساس کرد سرمایی عجیب در بدنش دوید. چند بار تصمیم گرفت نامه را نادیده بگیرد. اما هر بار کنجکاوی اجازه نمیداد. اگر کسی واقعاً چیزی درباره سوفیا میدانست چه؟ اگر این تنها فرصت او برای فهمیدن حقیقت بود چه؟ ساعت ۹:۵۰ شب، بالاخره تصمیمش را گرفت. کت مشکیاش را پوشید. گوشی و چراغقوه را برداشت. و بیصدا از خانه خارج شد. باران شدیدتر شده بود. بعد از حدود بیست دقیقه پیادهروی، دریاچه در میان تاریکی ظاهر شد. آب آرام بود.
بیش از حد آرام. در آن سوی دریاچه، خانه متروکهای دیده میشد که سالها خالی مانده بود. مردم شهر درباره آن شایعات زیادی تعریف میکردند. بعضیها میگفتند صاحب خانه به طرز عجیبی ناپدید شده است. بعضیها هم ادعا میکردند شبها از داخل ساختمان صداهایی شنیده میشود. اولیویا هیچوقت این حرفها را باور نکرده بود. اما حالا که روبهروی آن ایستاده بود، برای اولین بار احساس ترس میکرد. در چوبی خانه نیمهباز بود. آرام آن را هل داد. صدای جیرجیر بلندی در فضا پیچید. داخل ساختمان تاریک و سرد بود. بوی نم و خاک همهجا را پر کرده بود. نور چراغقوه روی دیوارهای قدیمی میلغزید. اولیویا چند قدم جلو رفت.
سکوت مطلق بود. ناگهان صدای کوبیده شدن چیزی از طبقه بالا آمد. خشکش زد. انگار چیزی روی زمین افتاده بود. قلبش تندتر شروع به تپیدن کرد. اما به راهش ادامه داد. آرام از پلهها بالا رفت. هر پله زیر وزنش صدا میداد. وقتی به طبقه دوم رسید، متوجه شد یکی از اتاقها نور ضعیفی دارد. در اتاق نیمهباز بود. اولیویا نفس عمیقی کشید و به آن نزدیک شد. آرام در را هل داد. چراغقوه را داخل اتاق گرفت.
اول چیزی ندید. اما بعد نگاهش روی دیوار روبهرو ثابت ماند. روی دیوار، با رنگ قرمز نوشته شده بود: «تو آن شب را به یاد نمیآوری...» اولیویا با وحشت عقب رفت. زیر آن جمله، چهار اسم نوشته شده بود: اولیویا اما لوکاس سوفیا اما اسم سوفیا با چند خط قرمز خط خورده بود. اولیویا هنوز در شوک بود که متوجه چیزی روی زمین شد. یک گردنبند نقرهای. گردنبند سوفیا.
همان گردنبندی که شب ناپدید شدنش به گردن داشت. اولیویا آن را برداشت. دستهایش میلرزید. اما ناگهان صدای بسته شدن شدید در اتاق بلند شد. در پشت سرش قفل شده بود. چراغ اتاق چند بار خاموش و روشن شد. و در همان لحظه... صدای آرام نفس کشیدن کسی را درست پشت سرش شنید...
خیلی قشنگ بود ، خسته نباشی 🌷✨
واییییی چقد قشنگههههه
وااایییی سر ادامش ف.سیل میشممممم🤓💔
برسی توام رفت😭💔